کلیپ اشعار فاضل نظری (ویدیو های کوتاه شعرخوانی فاضل نظری برای استوری)

ویدیو های کوتاه شعرخوانی فاضل نظری برای استوری و وضعیت واتساپ و همچنین ریلز را برای شما دوستان قرار داده ایم. ابوالفضل نظری با نام هنری فاضل نظری (زادهٔ ۱۰ شهریور ۱۳۵۸) شاعر ایرانی و مدرس دانشگاه است. آثار او در زمرهی پرتیراژترین کتابهای شعر در دههی نود خورشیدی بود.
شعرهای زیبای فاضل نظری
چیزی که میانِ من و تو نیست، غریبیست
صدبار تو را دیدهام ای غم! به گمانم..
به تنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا
مسافرخانهی رنج است یا تبعیدگاه اینجا؟
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب، ماه اینجا..
تو مهتابی و من مرداب، خوشحالم که امشب هم
مرا از دور میبینی، تو را از دور میبوسم..
از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم..
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

مرا ای ماهی عاشق! رها کن؛ فکر کن من هم
یکی از سنگهای کوچکِ افتاده در نهرم
تفاوتهای ما بیش از شباهتهاست؛ باور کن!
تو تلخی شرابِ کهنهای، من تلخی زهرم..
عکس نوشته اشعار فاضل نظری
غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!
قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!
گفت: اولین نشانهی عاشق شدن غم است؟
بوسیدمش به گریه و گفتم: غمت مباد
روزی اگر قرار شد از هم جدا شویم
من میروم ز یادِ تو کمکم غمت مباد
خون میخوریم در غم و حرفی نمیزنیم
ما عاشقِ تواییم، همین است ماجرا..
به غم دچار چنانم
که غم دچارِ من است
خود این خلاصه غمهای روزگارِ من است..
آتش بزن مرا که به جز شاخههای خشک
باقی نمانده از تنِ من، چیز دیگری..
مطلب مشابه: اشعار فاضل نظری + مجموعه شعر عاشقانه و غمگین برگزیده این شاعر
آتش بزن مرا که به جز شاخههای خشک
باقی نمانده از تنِ من، چیز دیگری..
تک بیتی عاشقانه نظری
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
معنیِ بخشیدنِ یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم! بگو تاوانِ آن سوگند چیست؟
قاصدکهای پریشان را که با خود باد بُرد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد بُرد..
در آتشِ خیالِ تو با خود قدم زدم
دورانِ عاشقی به همین سادگی گذشت
روزی ز چشمِ مردم و روزی به پای تو!
عمرِ مرا ببین که به افتادگی گذشت..
گیسوانِ تو شبیه است به شب؛ اما نه!
شب كه اینقدر نباید به درازا بكشد.. 🙂
حتی نشد به حیله به دست آوَرَم تو را
باید قبول کرد که “روزی” مقدّر است..
ساحل، جوابِ سرزنشِ موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسریست..
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بِرویَد آن گلِ سرخی که بر مزارم نیست..
لب فروبستیم و راهی جز شکیبایی نبود..
هر کسی را تابِ دیدارِ سرِ زلفِ تو نیست
اینکه در آیینه گیسو میگشایی بهتر است..










