اشعار عمعق بخاری؛ مجموعه 30 شعر زیبا از امیر الشعرا
در این بخش از سایت ادبی روزانه اشعار عمعق بخاری را برای شما دوستان قرار داده ایم. اشعار وی آکنده از صنایع بدیعی است. او بخصوص در تشبیه چیرهدست است. عمعق عمری دراز (بیشتر از صد سال) یافت. انوری ابیوردی عمعق را در شعر اهل خراسان خود به عنوان استاد سخن یاد میکند.
او نه تنها به لفظ ملقب به امیر الشعرا است، بلکه، به معنای فئودالی، واقعاً شایسته چنین منصبی بود و همه شاعران دربار ایلگ خان را در بخارا به تجلیل و تکریم خود وامیداشت. در پرتو عنایات امیری که مخدومش بود، مال و منال و بردگان بیشمار به دست آورد.

رباعیات شاعر بخاری
خواهم همه را کور ز عشق رویت
تا من نگرم بس برخ نیکویت
یا خود خواهم همی دو چشم خود کور
تا دیدن دیگری نبینم سویت
ای شاه، بهار دشمنانت دی باد
در دست تو بند زلف و جام می باد
چشم عدو از خون جگر رنگین باد
هر جا که روی تو نصرة اندر پی باد
تا دیده بر آن عارض گلگون افتاد
چشمم ز سرشک چشمه خون افتاد
هر راز، که در پرده دل پنهان بود
با خون دلم ز پرده بیرون افتاد
نه دل ز تمنای تو در بر گنجد
نه عشق ز سودای تو در سر گنجد
ای موی میان، از کمرت در رشکم
کان جا که وی است موی کی در گنجد؟

تا زلف تو کفر را خریداری کرد
تسبیح ز روی شوق زناری کرد
کعبه ز سر شوق ببت خانه شتافت
بت زنده شد و ترا پرستاری کرد
آن سبزه که از عارض او خاسته شد
تا ظن نبری که حسن آن کاسته شد
در باغ رخش بهر تماشای دلم
گل بود و بسبزه نیز آراسته شد
هر دیده که عاشقست خوابش مدهید
هر دل که در آتشست آبش مدهید
دل از بر من رمیده، از بهر خدای
گر آید و در زند جوابش مدهید
تا بود همیشه خون روان بود از دل
وین بیشه تمام ارغوان بود از دل
بر هر سر خار صد نشان بود از دل
با این همه عشق سرگران بود از دل
از واقعه روز پسین می ترسم
از حادثه زیر زمین می ترسم
گویند مرا: از چه سبب می ترسی؟
از مرگ گلو گیر چنین می ترسم
چون نعره زنان قصد بکوی تو کنم
جان در سر کار آرزوی تو کنم
در هر نفسم هزارجان می باید
تا رقص کنان نثار روی تو کنم
نوری ز جمال خود بروزن فگنم
برقی ز وصال خود بخرمن فگنم
من خار ره تو و خس باغ توام
در هم فگنم، زود بگلخن فگنم
خط تو، که چون مشک شد از خامه حسن
طغرای ملاحتست و سر نامه حسن
خورشید، کزوست گرم هنگامه حسن
در نیل زد از رشک رخت جامه حسن
مردان سازند جای در خانه زین
باشند زنان خانه نشین همچو نگین
بر عکس بود کار من بی دل و دین
در خانه زین زن و منم خانه نشین
رفتیم ز خدمت تو، دل خون کرده
دل خون شده و ز دیده بیرون کرده
قد چو الف بعشق تو نون کرده
خاک ره پشت موزه گلگون کرده
با یارم اگر نیست ره دیداری
آرید ببالین منش یک باری
تا گر من خسته دل نبینم رویش
او خسته خویش را ببیند باری
نه در ره اقرار قراری داری
نه از صف انکار کناری داری
می پنداری که کار تو سرسری است؟
کوته نظرا، دراز کاری داری
ای چنگ، سرافگنده چو هر ممتحنی
در پای کشان زلف چو محبوب منی
گر حلق تراست خشک، پس در چه فنی؟
هم خشک زبانی تو و هم تر سخنی
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه رهی معیری ❤ با گلچین 15 شعر زیبای احساسی
مطلب مشابه: رباعیات بابا طاهر عریان / زیباترین اشعار دو بیتی عرفانی و عاشقانه این شاعر

یک دم نشود که دردم افزون نکنی
چو عادت خویت این بود، چون نکنی؟
دلداری من یقین که داری در دل
لیکن نکنی، تا جگرم خون نکنی
مقطعات
هزاران قبّهی عالی ، کشیده سر به ابر اندر
که کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا
چو گرگ ظلم را کشتی بزور بازوی عدلت
زانبوهی شده صحرای اقلیم تو چون کمرا
یکی دبه در افگندی بزیر پای اشتربان
یکی بر چهره مالیدی مهار ماده ما را
خشم تو آبست، اگر در آب موج آتشست
حلم تو خاکست، اگر در خاک کوه آهنست
چنگ عزرائیل را ماند سر شمشیر تو
زانکه عزرائیل را دایم عقیقین دامنست
رزمگاه تو بمحشر گاه ماند کندرو
مرد نشناسد که مردست از نهیبت یا زنست
آن نه زلفست آنکه او برعارض رخشان نهار
صورت ظلمست کو بر عدل نوشیروان نهاد
توبه و سوگند ما را تاب از هم باز کرد
زلف را تا تاب داد و بر رخ رخشان نهاد
بوسه گر بر سنگ بدهد سنگ گردد چون شکر
یا رب، این چندین حلاوت بر لبی نتوان نهاد!
بویی که از بهار نسیم صبا برد
گویی همی ز طره دلار ما برد
شمشاد طوق فاخته گردد بکوهسار
خلخال لاله کبک دری را عطا برد
باشد صواب باده، چو از ناف یاسمین
باد شمال نافه مشک ختا برد
گله ها دارم و نگویم از آنک
عشق را مهر بر دهن باشد
عاشقان را چو کرم ابریشم
جامه هم گور و هم کفن باشد
عاشقی کز بلا بیندیشد
عاشق جان خویشتن باشد
روز رزم او چو رایتهای او صف بر کشند
اختران از بیم سر در نیلگون چادر کشند
تیغ جان آهنج او چون بر کشد سر از نیام
خلق باید تا بمیدانش تن بی سر کشند
خون فشاند بر فلک چندان که حوران بهشت
از پی آن تا نیالایند، دامن بر کشند
سایه گرزش اگر بر کوه آهن برفتد
کوه آهن ذره گردد، کت به پشت در کشند
ای خداوندی که هر جایی که تو لشکر کشی
بر اثر پیروزی و فتح و ظفر لشکر کشند
ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل
من شیفته و فتنه آن سنبل و آن گل
زلفین تو قیریست بر انگیخته از عاج
رخسار تو شیریست بر آمیخته بامل
زلفین تو زاغیست بر آویخته هموار
دو ماه بمنقار و دو خورشید بچنگل
مطلب مشابه: اشعار طلایی خیام؛ مجموعه 40 شعر ارزشمند و زیبا از خیام نیشابوری
مطلب مشابه: رباعیات مهستی گنجوی؛ گلچین 50 اشعار رباعی احساسی از شاعر قدیمی

با جام باده در وطن امروز بر فروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او بمثل مثل نارون
رنگ عجیب او بصفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان ترست پیکرش از جنس آفتاب
پیچان ترست قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخست گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را بگونه دلیل معینست
لیکن همی نماید زنگار ازو دخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه زرین شود روان
نقصان کجا رسد بطبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
اشعار کوتاه از این شاعر بزرگ ایرانی
کند گر تموج هیولای اولی
تلاطم نماید مزاج از طبایع
و راز نفس کل عقل کلی شکیبد
بر افتد زاوتاد رسم صنایع
سپهر ملاعب بساط مزور
چو برجنبد، افراد گردند ضایع
بسکه بخشد کف تو دروگهر
بحر شرمنده گشته و فاوا
اندر زمانه جود تو تنگی رها نکرد
بیمست ازین سخن دهن و چشم تنگ را
گرفت آب کاشه ز سرمای سخت
چو زرین ورق گشت برگ درخت
گر نیستی درون دلم آتش فراق
کم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست
چندان بگریمی، که مرا آب چشم من
برداردی روان و ببردی به کوی دوست
به عمان قَدْرت فلک چون حباب
ز دریای جاهت جهان بیله ایست
به بزم وصال تو هر جرعهای
که دولت به نایم فرو میکند
چو خواهم که گیرم به کف، تخت بد
دگرباره اندر سبو میکند
جهان چو چشم نگاران خرگهی گردد
که از خمار شبانه نشاط خواب کنند
مردم چشمم چو مرکز پلک چون برهون شود
مرکز و برهون ز عشقت هر شبی گلگون شود
ندانم چه بردی برین بازی نرد؟
که برد ترا هر دو گیتیست بورک
هرگز نبود خار بشوری چو نمک
وز کاه چگونه می بسازند کسک؟
سیرم از خوان سیهکاسه گردون، هرچند
قرص مِهر و مَهَم آرایش خوان میبینم
آنچنان خستهام از دست خسیسان کامروز
مرهم از خستن شمشیر و سنان میبینم
مطلب مشابه: دو بیتی های جامی؛ گزیده معروف ترین اشعار کوتاه عبدالرحمن جامی
مطلب مشابه: دوبیتی های وحشی بافقی [ مجموعه 30 اشعار کوتاه با معنی و عاشقانه ]

سیمرغ وقت بود، ولیکن ز پنچ مرغ
ترکیب داده بودش جبار ذوالمنن
همت ز باز و تگ ز غراب و فر از همای
طوق شغب ر فاخته، قوت ز کرگدن
ازین سپس تو ببینی دوان دوان در دشت
بکفش و موزه در افگنده صد هزار سیان
هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستان
رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان
هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر
بی آب ماند نرگس آن تازه بوستان
با جام باده در وطن امروز بر فروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او به مثل مثل نارون
رنگ عجیب او به صفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان تر است پیکرش از جنس آفتاب
پیچان تر است قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخ است گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را به گونه دلیل معین ست
لیکن همی نماید زنگار ازودخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه ی زرین شود روان
نقصان کجا رسد به طبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
گویی که هست مردم چشمم چو آبخو
یا خود چو ماهی است که دارد در آب خو
همیشه بود نعمتت را خورنده
ز آزاد و بنده، چه خرد و چه رنده
مطلب مشابه: شعر عاشقانه پر معنی { گلچین اشعار ناب احساسی شاعران بزرگ }










