شعر در مورد ندانستن؛ اشعار با مفهوم و با معنی درباره ندانستن
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین شعر در مورد ندانستن را برای شما دوستان قرار دادهایم. این اشعار پر معنی از شاعران بزرگ درباره ندانستن و شاید ندانستن از روی عمد هستند. پس اگر به دنبال چنین اشعاری هستید، در ادامه با ما باشید.

شعر ندانستن
مالی که ز تو کس نستاند، علم است
حرزی که تو را به حق رساند، علم است
جز علم طلب مکن تو اندر عالم
چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است
رباعی از شیخ بهایی
اونچه ” آدما ” رو کنار هم نگه میداره؛
شباهت هاشون نیست …
درک و شعورشون از ” تفاوت ” هاشونه!
علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جای جان باشد
سر بیعلم بدگمان باشد

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
بحثتونو با ادمای احمق با این جمله تموم کنین:
تو نه شعورشو داری قانع بشی
نه سوادشو داری منو قانع کنی پس بگذریم…
شعر دانستن و ندانستن
علم از بهر دین پروردن است
نه از بهر دنیا خوردن؛
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
یا رب بشکان دهان ابله
برکن ز دهان زبان ابله
ابله که شود دچار در بند
وا می رهد از غم اش خردمند!
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خلق خود بنیوش
خویشتن را علاج مینکنی
باری از عیب دیگران خاموش
مطلب مشابه: شعر ناب عاشقانه + مجموعه اشعار احساسی و دلنشین برای عشق و همسر
مطلب مشابه: 30 اشعار زیبا برای استوری (شعر کوتاه و بلند دلنشین)
با آن که بسی ز فهم دورند
انگار که آخر شعورند
تازند به صاحبان دانش
نازند به صاحبان دانش
بیاموز و بشنو ز هر دانشی
که یابی ز هر دانشی رامشی
چون سر برسند ابلهی چند
گندی بزنند در رهی چند
با جوش و خروش ابلهانه
جویند ز هر گلی بهانه

ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی جز استخوان و ریشه ای
کسی که طعم زبان عسل نمی فهمد
توهرچه هم بخوانی غزل ؛ نمی فهمد
حکایتِ نرود میخ آهنی درسنگ
مخوان که سنگ ضرب المثل نمی فهمد
حدیث عاشقی به پایان نمی رسد اما…
دریغ ودرد که این را اجل نمی فهمد
شعر ندانستن از مهدی اخوان ثالث
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش
تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
مطلب مشابه: شعر زیبا و کوتاه زندگی [ اشعار دلنشین زندگی، امید به زندگی و روزهای زندگی ]
مطلب مشابه: چند بیت شعر زیبا با مجموعه شعرهای کوتاه بسیار دلنشین زیبا

ای نادانسته فهم خاموشم
ای دیکته ی شده فراموشم
تو کیستی ؟؟؟
عشق ، چیستی ؟؟؟
این سوال هرشب و روز من است
این سوال مسبب آه و سوز من است
سالهاست از بی جوابی بانگ می زنم …
عشق ندانستن هاست !!!
همه کس مرا طعنه زد که مست است
در اوج نیستی او نمی داند که هست است
ولی من خاموشم و بانگی ندارم
من کجا مستی کجا بنگی ندارم
من سالهاست که خاموشم …
طریق من همه نگفتن هاست !!!
ای خامان عالم بیائید و حال من سوخته بینید
اگر عالم عاشقان خواهید حال من دیوانه بینید
چه میدانید مراد دل ما چیست ؟؟؟
شعر نو درباره ندانستن و نفهمیدن
مصلحت!!!
گذشتن وندیدن حقایق
پا گذاشتن بر گل شقایق
لحظه…لحظه…کشتن دقایق…
نگاه کن به زیر پایت
نفس…نفس… سخن می گویدت
فریادش در زمان جاری است..
وجدان مدفون خواسته
مصلحت زنجیر به دست
تو…فانوسها داری با چشمانی بسته
نمی شوی از این ندیدن خسته؟…
حقیقت آشکارترین
وخود را به ندانستن زدن
پست ترین دانستن
برای کسی که میداند حقیقت را
واصرار به حقیقت ندانستن!!!
به خواب بردن وجدان
با داروی خواب آور مصلحت…
ماهی کوچک خانه ما دلتنگ است
دلتنگ رویای دریاهای دور
دلتنگ خورشید و ماه
جان پناهی است ندانستن
ندیدن ، خواب بودن ، رویا ندیدن
عادت اما میکشد عاطفه آب
سخت میگیرد در آغوش
رویای دریا دیدن و دل به دریاها زدن
لباست میشود ، دنیا و رویایت میشود ، آب
سخت در آغوشش میفشارد
بال امید نگاهت را ، آب.
سفر دور است تا دریا
بال پرواز میخواهد
صبر میخواهد
دستی بی ریا
یا ، که مرگ میبردت تا دریا
ماهی کوچک تنگ بلورم
مرد …
تا که دریا را ببیند
بال پروازش اما ، عزم سفر بسته
بالهایی از جنس امید
دستی بی ریا سرابی بیش نبود
ماهی کوچک ما مرد …
دریا میخواهد دلم
جان پناهی است ندانستن
ندیدن ، خواب بودن ، رویا ندیدن ….
بپرس قدر مرا ، گر چه خوب می دانی
که من گلم گل خارن این جماعت خار
مطلب مشابه: شعر نو عاشقانه استوری؛ اشعار نو دلنشین رمانتیک کپشن
مطلب مشابه: شعرهای زیبا و دلنشین؛ گلچین اشعار ناب قشنگ از شاعران جدید و قدیمی
اشعار ندانستن از سعدی بزرگ
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه
شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیدهست تو را یک نظر اندر همه عمر
که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
آدمی نیست مگر کالبدی بیجانست
آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم
چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
من سری دارم و در پای تو خواهم بازید
خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری
سر خود گیر که صاحبنظری کار تو نیست
مطلب مشابه: شعر عاشقانه شاد؛ مجموعه اشعار عاشقانه زیبا برای عشقم
مطلب مشابه: اشعار کوتاه پارسی گلچین شده [ 50 شعر بی نظیر شاعران شیرین سخن ایرانی ]










