دوبیتی های ابوسعید ابوالخیر؛ 50 شعر پر احساس عاشقانه دو بیتی این شاعر
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم دوبیتی های ابوسعید ابوالخیر را برای شما دوستان قرار دهیم. سعید کاتب صفا مشهور به شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر نامدار ایرانی سده چهارم و پنجم بود. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار برجسته و ویژهای دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و عطار قرار میگیرد.

دوبیتیهای زیبا از ابوسعید ابولخیر
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگهِ ما درگهِ نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آ
یا رب به محمّد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آلعبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بیمنتِ خلق یا علی الاعلا

وصلِ تو کجا و منِ مهجور کجا
دردانه کجا حوصلهٔ مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتشِ طور کجا
منصورِ حلّاج آن نهنگِ دریا
کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا
روزیکه انا الحّق به زبان میآورد
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر دادِ منِ شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
ای شیرِ سرافرازِ زبردست خدا
ای تیرِ شهابِ ثاقبِ شستِ خدا
آزادم کن ز دستِ این بیدستان
دستِ من و دامنِ تو ای دستِ خدا
گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نمای چهرهٔ باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
خواهی که دگر به خواب بینی ما را
گفتی که منم ماهِ نشابور سرا
ای ماهِ نشابور نشابور ترا
آنِ تو ترا و آنِ ما نیز ترا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا
هرگاه که بینی دو سه سرگردان را
عیبِ رهِ مردان نتوان کرد آن را
تقلید دو سه مقلّدِ بیمعنی
بدنام کند راهِ جوانمردان را
یارب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذاتِ تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیرِ خود مگردان ما را
گر بر درِ دیر مینشانی ما را
گر در رهِ کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمهٔ هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را
مطلب مشابه: اشعار ابوسعید ابوالخیر + مجموعه شعر و رباعیات عاشقانه شاعر معروف
مطلب مشابه: اشعار کوتاه معروف؛ گزیده زیباترین اشعار کوتاه عاشقانه از شاعران بزرگ

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خسّتِ خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمیآید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را
پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشمِ توام اگر نبینی چه عجب
من جانِ توام کسی نبیند جان را
از زهد اگر مدد دهی ایمان را
مرتاض کنی به ترکِ دُنیی جان را
ترکِ دنیا نه زهدِ دنیا زیراک
نزدیکِ خرد زهد نخوانند آن را
تسبیح ملک را و صفا رضوان را
دوزخ بد را بهشت مر نیکان را
دیبا جم را و قیصر و خاقان را
جانان ما را و جان ما جانان را
ای دوست دوا فرست بیماران را
روزی ده جن و انس و هم یاران را
ما تشنه لبانِ وادیِ حرمانیم
بر کشتِ امیدِ ما بده باران را
دی شانه زد آن ماه خمِ گیسو را
بر چهره نهاد زلفِ عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخِ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را
در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا
طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکنِ میکدهای
می نوش که عاقبت بخیرست ترا
تا درد رسید چشمِ خونخوار ترا
خواهم که کشد جانِ من آزارِ ترا
یا رب که ز چشمزخمِ دوران هرگز
دردی نرسد نرگسِ بیمار ترا

اشعار عاشقانه دو بیتی شاعر
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا
آن رشته که قوّتِ روانست مرا
آرامشِ جانِ ناتوانست مرا
بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن
پیوند چو با رشتهٔ جانست مرا
یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یادِ تو هر چه هست بر از دلِ ما
ای دلبرِ ما مباش بی دل برِ ما
یک دلبرِ ما به که دو صد دل برِ ما
نه دل برِ ما نه دلبر اندر برِ ما
یا دل برِ ما فرست یا دلبرِ ما
آن عشق که هست جزء لاینفکِ ما
حاشا که شود به عقلِ ما مدرکِ ما
خوش آنکه ز نورِ او دمد صبحِ یقین
ما را برهاند ز ظلامِ شکِ ما
ای کرده غمت غارتِ هوشِ دلِ ما
دردِ تو شده خانهفروشِ دلِ ما
رمزی که مقدسان ازو محرومند
عشقِ تو فرو گفت به گوشِ دلِ ما
مستغرقِ نیلِ معصیت جامهٔ ما
مجموعهٔ فعلِ زشت هنگامهٔ ما
گویند که روزِ حشر شب مینشود
آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما
مهمانِ تو خواهم آمدن جانانا
متواریک و ز حاسدان پنهانا
خالی کن این خانه، پسِ مهمان آ
با ما کس را به خانه در مَنشانا
مطلب مشابه: جملات تاثیر گذار کوتاه زیبا (100 متن عمیق و مفهومی ناب)
مطلب مشابه: شعر تک بیتی عاشقانه و غمگین + عکس نوشته های اشعار تک بیتی رمانتیک

من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشمِ بادامینا
از دیدهٔ بدخواهِ ترا چشم رسید
در دیدهٔ بدخواهِ تو بادامینا
گه میگردم بر آتشِ هجر کباب
گه سرگردانِ بحرِ غم همچو حباب
القصه چو خار و خس درین دیرِ خراب
گه بر سرِ آتشم گهی بر سرِ آب
در رفعِ حُجُب کوش نه در جمع کُتُب
کز جمعِِ کُتُب نمیشود رفعِ حُجُب
در طی کُتُب بود کجا نشهٔ حُب
طی کن همه را بگو الی الله اَتُب
بر تافت عنانِ صبوری از جانِ خراب
شد همچو رکابِ حلقه چشم از تب و تاب
دیگر چو عنان نپیچم از حکمِ تو سر
گر دولتِ پابوسِ تو یابم چو رکاب
کارم همه ناله و خروشست امشب
نیصبر پدیدست و نه هوشست امشب
دوشم خوش بود ساعتی پنداری
کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب
از چرخِ فلک گردشِ یکسان مطلب
وز دورِ زمانه عدلِ سلطان مطلب
چون روزی پنج در جهان خواهی بود
آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطلب
بیطاعتِ حق بهشت و رضوان مطلب
بیخاتمِ دین ملکِ سلیمان مطلب
گر منزلتِ هر دو جهان میخواهی
آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطلب
ای ذات و صفاتِ تو مبرّا ز عیوب
یک نام ز اسماءِ تو علامِ غیوب
رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد
نه نوح بود نام مرا نه ایوب

ای آینهٔ حسن تو در صورتِ زیب
گردابِ هزار کشتی صبر و شکیب
هر آینهای که غیرِ حسنِ تو بود
خواند خردش سرابِ صحرای فریب
تا زلفِ تو شاه گشت و رخسارِ تو تخت
افکند دلم برابرِ تختِ تو رخت
روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت
حلقم شده در حلقهٔ سیمینِ تو سخت
تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت
مسکین دلِ رنجورِ من از درد گداخت
گویا که ز روزگار دردی دارد
این درد که در پای تو خود را انداخت
مجنونِ تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشقِ تو سر از پا نشناخت
هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید
آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
آنروز که آتشِ محبت افروخت
عاشق روشِ سوز ز معشوق آموخت
از جانبِ دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
دیشب که دلم ز تابِ هجران میسوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت
میسوختم آنچنانکه غیر از دلِ تو
بر من دلِ کافر و مسلمان میسوخت
مطلب مشابه: اشعار یاد خدا + مجموعه شعر یاد خداوند بزرگ و پرودگار جهان از شاعران مختلف
مطلب مشابه: اشعار برگزیده شاعران؛ مجموعه شعر معروف از شاعران کهن و معاصر ایران

عشق آمد و گردِ فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سرِ زلفِ پریشان میریخت
گر شیخ به کفرِ زلفِ او ره میبرد
خاکِ رهِ او بر سرِ ایمان میریخت
عشق آمد و خاکِ محنتم بر سر ریخت
زان برقِ بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
میرفتم و خونِ دل براهم میریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت
میآمدم از شوقِ تو بر گلشنِ کون
دامن دامن گل از گناهم میریخت

از کفرِ سر زلفِ وی ایمان میریخت
وز نوشِ لبش چشمهٔ حیوان میریخت
چون کبک خرامنده بصد رعنایی
میرفت و ز خاکِ قدمش جان میریخت










