اشعار لوئیز گلیک (مجموعه شعرهای زیبای لوئیز گلیک برنده جایزه نوبل ادبیات 2020)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار لوئیز گلیک را برای شما دوستان قرار دادهایم. لوئیز الیزابت گلیک شاعر، استاد اهل ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات سال 2020 بود.
وی همچنین برندهٔ جوایزی همچون ملکالشعرای مشاور کتابخانه کنگره در امر شعر، کمکهزینه گوگنهایم، و جایزه پولیتزر برای شعر شدهاست.
فهرست اشعار لوئیز گلیک
زندگی این شاعر زن برنده نوبل
این شاعر آمریکایی در 22 آوریل 1943 در نیویورک در یک خانوادهٔ اتریشی و مجارستانی یهودیالاصل زاده و در لانگ آیلند بزرگ شد.
وی در دوران دبیرستان از بیاشتهایی عصبی رنج میبرد. او بعدها بر این بیماری غلبه کرد. لوئیز گلیک در کالج سارا لارنس و دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد؛ اما مدرکی نگرفت. وی افزونبر نویسندگی، در چندین مؤسسهٔ شعر نیز تدریس کردهاست.
گلوک پس از ترک کلمبیا بدون مدرک، با منشیگری زندگی خود را تامین میکرد. وی در سال 1967 با چارلز هرتز جونیور ازدواج کرد. اما این ازدواج به طلاق انجامید.
گلوک تا پیش از مرگ استادیار و نویسندهٔ روزنکرانز در دانشگاه ییل بود و در کمبریج، ماساچوست زندگی میکرد. او بر اثر سرطان درگذشت.
از گلوک غالباً بعنوان یک شاعر زندگینامهای یاد میشود. کار او به دلیل شدت عاطفی و بیشتر با استفاده از اسطوره، تاریخ یا طبیعت برای مراقبه در تجارب شخصی و زندگی مدرن شناخته شدهاست.
گلوک در کار خود بر روشن کردن جنبههای آسیب، میل و طبیعت متمرکز میشد. در کاوش این مضامین گسترده، شعر او به دلیل ابراز صریح غم و انزوا شناخته شدهاست. پژوهشگران همچنین در ساخت او از شخصیتهای شاعرانه و رابطه در زندگینامه و اسطورهٔ کلاسیک در اشعار او تمرکز کردهاند.
شعرهای او اغلب در باره آسیب و سرخوردگی بودند. پرآوازهترین شعر او پرتقال ساختگی ارزش عشق و آمیزش جنسی را زیر سؤال میبرد.
اشعار لوئیز گلیک
راست نیست اگر بگویم
هیچ واهمهای ندارم از چیزی.
میهراسم از بیماری، خواری.
مثل همه، رؤیاهایی دارم.
اما آموختهام پنهانشان کنم
برای مصون ماندن از گزند خوشبختی:
شادیها، خشمِ سرنوشت را برمیانگیزند
خواهرانی را مانندهاند شریر
که در نهایت
هیچ احساسی به یکدیگر ندارند جز حسد.
رؤیا

چیزی به تو بگویم: هر روز آدمها میمیرند.
و این آغازی دیگر است.
هر روز در مردهشویخانهها،
بیوههای نو زاده میشوند
یتیمانی نو. آنها خاموش و خیره بر جایگاه
با انگشتانِ دستشان فرورفته در یکدیگر
میکوشند کنار بیایند با وضع تازه.
آنگاه نوبت تدفین فرامیرسد،
برخی بارِ اولشان است.
میهراسند از گریستن
و گاه ار نگریستن.
نمیدانند چه کنند تا لحظهای که کسی
زیرِ گوششان بگوید و کلامی بیابند برای وداع با مرده
یا مشتی خاک بریزند در دهانِ بازِ گور.
سپس همه به خانه بازمیگردند،
که ناگاه پرشده است از جمعیت.
متین و موقر، بیوه بر مبل مینشیند
تا دیگران در صفی آرام و منظم
یک به یک به او نزدیک شوند،
گاه دستش را در دست گیرند،
گاه در آغوشش کشند
او برای هر کس، کلامی مییابد،
تشکر میکند برای تشریففرماییشان.
در دل آرزو میکند همهشان بروند.
کشش عجیبی دارد برای بازگشتن به گورستان
به اتاق بیمارستان.
میداند که ناممکن است.
اما آرزویی جز بر گشتن به گذشته ندارد.
فقط کمی،
نزدیکِ نفسهای آخرِ او
و نه چندان دور چون روز عروسی
و لحظه نخستین بوسه.
مطلب مشابه: اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ زیباترین شعرها از شاعر زن لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات
مطلب مشابه: اشعار ویلیام بلیک / اشعار شخصیت برجسته هنری در تاریخ شعر عصر رمانتیک
زنبق سفید
شبها دیگربار سرد شدهاند،
همچون شبهای اوایلِ بهار، و آرام شدهاند دیگربار.
آیا حرف زدن برمیآشوبد آرامشات را؟
اکنون تنهائیم ما و دلیلی برای سکوت نیست.
آیا میتوانی ماهِ کامل را رؤیت کنی
بر فرازِ باغ؟ این آخرین بار است که میبینمش.
بهاران، وقتی ماه درمیآمد، زمان ابدی مینمود.
بر فدانهها رقصان میانِ زمین و آسمان،
و فرو افتادنِ بذرهای خوشهایِ افراها
در تودههای پریدهرنگ. سپید و سپیدتر،
ماه درخشیدن میگرفت بر فراز درخت غان.
و در خمِ کوچه باغها، که فاصله میافتاد میان درختان،
برگهای نخستین نرگسهای زرد
به نقرهای میزد زیرِ نورِ ماه.
ما، همزمان چنان نزدیک شدهایم به پایانِ راه
که دیگر خیلی دیر است برای ترسیدن.
من که خود دیگر شک دارم
حتی معنای پایان را بدانم.
و تو، که عاشق مردی بودهای —
از پسِ نخستین تپشها
آیا شادی را بیصدا نیافتی
همچون ترس؟
شقایق
عظیمترین موهبتها نه در قدرت افکار است.
احساسات:
آه، سرشارم از آنها؛ چیرهاند بر من.
خدایی دارم در آسمانها که خورشید را آفرید،
و من شکفتم به خاطرش، و بنمودم به او آتشِ دل را،
شعلهور چون حضورش.
چیست چنین شکوهی اگر نیست تپشهای دل؟
آه خواهران و برادرانِ من!
آیا زمانی چون من بودید
پیش از آن که به هیئتِ انسان در آئید؟
آیا روا داشتید به خود یکبار شکفتن را
آگاه از اولین و آخرین بار؟
زیرا در حقیقت
من به شیوه شما سخن میگویم اکنون.
و من سخن میگویم زیرا پرپر شدهام دیگر.
زنبق طلایی

در انتهایِ رنجهای من
دری بود.
بالای سر، صداهایی، تکانِ شاخههای ِکاج.
سپس هیچ. خورشیدِ کمسو
خاموش شد بر فرازِ زمینِ خشک.
هولناک است هشیار ماندن
و ادامه دادن
مدفون در خاکِ تیره.
آن گاه همه چیز تمام شد:
بلایی که از آن میترسیدی،
بدل گشتن به روح و ناتوان از سخن گفتن،
ناگاه تمام شد،
گور، دیگر تنگ نبود.
و من احساسِ گنجشکان را داشتم
پروازکنان میان بوتههای سبز.
برای تو که به خاطر نمیآوری
زندگیِ پس از مرگ را
برای تو فاش میگویم که
دیگر بار به سخن درآمدم:
هر آن چه از دنیای فراموشی بازمیآید
برای بازیافتن صدایی میآید:
فوارهای بلند سر بر کشید
از دلِ زندگانیِ من،
سایههایی آبیِ آبی بر آبهای نیلی.
مطلب مشابه: اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی
مطلب مشابه: اشعار ویلیام باتلر ییتس / گلچین اشعار اسطوره شعر ایرلند و برنده جایزه نوبل ادبی
هراسِ تدفین
کنارِ قبرِ خالی، به سپیدهدم
جسد منتظر است.
روح، هنوز کنارِ او نشسته است، بر تکه سنگی –
دیگر دمیده نخواهد شد در کالبدی.
به تنهایی تن بیندش.
شبِ اولِ قبر
سایهاش کمر شکسته پرسه میزند
در آن یک وجب جا
از پس آن سفرِ طولانی.
و چراغهایِ شهر،
سوسوزنان از دور
دیگر درنگ نمیکنند رویِ او
ضمنِ تابیدن بر ردیفِ گورها.
چه دور به نظر میآیند
درهای چوبیِ خانهها، و نان و شیر
به قلوه سنگهایی میماند روی میز.
نخستین خاطره
سالها پیش
جریحهدار شد خاطرم.
زیستم
به امیدِ گرفتنِ انتقام
از پدرم، نه به خاطرِ وجودِ او
که به خاطر ِوجودِ خودم: از همان اول،
از بچگی دریافتم که رنج یعنی
دوست داشتن
و دوست داشته نشدن.
نفخه ملامتگر

آن گاه که شما را آفریدم،
عاشقانه دوستتان داشتم.
امروز اما جز ترحم احساسی ندارم.
هر چه نیاز داشتید عطا کردم به شما:
زمینی حاصلخیز زیرِ پایتان
و آسمانی آبی بالای سرتان-
هر چه دورتر میشدم از شما
عیانتر میدیدمتان.
ارواحِ شما میباید عظیمتر شده باشند تا اکنون،
نه آن چنان که امروزند،
به گونه اشباحی بس وراج.
چه نعمتها که ارزانیتان داشتم،
شکوهِ سپدهدمانِ بهاری،
«زمان» که ندانستید چه کنید با آن،
موهبتی که ارزانیِ زمانه داشتید.
آرزوهایتان هر چه بود
خود را در باغ نخواهید یافت،
میانِ گیاهانِ بالنده.
زندگیِ شما بیشباهت به روندِ گیاهی
راه خود را خواهد رفت:
در مسیر پرواز پرنده
با آغاز و پایانی رام و آرام –
با آغاز و پایانی،
به شکلِ پژواکِ پلِ
پروازی از شاخسارانِ درختِ غان
تا شاخسارانِ درخت سیب.
مطلب مشابه: اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی
مطلب مشابه: اشعار هاینریش هاینه شاعر بزرگ ادبیات آلمان (40 شعر زیبا و عاشقانه)
تابستان
به خاطرآور روزهای آغازِ خوشبختی را،
چه نیرومند بودیم، گیجِ آن همه تمنا،
تمامِ روز با هم، تمامِ شب با هم
تابستان بود،
گویی همه چیز ناگهان رسیده و آماده چیدن بود.
گرما، شب و روز پس میزد رواندازها را
گاه نسیمی میوزید و
بیدی مینوازید شیشه پنجره را.
اما ما انگار گم شدیم آرام آرام،
حس نمیکردی تو؟
بستر به تخته پارهای میمانست رها در آب
که از سواحل ِما دورتر و دورتر میشد
و سرانجام در جزیرهای کناره گرفت
که هیچ نیافتیم در آن.
نخست خورشید، سپس ماه، تکهتکه شدند،
سنگها باریدن گرفتند از بیدها.
چیزهایی کاملا قابل رؤیت برای همگان.
سپس وسعت ِبیکرانه تنگتر و تنگتر شد.
سوزِ سردی وزیدن گرفت شبها
آویزهای بید، برگ به برگ
به زردی گراییدند و ریختند.
و در هر یک از ما انزوایی عمیق رخنه کرد،
و ما سکوت کردیم در این باره،
و درباره فقدانِ تاسف.
دیگر بار بازیگرانی شدیم، شویِ من!
آماده از نو آغاز کردنِ سفر.
تولد دیگر
عشقِ زندگیِ من، رفتهای از دست و
من دیگر بار جوانم.
سالها سپری شدهاند
هوا را نغمههای دلکش آکندهاند؛
در باغچه درخت سیب را دیگر بار
شکوفهها آراستهاند.
میکوشم بازت گردانم،
این است انگیزهام برای نوشتن.
اما برای همیشه رفتهای از دست،
همانگونه که در رمانهای روسی میگویند،
اصطلاحی که به یاد نمیآورم –
چه وفوری ست در این دنیا
پر از چیزهایی بیربط به من –
به شکوفههای پرپرشده مینگرم،
رنگِ رخ باخته،
اما گلبرگهای پلاسیده زردِ زرد
گویی قطرههای تشنه بارانند
فرو باریده بر چمنِ سبزِ سبز.
چه هیچ بودی، که چنین آسان
بدل شدی به عکسی، عطری –
همه جا هستی،
سرچشمه رنجِ جانکاهِ جاودانگی.
مطلب مشابه: اشعار طلایی عاشقانه از ادبیات جهان + 20 شعر ناب احساسی زیبا
مطلب مشابه: اشعار تی. اس. الیوت شاعر و نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات










