انشا در مورد عینک مادر بزرگ؛ ۸ انشا کوتاه و بلند مقاطع مختلف

انشا در مورد عینک مادر بزرگ را برای شما دانش آموزان عزیز در سایت ادبی و هنری روزانه قرار داده ایم. انشا نه تنها یک ابزار آموزشی است، بلکه یک وسیله قدرتمند برای بیان خود، توسعه مهارتها و تأثیرگذاری بر دیگران به شمار میرود. با تمرین و تداوم در نوشتن انشا، افراد میتوانند به نویسندگان بهتری تبدیل شوند و تواناییهای خود را در زمینههای مختلف گسترش دهند.
فهرست موضوعات این مطلب
موضوع انشا عینک مادر بزرگ
مادربزرگ من، زنی مهربان و دوستداشتنی است، اما عینک او داستانی جداگانه دارد. عینک او مانند یک ابزار جاسوسی تمام عیار، عمل میکند و هیچ حرکتی را از چشم تیزبین او پنهان نمیکند.
هر بار که به خانه مادربزرگ میروم، حس میکنم تحت نظر دوربینهای مداربسته هستم. انگار ذرهبین عینک او، هر حرکت من را با دقت رصد میکند و کوچکترین جزئیات را به او گزارش میدهد.
فرقی نمیکند که در حال مرتب کردن لباسهایم باشم، در گوشهای کتاب بخوانم یا حتی در خلوت خودم به گوشیام نگاه کنم، مادربزرگ با عینک جادوییاش همه چیز را میبیند و در کمال خونسردی، نظر خود را در مورد هر موضوعی، بدون هیچگونه رودربایستی، بیان میکند.
“چرا انقدر لباس سیاه میپوشی؟”
“مگه نگفتم که نباید زیاد به گوشی نگاه کنی؟”
“کتاب چی میخونی؟ مبادا رمان عاشقانه باشه!”
صدای مادربزرگ، با لحنی کنجکاو و گاه با چاشنی انتقاد، در گوشم طنینانداز میشود و من چارهای جز لبخند زدن و تظاهر به بیخیالی ندارم. گاهی حتی گمان میکنم مادربزرگم با همین عینک کوچک ذهن مرا هم میخواند. خیلی وقتها جرأت نمیکنم جلوی او به فکر و خیال فرو روم.
البته، عینک مادربزرگ فقط برای جاسوسی نیست. گاهی اوقات، این عینک جادویی به ابزاری برای کمک و راهنمایی تبدیل میشود.
“این کتاب خیلی جالبه، حتما بخونش!”
“بیا این کار رو با هم انجام بدیم!”
در این لحظات، عینک مادربزرگ از حالت جاسوسی خارج میشود و به نمادی از مهر و محبت او تبدیل میشود.
با وجود تمام طنز و سرگرمکنندگی این ماجرا، باید اعتراف کنم که عینک مادربزرگ نقشی مهم در زندگی من دارد. عینکی که به من یادآوری میکند که همیشه کسی هست که به من اهمیت میدهد، مراقب من است و میخواهد بهترینها را برای من رقم بزند.
پس، هر بار که عینک مادربزرگ را میبینم، لبخندی بر لبم نقش میبندد و به مهربانی ذاتی او فکر میکنم. عینکی که به من یادآوری میکند که زندگی پر از لحظات شاد و طنزآمیز است، لحظاتی که باید قدرشان را دانست و از آنها لذت برد.
مطلب مشابه: انشا در مورد ستاره شب / ۱۰ انشا جدید با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
مطلب مشابه: انشا گفتگو بین مرگ و زندگی / ۹ انشا کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
انشای احساسی مادر بزرگ

چشمای نازش که پشت عینک دیده میشد
صورت چروکیده و نرمش با اون لبخندی که اگه یه روز نبینمش دیوونه میشم ……
دیگه غذا نمیخوری ؟ داری لاغر میشی مادر جان بیا یکم دیگه بخور
ها ها ها باز خواب دیدم . بعد مرگ مادربزرگ دیگه هیچی برام مهم نبود
حس میکردم الان حتی اگه ماشینم بهم بزنه برام اهمیت نداره
یه سر برم خونه مادربزر ببینم هنوزم خونش تمیزه یا نه
اگه نه که تمیزش کنم
وا خدا کاش بازم بودی و منو تو لباس عروسی میدیدی چقدر اون خندتو دوست داشتم
این چیه ؟ اخی قربونش برم برام کادو تولد خریده بود و……
این عینکش نیست همیشه این عینک رو چشماش بود
کاشکی بودی اینجا
دلم برات تنگشده عزیزم
مطلب مشابه: انشا با موضوع عشق + 6 انشا زیبا در مورد عشق و محبت
مطلب مشابه: انشا سنجش و مقایسه؛ ۷ انشا کامل با عنوان، بدنه و نتیجه گیری
انشای زیبا درباره مادر بزرگ
یکی از روزهایی که مادربزرگ اونجا بود زهرا یه کتاب آورد و ازش خواست تا بخونه، مادربزرگ قبول کرد و گفت: «باشه عزیزم ولی باید بری عینک منو از اون اتاق بیاری.»
زهرا فوری رفت و عینک رو آورد، مادربزرگ اونو به چشماش زد و با انگشت عینک رو یه ذره روی بینیاش بالا برد و بعد شروع کرد به خوندن کتاب: «یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود و….» وقتی مادربزرگ کتاب رو میخوند تمام حواس زهرا به عینک بود. یه فکرایی به سرش زد.
قصه که تموم شد گفت: «مامانی میشه یه دقیقه عینکتو به من بدی.»
برای چی میخوای؟
شما بدین، بعدش میگم.
باشه ولی خیلی مواظب باش نشکنه، اگه عینک نباشه نمیتونم چیزی بخونم.
زهرا عینک رو که گرفت گذاشت روی چشماش، به کتاب نگاه کرد، اما همه چیز رو تار میدید و نمیتونست چیزی بخونه، به همینخاطر گفت:
پس چرا نمیتونم چیزی بخونم و ببینم، منم که مثل شما عینک رو زدم؟!
مادربزرگ که از این کار زهرا خندهاش گرفته بود، اونو بغل کرد و بوسید و گفت:
قربونت برم ، مگر هر کی عینک بزنه میتونه بخونه؟
پس چرا شما عینک زدی تونستی کتاب رو بخونی!
عزیز من، چون چشمام ضعیفه عینک میزنم، اما برای باسواد شدن باید صبر کنی تا بزرگتر بشی و بری مدرسهتا بتونی بخونی و بنویسی.
زهرا تو دلش گفت خدایا کاشکی زودتر بزرگ بشم و برم مدرسه تا همه کتابها رو خودم بخونم!
مطلب مشابه: انشا درباره مادربزرگ؛ ۱۰ انشا کوتاه، بلند و ادبی مادربزرگ
مطلب مشابه: انشا درباره حس شنیدن صدای مادربزرگ / ۸ انشا پایه های مختلف
انشا درباره عینک
مقدمه: یک بار خواهرم داستانی از یکی از کتاب های درسی خودش را برام تعریف کرد، به نام ماجرای عینکم که در آن داستان کم بینایی یک پسر بچه توضیح داده شده و پس از آن هم عینک مادر بزرگش را یافته و به چشمش زده بود.
بدنه: عینک یک وسیله کاملا شخصی است که گاهی طبی و زمانی هم جنبه زیبایی و آفتابی دارد. بچه که بودم همیشه مادر می گفت جلوی تلویزیون که می نشینی چشمت ضعیف می شود و نمی توانی خوب ببینی، درس بخوانی و سوزن نخ کنی، مادرها چون همیشه با سوزن کار دارند معیارشان نخ کردن سوزن است.
مدرسه که می رفتم روزی معلم گفت که فردا همه بچه ها بروند و چشمشان را معاینه کنند، من هم رفتم و دیدم که کمی چشمم ضعیف است و باید عینک بزنم. عینک را گرفتم تازه می دیدم که کمی رنگ ها بهتر هستند و زندگی رنگی دیگر دارد. عینک را در کیفم گذاشتم و از آن روز در کنارم مانده است.
عینک شاید مهم ترین وسیله زندگی برای خوب دیدن، خوب زندگی گردن است. عینک را که می زنم دنیای من عوض می شود، گل ها و جنگل و سبزه ها را زیباتر می بینم و همه چیز برای من قشنگ است و دوست داشتنی. عینک خوبم چه خوب که دارمت و چه بهتر که با بودنت همه چیز زیبا می شود.
گاهی پزشکی برای اینکه نور خورشید آزارندهد، از عینک آفتابی برای بیماران خود استفاده می کنند تا چشم در معرض نور خورشید آسیب نبیند و بتواند به راحتی همه جا را نشانمان دهد. چشم دریچه دید ما به دنیاست که اگر خوب و سالم نباشد، دنیا جذاب نخواهد بود.
نتیجه گیری: زندگی زیباست اگر خوب و دقیق نگاه کنیم، گاهی باید عینک خود را در بیاوریم و زمانی باید صریح و دقیق همه چیز را بررسی کنیم، از جمله عینک هایی که باید بزنیم عینک خوش بینی است یعنی به دنیا و مردمش با نگاهی مثبت نگاه کنیم و شیوه برداشت خود از نگاهمان را تغییر دهیم.
انشای داستانی درباره عینک مادربزرگ

مادربزرگ یه ساعت داشت که هیچ وقت؛ چه اول بهار که ساعت ها رو جلو می کشن، چه اول پاییز که ساعت ها رو عقب می کشن، تنظیمش نمی کرد. می گفت «من چه کار دارم ساعت چنده من فقط می خام قرصامو بخورم.» با همین ساعت بود که وقت بیدار شدنشو تنظیم می کرد.
صبح که بیدار میشد، همیشه یکی بود که قبل از خودش بیدار شده باشه. اولین کارش این بود که بره دست و روشو بشوره بعد وضو بگیره بیاد نماز بخونه. بعد از نماز هم همیشه صبحونه رو براش آماده کرده بودن؛ در واقع هیچ وقت به عمرم ندیدم مادربزرگ آشپزی کنه. بعد از صبونه ی مفصلی که میخورد نوبت قرصای صبحش بود. بعد دیگه تا ظهر کارش این بود که جلوی تلویزیون روی مبلی که مخصوص خودش بود و هیچ کس دیگه یی حق نشستن روشو نداشت بشینه _البته اینو بگم که اینطور نبود مادر بزرگ گفته باشه کسی رو صندلیش نشینه؛ این یه قانون نانوشته بود. این یکی از نمونه های قدرت مادربزرگ بود.
مادربزرگ اگرچه می نشست جلو تلویزیون، ولی معمولن تلویزیون نگاه نمی کرد. از این کارش خوشم می اومد. حتا اگه تلویزیون روشن بود بازم کار خودشو بی توجه به صدای تلوزیون می کرد: یه دونه از روزنامه ها یا مجله هایی که روی میز عسلی کنار مبلش کپه شده بودو ور می داشت، عینکشو به چشم می زد و شروع می کرد به خوندن. اون عینک ته استکانی با فریم سفید رنگ. عینکی که هیچ وقت ندیدم فریمش عوض شه یا عدسیاش تغییر کنه. گرچه عدسیاش پر خط و خش بود ولی همونا رو رو چشمش می زد.
روزنامه هایی هم که می خوند جدید و قدیمیش مطرح نبود، روزنامه های چند هفته پیشم می شد داخل روزنامه هاش پیدا کرد. اینکه کدوم صفحه ها یا کدوم موضوعات روزنامه رو می خوندو نمی دونم، فقط می دونم جدول زیاد حل می کرد. کارش این بود تا ظهر. تو این بین هم اگه فرصت می کرد چند تا ایراد می گرفت و سر چند نفر داد می کشید و مثل هر پیر زن دیگه یی غرغر میکرد. کلن مادربزرگ زیاد خوش اخلاق و خوش خنده نبود؛ خیلی کم پیش می ومد بخنده.
بعد از ظهر که قرصاشو می خورد یه چرتی میزد. عصر که بیدار می شد دوباره شروع می کرد به خوندن. همونجا رو تخت یا روی مبل اختصاصیش مجله یا روزنامه می خوند. موقع مطالعه در حالی که عینکش رو چشش بود بیشتر شبیه مادربزرگا می شد. همون مادربزرگای مهربون تو قصه ها. شاید دلیل عبوس بودن مادربزرگ شغلی بود که تو جوونیش داشت؛ آخه معلم مدرسه بود. شاید دلیل علاقش به مطالعه هم همین شغلش بود. عکسای جوونیشو دیده م؛ پای تخته وایمیستاد با عینکی که رو چشمش بود بچه ها رو می پایید. البته اون عینک با عینک الانش فرق داشت. معلم سخت گیری هم بود. حتا به دختر خودش که مادر من باشه هم کلی جریمه می داد. می گفت برا حفظ ظاهر بوده که کسی فک نکنه مادربزرگ اهل پارتی بازیه.
خلاصه هر روز مادربزرگ همین بود. تحرک زیادی نداشت، با اون پاهای ورم کرده ش نمی تونست زیاد راه بره، برا همین می موند تو خونه و مطالعه می کرد. نمی دونم ار وضعش راضی بود یا نه، ولی فک کنم مطالعه رو خیلی دوس داشت _باید همینجور باشه. آخه چند وقت پیش یه چیزی خوندم درباره ی اشیایی که بعد از مرگ صاحباشون گم می شن یا از کار میوفتن؛ اشیایی که صاحباشون خیلی بهشون وابسته بودن. عینک مادربزرگ هم همین جور شد: موقع مرگ مادر بزرگ از رو طاقچه افتاد و شکست. در حالی که خیلی خیلی از مادربزرگ فاصله داشت.
مطلب مشابه: موضوع انشا آزاد برای پایه های مختلف (انشاهای جدید با موضوعات مختلف)
مطلب مشابه: انشا پدربزرگ + انشا های متفاوت پدربرزگ برای پایه های متوسطه
انشا در مورد عینک پدربزرگ
مقدمه:
پدربزرگ من همیشه با یک عینک بزرگ و قدیمی در چشمهایش دیده میشود. این عینک برای او فقط وسیلهای برای دیدن نیست، بلکه خاطرات زیادی هم دارد. وقتی به عینک او نگاه میکنم، یاد داستانها و تجربههای زندگی پدربزرگ میافتم و حس میکنم بخشی از تاریخ خانوادهام را میبینم.
بدنه:
عینک پدربزرگ همیشه روی بینیاش قرار دارد و به او کمک میکند کتاب بخواند، روزنامه ببیند و جزئیات کوچک اطرافش را ببیند. بدون این عینک، شاید خیلی از چیزهای ساده مانند ساعت، عکسها و نوشتههای روی کاغذ برایش نامشخص میشد. پدربزرگ میگوید این عینک مثل دوست همیشگی اوست که هر روز با او همراه است.
گاهی که عینک پدربزرگ روی میز قرار دارد و او آن را فراموش میکند، لبخند میزند و میگوید: «بدون تو نمیتوانم دنیا را خوب ببینم!» من هم حس میکنم که عینک نه فقط برای دیدن، بلکه برای یادآوری لحظات شیرین زندگی و تجربههای گذشته است. این وسیله ساده، نشاندهنده اهمیت دقت و توجه در زندگی است.
پدربزرگ همیشه مراقب عینک خود است و هر هفته آن را تمیز میکند. او میگوید همانطور که باید چشمهایمان را مراقبت کنیم، وسایل مهم زندگیمان را هم باید نگه داریم. من هم یاد گرفتهام که به وسایل ارزشمند احترام بگذارم و از آنها درست استفاده کنم.
عینک پدربزرگ باعث شده ما هر روز درباره داستانها و خاطراتش صحبت کنیم. من با نگاه کردن به او و عینکش، درسهایی درباره مراقبت، صبر و ارزش چیزهای کوچک زندگی میآموزم. عینک برای پدربزرگ فقط یک وسیله نیست، بلکه بخشی از زندگی و شخصیت اوست.
نتیجه:
عینک پدربزرگ نه تنها وسیلهای برای دیدن است، بلکه نماد تجربه، مراقبت و خاطرات زندگی اوست. این وسیله ساده به من یاد میدهد که به چیزهای ارزشمند زندگی احترام بگذارم و قدر لحظات را بدانم.
انشا طنز درباره عینک مادر بزرگ
عینک مادربزرگ، گنجینهی باارزش اوست. وقتی آن را به چشم میزند، چهرهاش نورانی میشود و دنیا برایش واضح و روشن میگردد.
این عینک فقط برای دیدن بهتر نیست، بلکه پنجرهای به خاطرات شیرین گذشته است. گاهی که عینکش را برمیدارد و با دقت آن را تمیز میکند، در چشمانش درخششی از روزهای قدیم میبینم. انگار که از پشت این شیشههای نازک، تمام لحظههای زیبای زندگی را یک بار دیگر مرور میکند.
قاب عینک مادربزرگ کمی کهنه شده، اما هنوز هم زیباست. روی دستههای آن، جای انگشتانش به خوبی دیده میشود. این نشان میدهد که چقدر از این عینک استفاده کرده است. گاهی وقتی درس میخوانم، مادربزرگ با عینکش کنارم مینشیند و با لبخندی مهربان، مشقهایم را نگاه میکند.
بدون عینک، دنیا برایش تار است. اما وقتی آن را به چشم میزند، نه تنها کتاب و روزنامه، بلکه دلهای ما را هم بهتر میبیند و احساساتمان را بهتر درک میکند. انگار عینک به او کمک میکند که محبت را هم واضحتر ببیند.
عینک مادربزرگ برای من فقط یک وسیله نیست، بلکه بخشی از هویت اوست. وقتی به آینده فکر میکنم، همیشه تصویر مادربزرگم را با همان عینک به یاد میآورم. عینکی که نه تنها به او کمک میکند تا دنیا را ببیند، بلکه به من یادآوری میکند که باید به چیزهای باارزش زندگی هم دقیق نگاه کنم.
موضوع انشا عینک مادر بزرگ

مادربزرگم زنی بسیار مهربان و دلگرمکننده است، اما عینکش یک ویژگی خاص دارد. این عینک مثل یک دستگاه ردیاب حرفهای عمل میکند و هیچ کاری از دید تیزبین او پنهان نمیماند.
هر بار که به خانهاش میروم، احساس میکنم زیر نظر چندین دوربین پنهان قرار دارم. انگار لنز عینکش همه حرکات مرا زیر نظر دارد و کوچکترین کارهایم را به او گزارش میدهد.
چه لباسهایم را مرتب کنم، چه در اتاقی مشغول خواندن کتاب باشم یا حتی در تنهایی با تلفنم کار کنم، مادربزرگ با همان عینک جادویی همه چیز را میبیند و با آرامش کامل نظر خود را صادقانه بیان میکند.
“چرا همیشه لباس تیره میپوشی؟”
“مگر نه اینکه گفتم نباید زیاد به صفحه موبایل نگاه کنی؟”
“چه کتابی میخوانی؟ نکند داستان عاشقانه باشد!”
صدای مادربزرگ، گاهی کنجکاو و گاهی همراه با انتقاد، در فضا میپیچد و من فقط میتوانم لبخند بزنم و ساده از کنارش بگذرم. بعضی وقتها حتی فکر میکنم او با همین عینک میتواند افکار مرا هم بخواند. آنقدر که گاهی جلوی او جرات فکر کردن هم ندارم.
البته عینک مادربزرگ فقط برای زیر نظر گرفتن نیست. گاهی این وسیله به ابزاری برای یاری و راهنمایی تبدیل میشود.
“این کتاب واقعا خواندنی است، حتما آن را بخوان!”
“بیا این کار را با هم انجام دهیم!”
در چنین لحظاتی، عینک مادربزرگ دیگر حالت بازجویی ندارد و نماد عشق و محبت او میشود.
با وجود همه شوخیها و جنبههای طنز این موضوع، باید بگویم که عینک مادربزرگ نقش مهمی در زندگی من دارد. این عینک به من یادآوری میکند که همیشه کسی هست که به فکر من است، مراقبم است و میخواهد بهترین اتفاقات برایم بیفتد.
بنابراین، هر بار که عینک مادربزرگ را میبینم، لبخند به لبانم میآید و به محبت بیپایانش فکر میکنم. عینکی که به من نشان میدهد زندگی پر از لحظات شیرین و خندهدار است، لحظاتی که باید برایشان ارزش قائل شد و از آنها نهایت استفاده را برد.
مطلب مشابه: انشا در مورد خانواده + مجموعه انشا زیبای ادبی کوتاه و مقاله در مورد خانواده من
مطلب مشابه: انشا درباره سفر خانوادگی؛ 6 انشا درباره سفر با خانواده به صورت کامل










