شعر عاشقانه انگلیسی بلند + مجموعه ای از اشعار بلند رمانتیک با ترجمه فارسی

مجموعه ای از اشعار عاشقانه انگلیسی بلند و زیبای ترجمه شده به فارسی را در این مطلب روزانه آماده کرده ایم.

مجموعه اشعار بلند عاشقانه انگلیسی

Love

All thoughts, all passions, all delights,
Whatever stirs this mortal frame,
All are but ministers of Love,
And feed his sacred flame.

Oft in my waking dreams do I
Live o’er again that happy hour,
When midway on the mount I lay,
Beside the ruined tower.

The moonshine, stealing o’er the scene
Had blended with the lights of eve;
And she was there, my hope, my joy,
My own dear Genevieve!

She leant against the arméd man,
The statue of the arméd knight;
She stood and listened to my lay,
Amid the lingering light.

Few sorrows hath she of her own,
My hope! my joy! my Genevieve!
She loves me best, whene’er I sing
The songs that make her grieve.

I played a soft and doleful air,
I sang an old and moving story—
An old rude song, that suited well
That ruin wild and hoary.

She listened with a flitting blush,
With downcast eyes and modest grace;
For well she knew, I could not choose
But gaze upon her face.

I told her of the Knight that wore
Upon his shield a burning brand;
And that for ten long years he wooed
The Lady of the Land.

I told her how he pined: and ah!
The deep, the low, the pleading tone
With which I sang another’s love,
Interpreted my own.

She listened with a flitting blush,
With downcast eyes, and modest grace;
And she forgave me, that I gazed
Too fondly on her face!

But when I told the cruel scorn
That crazed that bold and lovely Knight,
And that he crossed the mountain-woods,
Nor rested day nor night;

That sometimes from the savage den,
And sometimes from the darksome shade,
And sometimes starting up at once
In green and sunny glade,—

There came and looked him in the face
An angel beautiful and bright;
And that he knew it was a Fiend,
This miserable Knight!

And that unknowing what he did,
He leaped amid a murderous band,
And saved from outrage worse than death
The Lady of the Land!

And how she wept, and clasped his knees;
And how she tended him in vain—
And ever strove to expiate
The scorn that crazed his brain;—

And that she nursed him in a cave;
And how his madness went away,
When on the yellow forest-leaves
A dying man he lay;—

His dying words—but when I reached
That tenderest strain of all the ditty,
My faultering voice and pausing harp
Disturbed her soul with pity!

All impulses of soul and sense
Had thrilled my guileless Genevieve;
The music and the doleful tale,
The rich and balmy eve;

And hopes, and fears that kindle hope,
An undistinguishable throng,
And gentle wishes long subdued,
Subdued and cherished long!

She wept with pity and delight,
She blushed with love, and virgin-shame;
And like the murmur of a dream,
I heard her breathe my name.

Her bosom heaved—she stepped aside,
As conscious of my look she stepped—
Then suddenly, with timorous eye
She fled to me and wept.

She half enclosed me with her arms,
She pressed me with a meek embrace;
And bending back her head, looked up,
And gazed upon my face.

‘Twas partly love, and partly fear,
And partly ’twas a bashful art,
That I might rather feel, than see,
The swelling of her heart.

I calmed her fears, and she was calm,
And told her love with virgin pride;
And so I won my Genevieve,
My bright and beauteous Bride.

Samuel Taylor Coleridge

“عشق”

همه‌ی فکرها، تمامی شور و شوق‌ها، همه‌ی لذت‌ها

و تمامی چیزهایی که این دار فانی را به جنب و جوش در می‌آورد

و همه و همه

به جز درماندگان در عشق،

از شور عشق تغذیه می‌کنند

هنگامی که در دل کوه، کنار برج ‌ویران شده خوابیده‌ام

گاهی در رویاهای بیداری که تصور می‌کنم،

این یک ساعتِ خوش را دوباره زندگی می‌کنم:

درخشش مهتاب سراسر صحنه را فرا گرفته و با نور چراغ‌ها به هنگام غروب ترکیب می‌شود

و او آنجاست،

امید من، ذوق و اشتیاق من، دلبر عزیزتر از جانم

رو در رو

مقابل مرد مسلح خم شده

مجسمه شوالیه‌ای مسلح

محبوب من ایستاد

و من مجبور شدم دراز بکشم

در میان نور آفتاب  چقدر غم و اندوه به همراه دارد.

امید من، ذوق و اشتیاقم،  دلبر عزیزتر از جانم.

او به بهترین شکل ممکن مرا دوست دارد، زمانی که آهنگی را که غم و اندوهش را بیشتر می‌کند، می‌خوانم

فضای لطیف حزن‌انگیزی به وجود آوردم آهنگ قدیمی با داستانی احساسی خواندن یک آهنگ مستند که دیوانگی و کهنگی را ویران می‌کند

با شور و اشتیاق به آهنگ گوش می‌کرد با چشمانی خجالتی که به زمین خیره شده و ظرافتی عاری از خودنمایی

خوب این را می دانست که من نمی توانستم خودم را کنترل کنم که به چهره‌ی او زل نزنم

من برای او

از شوالیه‌ای گفتم که بر روی زره خود اسمی را حک کرده بود

که به مدت ده سال آزگار به “بانوی سرزمین” عشق ورزید

من برای او از عشقی که ترسیم کرد گفتم

و افسوس! با لحنی عمیق، آهسته و دادخواهانه، از عشق دیگری خواندم که در واقع تعبیری از عشق خودم بود

محبوب من با چشمانی خجالتی که به زمین دوخته شده بود، گوش می‌داد و با ظرافتی عاری از خودنمایی.

او مرا ببخشید زیرا که از روی علاقه بسیار به صورتش زل زده بودم

اما وقتی که من از آن تحقیر ظالمانه‌ای گفتم، که شوالیه جسور و عاشق پیشه را وسوسه کرد که از میان کوه‌های پوشیده از جنگل عبور کند

بدون ذره‌ای استراحت به هنگام روز و یا در شب

که گاهی اوقات از دل لانه حیوانات وحشی و یا سایه‌های تاریک عبور می‌کرد و یا گاهی اوقات به یکباره به جنگلی آفتابی و سبز می‌رسید.

محبوبش در قالب یک فرشته زیبا و درخشان آمد و به او نگاه کرد

او می‌دانست که آن یک شیطان بود

این شوالیه بیچاره!

کار ناشناخته‌ای که او کرد، از میان گروه قاتلان گریخت و از خشم بدتر از مرگ نجات یافت

” بانوی سرزمین”

چگونه دخترک اشک ریخت و زانوهایش را بغل کرد

و چه دلسوزی بیهوده برای او و چه تلاشی برای جبران داشت

دشمنی که ذهنش را وسوسه کرد

اینکه در میان غاری از او پرستاری کرد و چگونه جنون او از بین رفت

هنگامی که بر روی برگ‌های زرد جنگل مردی در حال مرگ دراز کشیده بود کلماتش به هنگام مرگ؛

و آن زمان که در شفقت آواز من، صدای ناکامل من، متوقف شدن صدای چنگ با چاشنی ترحم روح او را آشفته کرد

تمام انگیزه

شور و احساسات من

بانوی بی ریای مرا هیجان زده کرد  موسیقی و افسانه حزن انگیز عصر دل انگیز و دلپذیر

آرزو می‌کند  می‌ترسد از آن شبِ امید هیجانی وصف ناپذیر و آرزوهای طولانی مدتی که تسلیم می‌شوند

و تسلیم می‌شوند و گرامی می‌دارند

با ترحم و دلخوشی گریست

از عشق شرمگین شد

شرمی ناب

همانند زمزمه رویا شنیدم  که اسمم را نفس می‌کشد

برخاست

به کنارم گام برداشت

همانطور که از نگاهم مطلع بود، قدم برداشت

ناگهان با چشمی پر از ترس به طرفم خیز برداشت

و گریست

بالاتنه مرا در آغوش گرفت و با مهربانی مرا در آغوشش می‌فشرد

سرش را خم کرد و نگاهم کرد و بر روی صورتم خیره شد

تا حدی عشق  تا حدی ترس و تا حدی شرم

ممکن است احساس کنم از دیدنش قلبم به وجد آمد

ترس هایش را آرام کردم

و او آرام بود

برایش از عشق پر غرور و ناب گفتم

و اینگونه من صاحب بانوی درخشان و عروس زیبایم شدم.

“ساموئل تیلور کالریج”

***

شعر عاشقانه انگلیسی بلند

Good Bones

Life is short, though I keep this from my children.

Life is short, and I’ve shortened mine

in a thousand delicious, ill-advised ways,

a thousand deliciously ill-advised ways

I’ll keep from my children. The world is at least

fifty percent terrible, and that’s a conservative

estimate, though I keep this from my children.

For every bird there is a stone thrown at a bird.

For every loved child, a child broken, bagged,

sunk in a lake. Life is short and the world

is at least half terrible, and for every kind

stranger, there is one who would break you,

though I keep this from my children. I am trying

to sell them the world. Any decent realtor,

walking you through a real shithole, chirps on

about good bones: This place could be beautiful,

right? You could make this place beautiful.

MAGGIE SMITH

“چهارچوب خوب”

عمر کوتاه است،

اگرچه فرزندانم را از آن دور بدارم

عمر کوتاه است،

و من به وسیله هزار راه و روش غیر معقولِ دلنشین، عمر خود را کوتاه کرده‌ام

تا فرزندانم را از هزار مسیر دلنشینِ غیرمعقول دور نگه دارم.

دست کم نیمی از جهان وحشتناک است و این یک تخمین محافظه‌کارانه است اگرچه حتی فرزندانم را از آن دور نگه دارم

به ازای هر پرنده سنگی هست، که به سمتش پرتاب شود

و به ازای هر کودک دوست داشتنی، کودکی است که با کوله پشتی‌اش در دریاچه‌ای غرق شده

عمر کوتاه است

و حداقل نیمی از جهان وحشتناک است و به ازای هر غریبه مهربان غریبه‌ای وجود دارد که سعی در شکستنت دارد اگرچه حتی فرزندانم را از آن دور نگه دارم.

سعی دارم که جهان را به آن‌ها بفروشم هیچ دلال با انصافی شما را برای گردش به لجنزار نمی‌برد

که در چهارچوب خوب آن پرندگان زیبا وجود دارند

این مکان می تواند زیبا باشد، درست است؟

شما می‌توانید این مکان را زیبا سازید.

“مگی اسمیت”

***

شعر عاشقانه انگلیسی بلند

Annabel Lee

It was many and many a year ago,
In a kingdom by the sea,
That a maiden there lived whom you may know
By the name of Annabel Lee;
And this maiden she lived with no other thought
Than to love and be loved by me.

I was a child and she was a child,
In this kingdom by the sea:
But we loved with a love that was more than love—
I and my Annabel Lee;
With a love that the winged seraphs of heaven
Laughed loud at her and me.

And this was the reason that, long ago,
In this kingdom by the sea,
A wind blew out of a cloud, chilling
My beautiful Annabel Lee;
So that her highborn kinsman came
And bore her away from me,
To shut her up in a sepulchre
In this kingdom by the sea.

The angels, not half so happy in heaven,
Went laughing at her and me—
Yes!—that was the reason (as all men know,
In this kingdom by the sea)
That the wind came out of the cloud by night,
Chilling and killing my Annabel Lee.

But our love it was stronger by far than the love
Of those who were older than we—
Of many far wiser than we—
And neither the laughter in heaven above,
Nor the demons down under the sea,
Can ever dissever my soul from the soul
Of the beautiful Annabel Lee:

For the moon never beams, without bringing me dreams
Of the beautiful Annabel Lee;
And the stars never rise, but I feel the bright eyes
Of the beautiful Annabel Lee;
And so, all the night-tide, I lie down by the side
Of my darling—my darling—my life and my bride,
In her sepulchre there by the sea,
In her tomb by the sounding sea.

 Edgar Allan Poe

“آنابل لی”

سال‌ها پیش

در سرزمینی ساحلی

دخترکی زندگی می‌کرد

که احتمالاً او را بشناسید

به نام آنابل لی

همه فکر و ذکر دخترک فقط عشق ورزیدن و عشق بازی با من بود

من و آن دختر هر دو کودک بودیم

در این سرزمین ساحلی

با عشقی فراتر از یک عشق معمولی عاشق هم بودیم

من و آنابل لیِ من

که فرشتگان آسمان نیز به عشق من و آنابل غبطه می خوردند.

به همین دلیل بود که خیلی وقت پیش

در این سرزمین ساحلی

وزش باد سردی از یک ابر

آنابل لیِ زیبای مرا منجمد کرد

پس از آن نزدیکانش آمدند و او را از من دور کردند

تا در مقبره‌ای در این سرزمین ساحلی او را دفن کنند

نیمی از فرشته‌ها در بهشت خوشحال نبودند

آری! همان‌هایی که من و آنابل را مسخره می‌کردند.

آری! علتش این بود، (همه می‌دانند در این سرزمین ساحلی) باد سردی از ابری وزید و آنابل لیِ مرا منجمد کرد و کشت،

اما عشق من و آنابل لی فراتر از عشق کسانی بود که از ما بزرگتر بودند

فراتر از عشق کسانی بود که عاقل‌تر بودند

حتی فرشتگان بر فراز آسمان‌ها

و نه اهریمنان در قعر دریا

هرگز نخواهند توانست روحم را از روح آنابل زیبایم جدا کنند

ماه، هرگز درخشش ندارد اگر خاطرات آنابل لی مرا تجدید نکند

و ستارگان هرگز طلوع نمی‌کنند مگر اینکه من درخشش چشم آنابلیِ زیبایم را حس کنم

بنابراین در تمام طول جزر و مد در شب کنار دلبرم، آنابل لی عزیزم، عروس زیبایم در مقبره‌ی ساحل دریا

در آرامگاهش کنار دریا می‌خوابم.

“ادگار آلن پو”

***

شعر عاشقانه انگلیسی بلند

A red, red rose

O my Luve is like a red, red rose

That’s newly sprung in June;

O my Luve is like the melody

That’s sweetly played in tune.

So fair art thou, my bonnie lass,

So deep in luve am I;

And I will luve thee still, my dear,

Till a’ the seas gang dry.

Till a’ the seas gang dry, my dear,

And the rocks melt wi’ the sun;

I will love thee still, my dear,

While the sands o’ life shall run.

And fare thee weel, my only luve!

And fare thee weel awhile!

And I will come again, my luve,

Though it were ten thousand mile.

“robert burns”

یک گل سرخ، رز سرخ

آه عشق من همانند یک گل رز قرمز رنگ است

که در ماه ژوئن در بهار به تازگی روییده

آه، دلبر من همانند یک موسیقی است که به شیرینی نواخته می‌شود

همانا تو ظریف هستی، بانوی زیبای من

و همانا من محو تو هستم

من تو را هنوز دوست می‌دارم، محبوبم

تا زمانی که تمامی دریاها به مرز خشک شدن برسند، دوستت دارم.

تا زمانی که دریاها به مرز خشک شدن برسند، عزیز من،

و تا وقتی که همه‌ی سنگ‌ها توسط گرمای خورشید ذوب شوند،

من هنوز عاشقت خواهم ماند، شیرین من

حتی وقتی که عمر ماسه‌ها و شن‌ها رو به پایان باشد

تو را زندگی خواهم کرد، یگانه عشق من

برای مدتی تو را زندگی خواهم کرد.

دوباره باز خواهم گشت، عشق من

حتی اگر هزاران مایل فاصله باشد.

“رابرت برنز”

***

شعر عاشقانه انگلیسی بلند

“Valentine”

Carol Ann Duffy

Not a red rose or a satin heart.

I give you an onion.

It is a moon wrapped in brown paper.

It promises light

like the careful undressing of love.

Here.

It will blind you with tears

like a lover.

It will make your reflection

a wobbling photo of grief.

I am trying to be truthful.

Not a cute card or a kissogram.

I give you an onion.

Its fierce kiss will stay on your lips,

possessive and faithful

as we are,

for as long as we are.

Take it.

Its platinum loops shrink to a wedding ring,

if you like.

Lethal.

Its scent will cling to your fingers,

cling to your knife.

“ولنتاین”

نه یک گل رز سرخ یا یک قلب اطلسی

من به تو یک پیاز هدیه می‌دهم.

یک ماه آسمانی است که کاغذی قهوه‌ای رنگ به دور خود پیچیده.

که روشنایی را وعده می‌دهد،

همانند عریان شدن محتاطانه عشق

بفرما…

این هدیه، چشمانت را با اشک نابینا می‌کند

همانند معشوق

تصویرت را مانند تصویر لرزان حزن‌انگیزی بازتاب می‌کند…

تلاش می‌کنم که صادق باشم

نه کارتی جذاب است و نه بوسه‌ای با پیغام عاشقانه

من به تو یک پیاز هدیه می‌دهم

اثر بوسه‌ی تندش بر لبانت باقی خواهد ماند…

مالک و وفادار

همانگونه که ما هستیم…

تا هروقت که زنده باشیم

هدیه ات را بگیر…

حلقه‌های پلاتینی دایره‌ای آن، کوچک می‌شوند و به یک حلقه ازدواج تبدیل می‌شوند.

اگر تو بخواهی…

مهلک است

رایحه‌ی آن به انگشتانت،

به چاقویت می‌چسبد…

“کارول آن دافی”

***

i carry your heart with me(i carry it in my heart)

i am never without it(anywhere

i go you go,my dear;and whatever is done

by only me is your doing,my darling)

i fear

no fate(for you are my fate,my sweet)i want

no world(for beautiful you are my world,my true)

and it’s you are whatever a moon has always meant

and whatever a sun will always sing is you

here is the deepest secret nobody knows

(here is the root of the root and the bud of the bud

and the sky of the sky of a tree called life;which grows

higher than soul can hope or mind can hide)

and this is the wonder that’s keeping the stars apart

i carry your heart(i carry it in my heart)

“B

Y E. E. CUMMINGS”

“قلبت را با خود حمل می‌کنم (قلبت را در قلبم می‌برم)”

قلبت را با خود حمل می‌کنم (قلبت را در قلبم می‌برم)

تو همیشه با من هستی (همه جا)

من که می‌روم، تو هم می‌آیی

عزیز من، تمام کارهایی را که انجام دادم در واقع تو انجام می‌دهی، محبوبم

از سرنوشت نمی‌هراسم (برای من، سرنوشت تویی، شیرینم)

دنیا را نمی‌خواهم (که زیبایی تو، دنیایم شده است، حقیقت من)

و تو همان چیزی هستی که ماه با تو معنا پیدا کرده

و هر آواز همیشگی خورشید که خواهد خواند، تو هستی

هدیه تو عمیق‌ترین راز نهفته، که همه از آن بی‌خبرند

(هدیه تو، ریشه به ریشه، جوانه به جوانه، آسمان به آسمانِ درختی است که زندگی نامیده می‌شود، که رشد می‌کند

بالاتر از جایی که روح را توان امیدواری و ذهن را توان پنهان شدن است)

و این امری شگفت انگیز است که ستاره‌ها را با فاصله از هم نگه می‌دارد…

قلبت را با خود حمل می‌کنم (قلبت را به همراه قلبم می‌برم)

“ادوارد استالن کامینجز”

***

How Do I Love Thee? (Sonnet 43)

How do I love thee? Let me count the ways.

I love thee to the depth and breadth and height

My soul can reach, when feeling out of sight

For the ends of being and ideal grace.

I love thee to the level of every day’s

Most quiet need, by sun and candle-light.

I love thee freely, as men strive for right.

I love thee purely, as they turn from praise.

I love thee with the passion put to use

In my old griefs, and with my childhood’s faith.

I love thee with a love I seemed to lose

With my lost saints. I love thee with the breath,

Smiles, tears, of all my life; and, if God choose,

I shall but love thee better after death.

” Elizabeth Barrett “

“چگونه دوستت می‌دارم؟ ” (غزل ۴۳)

چگونه دوستت می‌دارم؟

بگذار راه‌های دوست داشتنت را بشمارم.

من تو را به بلندی، به وسعت و به عمق دوست می‌دارم.

که روحم می‌تواند به آن‌ها دست یابد زمانیکه پر از حس‌های ناشناخته

به اندازه پایان هستی

و در کمال زیبایی هستم.

تو را دوست می‌دارم

به اندازه مسکوت‌ترین نیاز روزانه

به آفتاب و روشنایی شمع

آزادانه دوستت می‌دارم

همانند مردانی که برای حقیقت می‌جنگند

تو را خالصانه دوست می‌دارم

همانند مردمانی که به ستایش بر می‌خیزند

تو را دوست می‌دارم

به وسیله اشتیاقی که در رنج‌های قدیمی و ایمان کودکی‌ام نهفته است

تو را دوست می‌دارم

با عشقی که گمان می‌کنم گمش کردم

و با مقدسات گمشده‌ام

تو را دوست می‌دارم

با نفس،

خنده‌ها و گریه‌های تمام طول زندگی‌ام

و اگر خدا بخواهد

پس از مرگ

تو را بهتر دوست خواهم داشت.

” الیزابت برت براونینگ “

***

When You Are Old

BY WILLIAM BUTLER YEATS

When you are old and grey and full of sleep,

And nodding by the fire, take down this book,

And slowly read, and dream of the soft look

Your eyes had once, and of their shadows deep;

How many loved your moments of glad grace,

And loved your beauty with love false or true,

But one man loved the pilgrim soul in you,

And loved the sorrows of your changing face;

And bending down beside the glowing bars,

Murmur, a little sadly, how Love fled

And paced upon the mountains overhead

And hid his face amid a crowd of stars.

“زمانی که پیر شوی”

به هنگامی که پیر شوی و موهایت خاکستری و خواب آلوده شود کنار شومینه چرت بزن، این کتاب را از قفسه پایین بیاور و به آرامی بخوان رویای لطیف ببین

که زمانی چشمانت فروغ داشت و نفوذ چشمانت عمیق بود

در دوران شکوهت، تعدادی تو را دوست داشتند

و زیباییت را با عشقی دروغین و یا راستین دوست داشتند

اما شخصی روح مهاجر درونت را دوست داشته است

رنج صورت در حال تغییر تو را دوست داشته است

و به همان حالتی که در کنار میله‌های گداخته شومینه خموده شده‌ای

با خود زمزمه کن، کمی اندوهناک، که چگونه عشق گریخته است؟

و چگونه بر فراز کوه‌های دوردست گام برداشته است؟

و صورت خود را در میان ستاره‌ها پنهان کرده

“ویلیام باتلر ییتس”

این مطالب را هم ببینید