شعر در مورد حس خوب + اشعار زیبای احساس در مورد حس و حال خوب

اشعار زیبا در مورد حس و حال خوب

در این مطلب روزانه شعر در مورد حس خوب و مجموعه اشعار احساسی در مورد حس و حال خوب و خوش را آماده کرده ایم.

زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی

زندگی خواب خوش کودک احساس من است

زندگی بغض دل توست به هنگام سحر

***

زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است

زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو

زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری

***

من و تو می دانیم

زندگی آوازی است که به جان ها جاری است

***

من و تو می دانیم

زندگی در گذر است

همچو آواز قناری در باغ

***

کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا

دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها

روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز

***

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم

چشمه آرزو های من و تو جاری است

ابرهای دلمان پربارند

***

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

***

متن ادبی در مورد حس خوب

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

***

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با  امید است

***

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی  امید تو را  خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

***

زندگی ، بازی نافرجامی است

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

***

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

***

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود  آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

***

شعر نو در مورد حس و حال خوب عالی

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

***

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ،  هدیه اش داد به من

***

سخن نگو

هیچ نگو

فقط احساس کن

گوش نکن

نبین

حرف نزن

فکر نکن

فقط احساس کن

احساس کن که در اوج آسمانی

ابرها را لمس می کنی

بر آبی آسمان آرمید ه ای

خود را از تاریکی ها و تکرارها رها کن

و عشق زمینی

این عشق تو را آرام نمی سازد

تو همیشه سبزی

اما سبزی خویش را از یاد برده ای

***

به طفلی کرد باز احساس عالم
در او بالفعل شد وسواس عالم

***

نبود عجب اگر کند از دیده ی ذکور
معمار کارخانه احساس منع خواب

***

شب و روز غرقه در احساس اویم
که تاجیست احسان او بر چکادم

***

اشعار احساسی و خاص در مورد حس خوب زندگی

آنقدر که از دست دادن چیزی

ما را افسرده می کند

از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمی کنیم…

و این ذات آدمیزاد است…!

***

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش می شد، حرفی از کاش می شد هم نبود

هرچه بود احساس بود وعشق بود و یاس بود…

***

آنگاه که در حاشیه ساحل می نیشینم

و آبی آسمان

و بی تابی امواج دریا را می بینم

وقتی نسیم آرام

از دریا میهمان ساحل می شود

وصدای امواج در هم گره خورده دریا را می شنوم

به یاد تو

به یاد احساس زیبایت

حرفهای سراسر عاشقانه و دلنشینت

به یاد دستان مهربانت

وجود آکنده از ترانه ات

و به یاد بی قراری دل خویش می افتم

و آرزو می کنم

کاش تو اکنون در کنارم بودی

تا دل بی تابم را آرام می ساختی

***

من زاده ی رویای توام

به تو اندیشیدم

و آفریده شدم

***

آمدنت

آمیزه­ ی خزیدن و پرواز است

تا سیب

روی هوا معلق بماند

و غار و غریزه

در رویای کام جویی یگانه شوند.

***

مرا فرشی نیست

تا در راهت بیافکنم

مرا  تنها یک رویاست

و  آن را در پایت می افکنم

گامهایت را بر رویایم بگذار

اما پایت را سخت بر آن مفشار

زیرا آنچه زیر پای توست

رویای من است

***

عزیزم!

حلالم کن

و عصبانی نباش

می خواهم بیایم

اما سنگی که رویم گذاشته اند

سردتر از آن است

که حرف هایم را به گوش‌ات برساند

امشب که به رویایت آمدم

از دلت درمی آورم.

***

ﻫﺮ ﺷﺐ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﺶ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻢ

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ

ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

***

آدم‌ها

می آیند

و می روند

ولی در دلتنگی هایمان‌‌

شعرهایمان‌‌

رویاهای خیس شبانه‌‌مان… می مانند‌‌‌ !

***

این شال ابریشم تو

رویای پروانه شدن کرم های زیادی را

خاکستر کرده

بیا ببین

لاف نمی زنم

***

رویایت را

در بادکنک ها فوت کن

بگذار آسمانم

رنگ بگیرد.

***

پرواز هم دیگر رویای این پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش خواب دیگری ببیند!

***

امشب بیا و در رویا

مرا ببر به اولین قرار

ناب ترین بوسه

مقدس ترین آغوش

همان جا رهایم کن

می خواهم اشتباهم را جبران کنم!

این بار آنجا از خوشحالی …

خواهم مرد !!

***

تو مثل رویا بودی

که شبی

در من نقش بستی

و به صبح نرسیده تمام شدی

***

تو، عشق من!

وارد کتاب های درسی و جعبه های شیرینی شدی.

تو را در کلمات پیامبران پنهان کردم

در شراب راهبان

در دستمال های بدرقه

آیینه های رویا

چوب کشتی ها…

***

حس خوب داشتن

حال خوب داشتن

روز خوب داشتن

نعمتیست که رفتنت به من هدیه کرد !

***

آزاد باش و بنده احساس کس مشو
کازاده آن بود که نگردد اسیر کس

***

جان ما را لذت احساس نیست
خاک ره جز ریزه ی الماس نیست

***

گویند خوشبختی دو نوع است:

یا آنکه از هر چیز احساس رضایت داشته باشی

یا آنکه کسی را داشته باشی تا موقع بدبختی ها کنارت باشد

که دسته دوم از خوشبخت ترین خوشبختانند …

***

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

***

بر فرو رفتگی‌های این سنگ دست بکش

و قرن‌ها عبور رودخانه را حس کن.

سنگ‌ها سخت عاشق می‌شوند

اما فراموش نمی‌کنند…

این مطالب را هم ببینید