جملات بزرگان درباره وطن / متن های عمیق از اندیشمندان بزرگ تاریخ

وطن، در نگاه فیلسوفان و اندیشمندان جهان، نه یک قطعه زمین، که خانهٔ بزرگ یک ملت است که شخصیت و هویت فردی و جمعی در آن شکل میگیرد . ژانژاک روسو، فیلسوف شهیر فرانسوی، وطن را جایی تعریف کرده که نه آنقدر ثروتمند باشد که بتواند انسان دیگری را بخرد و نه آنقدر فقیر که کسی ناچار شود عزت خود را بفروشد . از نگاه سیدمحمد خاتمی نیز، وطن نقطهٔ پیوند و اشتراک همهٔ ماست و اندیشیدن به آن، تجربهٔ مشترک اقوامی است که خاطرهای تاریخی را با هم رقم زدهاند . همچنین در سنت اسلامی، این پیوند چنان ارزشمند است که در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است: «حب الوطن من الایمان»؛ دوست داشتن وطن، از نشانههای ایمان است . این سخنان، وطن را نه صرفاً یک زیستبوم جغرافیایی، که میراثی فرهنگی و معنوی معرفی میکنند که قدرشناسی از آن، خود شکلی از خردورزی و انسانیت است.
فهرست موضوعات این مطلب
سخن بزرگان درباره وطن
«وطن آنجاست که قلب انسان در آن آرام میگیرد.»
— آندره مالرو
«هیچکس وطن خود را دوست ندارد چون بزرگ یا قدرتمند است؛ انسان وطنش را دوست دارد چون وطن اوست.»
— سنکا
«میهن چیزی بیش از یک سرزمین است؛ خاطرات، زبان، فرهنگ و مردمانی است که بخشی از وجود ما شدهاند.»
«وطن برای انسان همانند ریشه برای درخت است؛ شاید دیده نشود، اما زندگی از آن نیرو میگیرد.»
«کسی که گذشته سرزمین خود را نمیشناسد، بخشی از هویت خویش را گم کرده است.»
«وطن را نمیتوان فقط روی نقشه پیدا کرد؛ وطن در زبان مادری، خاطرات کودکی و صدای مردمانش زندگی میکند.»
«وطن جایی نیست که فقط در آن زندگی میکنیم؛ جایی است که بخشی از ما در آن به جا میماند.»
«هرجا که انسان برای حفظ آزادی و کرامت خود ایستادگی کند، آن سرزمین شایسته نام وطن است.»
«وطندوستی زمانی ارزشمند است که انسان را به ساختن، آباد کردن و بهتر کردن سرزمینش وادار کند؛ نه صرفاً به ستایش آن.»
«سرزمین را میتوان ترک کرد، اما خاطره وطن به آسانی از انسان جدا نمیشود.»
«وطن نخستین واژهای است که شاید پیش از آنکه معنایش را بدانیم، دوستش داریم.»
«آدمی ممکن است سالها دور از وطن زندگی کند، اما وطن میتواند همچنان در لحن حرف زدن، خاطرات و رؤیاهایش حضور داشته باشد.»
«وطن فقط خاک نیست؛ مردمانی است که در شادی و رنج، سرنوشت مشترکی با ما دارند.»
«آنکه وطن را دوست دارد، باید بیش از گذشته به آینده آن بیندیشد.»
«هیچ سرزمینی با غرور خالی آباد نمیشود؛ وطن با دانش، اخلاق، کار و مسئولیت ساخته میشود.»
«گاهی ارزش وطن را نه هنگام بودن در آن، بلکه زمانی میفهمیم که هزاران کیلومتر از آن دور شدهایم.»
«وطن همان جایی است که نامها، صداها و خاطراتش بخشی از حافظه جمعی ما شدهاند.»
«عشق به وطن اگر از عشق به انسانها جدا شود، تنها یک شعار باقی میماند.»
مطالب مشابه: متن زیبا در مورد وطن | متن درباره ایران وطن

«سرزمینها با مرزهایشان شناخته میشوند، اما با فرهنگ و مردمانشان معنا پیدا میکنند.»
«وطن میراثی نیست که فقط از گذشتگان تحویل بگیریم؛ امانتی است که باید سالمتر به آیندگان بسپاریم.»
«انسان هرقدر از وطن دور شود، گاهی یک بوی آشنا، یک موسیقی قدیمی یا یک واژه مادری کافی است تا تمام گذشتهاش دوباره زنده شود.»
«وطن جایی است که خاطرات نخستین ما در آن شکل گرفتهاند؛ جایی که کودکی، زبان و نخستین رؤیاهایمان را به ما بخشیده است.»
عکس نوشته درباره وطن پرستی
«وطندوستی واقعی آن است که در برابر ضعفهای سرزمینت چشم نبندی، بلکه برای اصلاحشان مسئولیت بپذیری.»
«هیچ خاکی به خودی خود مقدس نمیشود؛ ارزش سرزمین از انسانهایی میآید که در آن زندگی کردهاند، رنج کشیدهاند و برای آیندهاش تلاش کردهاند.»
«وطن را میتوان در یک شهر، یک خانه، یک کوچه یا حتی در صدای مادری پیدا کرد که نامت را صدا میزند.»
«گاهی وطن برای انسان تبدیل به خاطرهای میشود که هرچه دورتر میرود، بیشتر به آن بازمیگردد.»
«سرزمین مادری تنها جایی نیست که از آن آمدهایم؛ بخشی از داستانی است که پیش از ما آغاز شده و پس از ما نیز ادامه خواهد داشت.»
«اگر دوست داشتن وطن یعنی دوست داشتن مردم، فرهنگ، تاریخ و آینده آن، پس وطندوستی پیش از آنکه احساس باشد، مسئولیت است.»
«انسان ممکن است خانهای تازه بسازد، اما نخستین خانهای را که در آن زبان، خاطره و هویت خود را آموخته، هرگز بهسادگی فراموش نمیکند.»
«وطن را نباید تنها در روزهای افتخار به یاد آورد. وطن در روزهای دشوار بیشتر از همیشه به انسانهایی نیاز دارد که آن را فراموش نکنند، ضعفهایش را ببینند و برای بهتر شدنش قدم بردارند. وطن فقط خاکی نیست که بر نقشه مرز کشیدهاند؛ مجموعهای از خاطرات، زبان، فرهنگ، تاریخ، انسانها و نسلهایی است که هرکدام بخشی از داستان آن را نوشتهاند. ما وطن را از گذشته به ارث میبریم، اما نسبت به آیندهاش مسئولیم. شاید نتوانیم سرنوشت یک سرزمین را به تنهایی تغییر دهیم، اما میتوانیم سهم خودمان را با دانش، اخلاق، کار، حفظ فرهنگ و احترام به انسانهای آن سرزمین ادا کنیم. دوست داشتن وطن زمانی عمیق میشود که از احساس صرف فراتر برود و به مسئولیت تبدیل شود؛ زیرا وطن فقط جایی نیست که در آن متولد شدهایم، بلکه جایی است که قرار است بخشی از آینده انسانها در آن ساخته شود.
وطن تنها جایی نیست که انسان در آن متولد میشود؛ جایی است که بخشی از وجودش را در آن جا میگذارد و بخشی از گذشتهاش را با خود حمل میکند.
«وطن» گاهی یک سرزمین است، گاهی یک زبان، گاهی یک خاطره؛ اما در عمیقترین معنایش، جایی است که انسان در آن احساس تعلق میکند.
انسان میتواند از وطنش دور شود، اما دشوار است بتواند وطن را از حافظه خود دور کند.
وطن مانند نخستین زبان است؛ حتی اگر سالها از آن استفاده نکنی، ریشههایش همچنان در اندیشهات باقی میماند.
سرزمین مادری فقط خاکی نیست که زیر پا داریم؛ مجموعهای از خاطراتی است که درون ما زندگی میکنند.
وطن را نمیتوان تنها با مرزهای جغرافیایی تعریف کرد؛ گاهی یک زبان، یک فرهنگ و یک حافظه مشترک، بیش از هزاران کیلومتر مرز انسانها را به هم پیوند میدهد.
کسی که وطنش را دوست دارد، باید بیش از ستایش گذشته، نگران آینده آن باشد.
وطندوستی واقعی در روزهای آسان سنجیده نمیشود؛ ارزش آن زمانی آشکار میشود که انسان میان بیتفاوتی و مسئولیت، مسئولیت را انتخاب کند.
هیچ سرزمینی بینقص نیست؛ اما دوست داشتن وطن یعنی کاستیهایش را دیدن و با این حال برای بهتر شدنش تلاش کردن.
مطالب مشابه: متن غمگین در مورد وطن | متن درباره دوری از وطن
سخن اندیشمندان درباره وطن پرستی
وطن، حافظه زنده یک ملت است؛ اگر حافظهاش را از او بگیری، بخشی از هویتش را از میان بردهای.
گاهی آدم دلش برای وطن تنگ نمیشود؛ برای خودش در وطن تنگ میشود؛ برای آن کودکی که زمانی در کوچههایش میدوید و هنوز جایی در گذشته جا مانده است.
وطن در کتابهای تاریخ تنها یک نام نیست؛ در صدای زبان مادری، در موسیقی، در معماری، در غذاها و در خاطرات نسلها نفس میکشد.
سرزمین را میتوان با قدرت اداره کرد، اما تنها با فرهنگ و آگاهی میتوان آن را برای نسلهای آینده حفظ کرد.
وطن جایی است که خاطره نخستین طلوعها، نخستین دوستیها و نخستین رؤیاهای انسان در آن شکل گرفته است.
هیچ فاصلهای نمیتواند خاطره وطن را کاملاً از انسان بگیرد؛ گاهی فاصله فقط باعث میشود معنای آن را عمیقتر بفهمد.
وطندوستی اگر به نفرت از دیگران تبدیل شود، دیگر عشق به وطن نیست؛ تعصب است. عشق واقعی میتواند ریشههای خود را دوست داشته باشد، بدون آنکه ریشههای دیگران را انکار کند.
وطن را نمیتوان فقط از گذشتگان تحویل گرفت؛ هر نسل باید چیزی به فرهنگ و آینده آن اضافه کند.

اگر وطن را دوست داریم، باید برای آبادانی آن کاری کنیم؛ زیرا هیچ سرزمینی تنها با حرفهای زیبا بهتر نمیشود.
گاهی یک واژه از زبان مادری، انسان را از هزاران کیلومتر دورتر به خانه بازمیگرداند.
وطن برای بسیاری از انسانها شبیه نخستین خانه است؛ شاید از آن بیرون بروی، اما تصویرش تا پایان عمر در ذهن تو باقی میماند.
ملتها فقط با خاکشان شناخته نمیشوند؛ آنچه یک وطن را ماندگار میکند، حافظه، فرهنگ و داستان مشترک مردمان آن است.
وطن جایی است که گذشته و آینده به یکدیگر میرسند؛ جایی که خاطرات مردگان و آرزوهای زندگان، در یک سرزمین کنار هم قرار میگیرند.
دوری از وطن گاهی به انسان یاد میدهد چیزهایی را ببیند که در نزدیکی هرگز قدرشان را نمیدانست.
عشق به وطن، عشق به خاک بهتنهایی نیست؛ عشق به انسانهایی است که روی آن خاک زندگی میکنند و به فرهنگی است که نسلها برای حفظش تلاش کردهاند.
هرکس تاریخ وطنش را بشناسد، بهتر میفهمد که امروز او نتیجه هزاران انتخاب، شکست، پیروزی و رنج انسانهایی است که پیش از او زیستهاند.
وطن را باید برای آیندگان هم دوست داشت؛ زیرا سرزمینی که امروز در آن زندگی میکنیم، تنها متعلق به نسل ما نیست.
گاهی وطن در یک پرچم خلاصه نمیشود؛ در چهره مادری است که زبان مادری را به فرزندش میآموزد و در پیرمردی که خاطرات نسلهای گذشته را روایت میکند.
وطن اگر فقط موضوع شعر و شعار باشد، چیزی تغییر نمیکند؛ وطن زمانی زنده است که شهروندانش نسبت به سرنوشت آن احساس مسئولیت کنند.
ممکن است انسان در سرزمین دیگری خانه بسازد، اما خاطره سرزمین نخستین همچنان میتواند یکی از عمیقترین اتاقهای ذهن او باشد.
«هیچکس وطن خود را به خاطر بزرگی یا شکوهش دوست ندارد؛ انسان وطنش را دوست دارد، چون وطن اوست.»
— سنکا
«وطندوستی نمیتواند آخرین پناه روح من باشد؛ پناه من انسانیت است.»
— رابیندرانات تاگور
تاگور یادآور میشود که عشق به وطن زمانی ارزشمند است که انسانیت را قربانی تعصب نکند؛ زیرا سرزمین نباید آنقدر بزرگ شود که انسان در برابر آن کوچک شود.
جرج اورول میان وطندوستی و ملیگرایی تفاوتی مهم میدید؛ از نگاه او، وطندوستی دلبستگی به یک مکان و شیوه زندگی است، بدون آنکه لزوماً با میل به سلطه بر دیگران همراه باشد.
آرتور شوپنهاور وطندوستی واقعی را تنها افتخار کردن به سرزمین نمیدانست؛ او از میهندوستیای سخن میگفت که هدفش بالا بردن زندگی ملت، تبدیل دانش به خرد و کامل کردن عشق به کشور در عشق به انسان است.
از نگاه رابرت مکاینتایر، وطندوستی میتواند بخشی از فضیلت اخلاقی انسان باشد؛ زیرا انسان فقط یک فرد جداافتاده نیست و بخشی از هویت خود را در جامعه و روایت مشترک آن پیدا میکند.
لئو تولستوی نگاه متفاوتی داشت و نسبت به وطندوستی افراطی هشدار میداد؛ از نظر او، وقتی عشق به کشور به زیان دیگر ملتها و انسانها تمام شود، دیگر نمیتوان آن را فضیلتی اخلاقی دانست.
وطن را دوست داشتن، به معنای بیعیب دانستن آن نیست؛ گاهی عمیقترین شکل وطندوستی، دیدن زخمهای سرزمین و تلاش برای درمان آنهاست.
بندیکت اندرسون با مفهوم «جماعت خیالی» نشان داد که جوامع بزرگ چیزی فراتر از روابط مستقیم میان افراد هستند؛ انسانها میتوانند خود را عضوی از جمعی بدانند که هرگز همه اعضای آن را از نزدیک ندیدهاند.
مطالب مشابه: متن وطن پرستی | شعر غمگین برای وطن
متن بزرگان درباره بزرگان
وطن تنها خاکی نیست که روی آن قدم میزنیم؛ مجموعهای از خاطرات، زبان، تاریخ و انسانهایی است که به ما احساس تعلق میدهند.
راجر اسکروتن وطندوستی را امتدادی از عشق طبیعی انسان به خانه میدانست؛ احساسی که از تعلق به جایی که آن را «خانه خود» میدانیم سرچشمه میگیرد.
خانه نخستین انسان ممکن است کوچک باشد، اما وطنِ ذهن او گاهی به اندازه تمام خاطرات یک عمر وسعت دارد.
سنکا با جملهای کوتاه، یکی از عمیقترین جنبههای وطندوستی را بیان میکند: ارزش وطن برای انسان به بزرگی و قدرت آن وابسته نیست؛ تعلق، خود دلیل بزرگی این عشق است.
وطن برای کسی که از آن دور افتاده، گاهی در یک واژه خلاصه میشود؛ واژهای از زبان مادری که ناگهان تمام کودکی را به یادش میآورد.
دولف اشترنبرگر در اندیشه «وطندوستی قانون اساسی» تلاش کرد مفهوم وطن را با جمهوری، آزادی و قانون پیوند بزند؛ یعنی وطن فقط خاک نیست، بلکه جامعهای است که شهروندان در ساختن و پاسداری از آن مشارکت دارند.
اگر وطن را فقط سرزمینی برای سکونت بدانیم، بخش بزرگی از معنای آن را از دست دادهایم؛ وطن جایی است که انسان در آن گذشتهای دارد و برای آیندهای نیز مسئول است.
آرتور شوپنهاور از وطندوستیای سخن میگوید که در نهایت باید به «عشق به انسان» برسد؛ نگاه او یادآور این است که دوست داشتن کشور نباید از اخلاق و انسانیت جدا شود.
وطندوستی واقعی آن نیست که هرچه درباره سرزمینت گفته شد، بیچونوچرا بپذیری؛ وطندوستی یعنی آنقدر دوستش داشته باشی که حقیقت را دربارهاش تحمل کنی.
رابیندرانات تاگور از جمله متفکرانی بود که در برابر تبدیل وطندوستی به تعصب ایستاد؛ برای او انسانیت میبایست فراتر از تعصبات ملی قرار گیرد.
گاهی دوری از وطن، انسان را به شناخت عمیقتری از آن میرساند؛ چیزهایی را میبینی که وقتی در میانشان زندگی میکردی، عادی به نظر میرسیدند.
جرج اورول هشدار میداد که ملیگرایی با میل به قدرت و برتریجویی همراه شود، میتواند از مفهوم ساده و انسانی دلبستگی به وطن فاصله بگیرد.
وطن را میتوان ترک کرد، اما به آسانی نمیتوان خاطراتی را ترک کرد که در کوچهها، خانهها و زبان آن سرزمین ساخته شدهاند.
ادوارد گیبون وطندوستی را با حس منافع مشترک و حفظ و شکوفایی حکومت آزاد پیوند میداد؛ از نگاه او، چنین احساسی میتواند مردم را به دفاع از جامعهای که عضوی از آن هستند برانگیزد.

هر نسلی وطن را از نسل پیشین تحویل میگیرد، اما کیفیت وطنی که به نسل بعد میسپارد، نتیجه انتخابها و مسئولیتهای خودش است.
وطندوستی بدون مسئولیت، بیشتر شبیه شعار است تا عشق. اگر سرزمینی را دوست داریم، باید سهمی در بهتر شدن آن داشته باشیم.
لئو تولستوی از منتقدان جدی وطندوستی افراطی بود؛ دیدگاه او یادآوری میکند که عشق به یک سرزمین نباید مجوز آسیب رساندن به انسانهای سرزمینهای دیگر باشد.
وطن جایی نیست که فقط در نقشه پیدا شود؛ در زبان مادری، در خاطرات کودکی، در فرهنگ، در موسیقی و در قصههایی که نسلها برای یکدیگر تعریف کردهاند نیز زندگی میکند.
رابیندرانات تاگور وطن را در برابر مفهوم گستردهتر انسانیت قرار میداد و هشدار میداد که تعصب ملی نباید جای انسانیت را بگیرد. شاید یکی از عمیقترین درسهای وطندوستی همین باشد: میتوان ریشههای خود را دوست داشت، بدون آنکه ریشههای دیگران را تحقیر کرد.
وطندوستی شاید در نهایت یعنی این: گذشته سرزمینت را به یاد داشته باش، زیباییهایش را دوست بدار، ضعفهایش را انکار نکن و برای آیندهاش بیتفاوت نباش.
برتراند راسل:
هرچه ملتی دارای اعتقادات وطن پرستی شدیدتری باشد به همان شدت نسبت به رنج ها و لطمات ملت های دیگر بی تفاوت می ماند.
جرج برنارد شاو:
وطن پرستی اعتقاد راسخ به این است که کشور شما برتر از دیگر کشورهاست، زیرا شما در آن به دنیا آمده اید! (چه دلیل محکمی!)
ویلیام بلوم:
اگر عشق باعث صرفاً کور شدن چشم می شود، وطن پرستی باعث تعطیلی تمام حواس ۵ گانه می شود!
مالکوم ایکس:
نبایستی خود را با میهن پرستی که حقیقت را دگرگون و تحریف می کند، مشغول و نابینا کرد. اشتباه، اشتباه است.
ماریا مانس:
مرزها؛ خراشهایی بر سرتاسر “قلب” بشر است که این خطوط گاهی از شدت خونریزی ها گلگون می شوند.
هانا آرنت:
ناسیونالیسم قومی، همیشه اصرار دارد این را به مردم خود بباوراند که ایشان بوسیله یک “دنیا دشمن” احاطه و محاصره شده اند؛ “یکی در برابر همه”. اینطور القا می شود که “این مردم” دارای قابلیت های ویژه و منحصر بفردی هستند که قابل قیاس با دیگران نیست.
پابلو کازالس:
عشق به وطن امر پر زرق و برقی است؛ ولی این عشق چرا بایستی محدود به مرزها باشد؟
گوته:
وطن پرستی، تاریخ را تباه و نابود می کند. (با تحریف حقایق تاریخی)
آلبرت انشتین:
ملی گرائی و ناسـیونالیسـم یک مرض بچگانه اسـت آبله ای که نوع بشـر به آن مبتلا می شود.
جرج برنارد شاو:
جهان شما هرگز روی آرامش بخود نخواهد دید، تا زمانیکه وطن گرائی و میهن دوستی را از نژاد بشر طرد نکنید.
تولستوی:
میهن دوستی، در ساده ترین، واضح ترین و بدیهی ترین مفهوم خود چیزی نیست بجز: ابزار جاه طلبی حکام، تمایلات حریصانه، و گذشتن از عقل، وجدان و کرامت انسانی ِ کسانی که برده وار اسیر قدرتند.
تولستوی:
می توان انتظار داشت که ضرر و زیان و بی خردی میهن پرستی بخودی خود برای همه آشکار شده باشد، اما واقعیت شگفت آور این است که فرهنگ غالب بر مردم اینست که نه تنها به آسیب ها و حماقت وطن پرستی توجه نمی کنند، بلکه در برابر هرگونه افشای هویت آن مقاومت و لجاجت خاصی می کنند که بدون دلایل منطقی است، و حتی به ستایش آن همچون امری با عظمت و عطوفت، ادامه می دهند.
«میهن ما پدر و مادر مشترک همه ماست.»
— سیسرون
این نگاه، وطن را فقط یک سرزمین نمیبیند؛ بلکه آن را بخشی از پیوند مشترک انسانها میداند.
جورج اورول میان وطندوستی و ملیگرایی تفاوتی اساسی میگذاشت. از نگاه او، وطندوستی دلبستگی به یک مکان و شیوه زندگی است، بدون اینکه بخواهد آن را به دیگران تحمیل کند.
«وطندوستی نمیتواند آخرین پناه معنوی ما باشد؛ پناه من انسانیت است.»
— رابیندرانات تاگور
سنکا معتقد بود انسان وطن خود را به دلیل بزرگی و قدرتش دوست ندارد؛ ارزش وطن برای انسان از خودِ تعلق به آن سرچشمه میگیرد.
«کشور من جهان است و دین من نیکی کردن.»
— توماس پین
جملهای که مرز میان عشق به وطن و مسئولیت گستردهتر انسان در برابر جهان را به چالش میکشد.
آلبرت اینشتین نسبت به ملیگرایی افراطی نگاهی انتقادی داشت و آن را بیماریای میدانست که انسان را از هویت انسانی گستردهترش دور میکند.
وطن را دوست داشتن، یعنی سرزمینت را آنقدر عمیق بشناسی که هم زیباییهایش را ببینی و هم از دیدن زخمهایش فرار نکنی.
آرتور شوپنهاور غرور ملی را از ارزانترین شکلهای غرور میدانست؛ زیرا به نظر او افتخار کردن به چیزی که صرفاً به واسطه تولد به انسان رسیده، دستاورد شخصی محسوب نمیشود.
وطندوستی اگر فقط به افتخار کردن به گذشته محدود شود، ناقص است؛ وطن را باید با ساختن آینده نیز دوست داشت.
لئو تولستوی نسبت به وطندوستی افراطی هشدار میداد و بر این باور بود که تصور برتری یک کشور بر کشورهای دیگر میتواند به جنگ، رقابت تسلیحاتی و رنج انسانها منجر شود.
وطن برای انسان گاهی یک نقشه نیست؛ یک زبان است، یک خاطره است، یک بوی آشناست که ناگهان تمام کودکی را به یاد میآورد.
ژان ژاک روسو وطندوستی را نوعی دلبستگی به جامعه و قوانین و سنتهای آن میدانست، هرچند نسبت به جنبههایجداکننده و افراطی این احساس نیز هشدار داده بود.
وطن را نمیتوان فقط با مرزهای جغرافیایی تعریف کرد؛ گاهی یک ملت، بیش از خاک، با حافظه مشترک خود معنا پیدا میکند.
رابیندرانات تاگور با وجود عشق عمیق به هند، با تبدیل وطندوستی به تعصب مخالف بود و استقلال کشورش را بدون نفی ارتباط و یادگیری از دیگر فرهنگها میخواست.
وطندوستی واقعی شاید همین باشد: برای سرزمین خودت آرزوی سربلندی کنی، بدون اینکه برای سربلندی آن، دیگران را کوچک بشماری.
جورج اورول میگفت وطندوستی ذاتاً حالتی دفاعی دارد، در حالی که ملیگرایی با میل به قدرت و برتریجویی گره میخورد.
وطن میراثی نیست که فقط باید از آن تعریف کرد؛ امانتی است که باید برای نسل بعد، بهتر از زمانی که تحویل گرفتهایم، باقی بگذاریم.
ادوارد گیبون وطندوستی را با حس منافع مشترک و دفاع از جامعه آزاد پیوند میداد؛ نگاهی که وطن را با مسئولیت شهروندی همراه میکند.
مطالب مشابه: متن در مورد ایران آریایی | کلیپ درباره ایران

آدمی ممکن است سالها از وطنش دور باشد، اما گاهی شنیدن یک واژه از زبان مادری کافی است تا فاصله هزاران کیلومتر ناپدید شود.
وطن فقط جایی نیست که در آن متولد شدهایم؛ جایی است که نخستین خاطرات، نخستین ترسها، نخستین دوستیها و نخستین رؤیاهایمان در آن شکل گرفتهاند.
فردوسی در حافظه فرهنگی ایرانیان با احیای زبان و فرهنگ ایران پیوندی عمیق دارد؛ به همین دلیل، وطن و پاسداری از هویت ایرانی از مضامین مهمی در دریافت تاریخی از شاهنامه است.
ملکالشعرای بهار در ستایش فردوسی، نقش او را در «احیای وطن» برجسته میکند و میسراید:
«شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد»
وطندوستی زمانی معنا دارد که انسان برای حفظ زبان، فرهنگ، دانش و میراث فکری سرزمینش نیز احساس مسئولیت کند.
بندیکت اندرسون ملت را نوعی «جماعت خیالی» میدانست؛ جامعهای که اعضای آن ممکن است هرگز یکدیگر را نبینند، اما خود را بخشی از یک جمع مشترک تصور میکنند. از این منظر، وطن فقط جغرافیا نیست؛ یک تصور مشترک از «ما» نیز هست.
گاهی دلتنگی برای وطن، دلتنگی برای خاک نیست؛ دلتنگی برای آدمهایی است که در آن خاک جا گذاشتهای.
سؤال ۱: چرا اندیشیدن به وطن، نقطهٔ اشتراک همه ماست؟
پاسخ: سیدمحمد خاتمی میگوید با هر گرایشی، اگر ایرانی باشیم، هیچ نقطهٔ پیوندی بالاتر از عزیز دانستن ایران و سرافرازی ملت آن نیست .
سؤال ۲: رابطهٔ انسان با وطن، از نگاه خاتمی، چه نسبتی با هویت درونی دارد؟
پاسخ: وطن در درون ماست؛ عقاید و گرایشهای ماست. انسان نمیتواند از وطن فرار کند، مگر اینکه از خویش فرار کند .
سؤال ۳: نگاه امام علی(ع) به وطندوستی چگونه است؟
پاسخ: آن حضرت مهربانی و علاقه به وطن را از خصلتهای ارزش و کرامت انسانی دانسته و فرمودهاند «شهرها با حب وطن آباد میشوند» .
سؤال ۴: حکیمان و ادبا در ادب کهن، غربت را چگونه توصیف کردهاند؟
پاسخ: «عسرک فی بلدک خیر من یسرک فی غربتک»؛ سختی در وطن خودت بهتر از آسایش در غربت است. غربت، ذلّت و ذلّت، کاهش عزت به همراه دارد










