زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

در این بخش بهترین اشعار عاشقانه و عارفانه عطار نیشابوری در وصف خدا و عشق را قرار داده ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.

اشعار زیبای عطار نیشابوری

چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش بـه ماهتاب اي ماه کـه ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

***

تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

به جز نامی ز جان نشنیده تو
وجود جان خود تن دیده تو

همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهانست

تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی

ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن

تو مرغ آشیان آسمانی
چو بازان مانده دور از آشیانی

چو زاغان بر سر مُردار مردی
ز صافی گشته خرسندی بدردی

چو بازان باز کن یک دم پر و بال
برون پر زین قفس وین دام آمال

چو بازان ترک دام و دانه کردی
قرین دست او شاهانه کردی

به پری بر فلک زین توده خاک
همی گردی تو با مرغان در افلاک

وگرنه هر زمان بی بال و بی پر
چو مرغ هر دری گردی به هر در

گهی در آب گردی همچو ماهی
گهی چون آب باشی در تباهی…

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

ره میخانه و مسجد کدام اسـت

کـه هردو بر من مسکین حرام اسـت

نه در مسجد دهندم ره کـه مست اسـت

نه در میخانه، کین خَمّار خواب اسـت…

***

اشعار زیبای شاعر ایرانی عطار نیشابوری

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزه دُردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده پندار می‌باید درید
توبه زهاد می‌باید شکست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

چه سازم کـه سوی تو راهی ندارم
کجایی کـه جز تو پناهی ندارم

مگردان ز من روی و با راهم آور
کـه جز عشق رویی و راهی ندارم!

***

عالم پُر اسـت از تو

غایب منم ز غفلت

تو حاضری ولیکن

من آن نظر ندارم…

***

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

نامد گه ان آخر کز پرده برون آیی
ان روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

چومویت مشکبار آمد سفر کن

سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده

ز مویت مژده باد سحر ده

***

تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی بـه سی مرغ

حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت میکند یک نیمه شو پس

بـه جز نامی ز جان نشنیده تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو

همه ی عالم پر از آثار جان اسـت
ولی جان از همه ی عالم نهانست

تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی

ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

جانا ز می عشق تو یک قطره بـه دل ده
تا در دو جهان یک دل بیدار نماند

در خواب کن این سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند…

***

شعر دو بیتی عطار نیشابوری

این جهان و آن جهان و در نهان

آشکارا در نهان ودر عیان

هم عیان و هم نهان پیدا توئی

هم درون گنبد خضرا توئی

***

عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست

چون گذشتی از دو عالم هیچ کس را بار نیست

هردو عالم چیست رو نعلین بیرون کن ز پای

تا رسی آنجا کـه آنجا نام و نور و نار نیست

انچه می‌جویی تویی و آنچه میخواهی تویی

پس ز تو تا انچه گم کردی ره بسیار نیست

جان چو در جانان فرو شد جمله جانان ماند و بس

خود بـه جز جانان کسی را هیچ استقرار نیست

جمله این جا روی در دیوار جان خواهند داد

گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست

گر تو باشی گنج نی و گر نباشی گنج هست

بشنو این مشنو کـه این اقرار با انکار نیست

تا دل عطار بیخود شد درین مستی فتاد

بیخودی آمد ز خود او نیست شد عطار نیست

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

آواز بـه عشق در جهان خواهم داد
پس شرح رخ تو بیزبان خواهم داد

چون زَهره ندارم کـه بـه روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد

***

نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد
او قیمت عشق تو آخر قدری داند

ان لحظه کـه پروانه در پرتو شمع افتد
کفر اسـت اگر خودرا بالی و پری داند

سگ بـه ز کسی باشد کو پیش سگ کویت
دل را محلی بیند جان را خطری داند

گمراه کسی باشد کاندر همه ی عمر خود
از خاک سر کویت خودرا گذری داند

مرتد بود ان غافل کاندر دو جهان یکدم
جز تو دگری بیند جز تو دگری داند

برخاست ز جان و دل عطار بـه صد منزل
در راه تو کس هرگز بـه زین سفری داند

***

اشعار بلند عاشقانه و عارفانه عطار نیشابوری

یک شبی در تاخت جبریل امین

گفت ای محبوب رب العالمین

صد جهان جان منتظر بنشسته اند

در گشاده دل بتو در بسته اند

هفت طارم را ز دیدارت حیات

تا برآیی زین رواق شش جهات

انبیا را دیده ها روشن کنی

قدسیان را جانها گلشن کنی

اول آدم را که طفل پیرزاد

برگرفت از خاک و لطفش شیر داد

بود آدم بی پدر بی مادری

او بپروردش زهی جان پروری

حله پوشیدش از عریان خویش

چیست عریان یعنی از ایمان خویش

اولش اسما همه تعلیم داد

وز مسمی آخرش تعظیم داد

بعد از آن در صدر شد تدریس را

درس ما اوحی بگفت ادریس را

در مصیبت نوح راتصدیق کرد

نوحه شوق حقش تعلیق کرد

روی از آنجا سوی ابراهیم داد

صد سبق از خلتش تعلیم داد

در عقب یعقوب را درمانش داد

درد دین را کلبه احزانش داد

سوی یوسف رفت هم سیر فلک

وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک

سوی اسماعیل شد جانیش داد

کشته بود از عشق قربانیش داد

کار موسی را بسی غورش نمود

برتر از صد طور صد طورش نمود

از نبی داود را صد راز گفت

سر مکنون زبورش باز گفت

پس سلیمان رادران سلطان سری

داد در شاهی فقر انگشتری

کرد ایوب نبی را نومحل

ملک کرمان با بهشتش زد بدل

رهبر یونس شد از ماهی بماه

کردش از مه تا بماهی پادشاه

تشنه او بود خضر پاک ذات

بر لبش زد قطره آب حیات

چون سر بریده یحیی بدید

با حسین خویش در سلکش کشید

سوی عیسی آمد و مفتیش کرد

در هدایت تا ابد مهدیش کرد

دو کمان قاب قوسین ای عجب

در هم افکندند از صدق و طلب

چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست

قول و فعلش جمله قول و فعل اوست

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

اي دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایماً بر در دل حاضر اسـت

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده ي جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی بـه دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه کـه یار کی بنماید جمال

لیک تو باری بـه نقد ساخته ي کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو بـه یکی زنده‌اي از همه ی بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن ودر فنا همدم عطار باش

***

ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عيش و شادمانی
در عشق تو نيم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی

***

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن بـه جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش کـه کوزه‌ها کنند از گل ما

***

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی

نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی

وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی

خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

چومویت مشکبار آمد سفر کن
سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده
ز مویت مژده باد سحر ده

***

ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی

در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی

بی یاد حضور تو زمانی کفرست حدیث زندگانی

صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه که از درم برانی

کار دو جهان من برآید گر یک نفسم به خویش خوانی

با خواندن و راندم چه کار است؟ خواه این کن خواه آن، تو دانی

***

مر وی را در جهان بس عاشقانند
کـه بر وی هر زمان جانها فشانند

نمی خواهند چیزی جز لقایش
ز خود فانی و باقی در بقایش

سراسر از شراب عشق سرمست
همه ی در عشق او جان داده از دست

***

جانا مرا چه سوزی، چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی، چون دل دگر ندارم…

***

نه نه، كه بـه جز تو كس نبيند چون جمله تويي بدين عيانی
در عشق تو گر بمرد عطار شد زنده دايم از معانی

***

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب

در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پر شورشد هر کشوری

هر کسی نقشی از آن پر برگرفت

هرک دید آن نقش کاری درگرفت

آن پر اکنون در نگارستان چینست

اطلبو العلم و لو بالصین ازینست

گر نگشتی نقش پر او عیان

این همه غوغا نبودی در جهان

این همه آثار صنع از فر اوست

جمله انمودار نقش پر اوست

چون نه سر پیداست وصفش رانه بن

نیست لایق بیش ازین گفتن سخن

هرک اکنون از شما مرد رهید

سر به راه آرید و پا اندرنهید

جمله مرغان شدند آن جایگاه

بی قرار از عزت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون ره بس دراز و دور بود

هرکسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کار ساز

هر یکی عذری دگر گفتند باز…

***

ز عشقت سوختم اي جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی

***

زیباترین اشعار عارفانه عاشقانه عطار نیشابوری درباره خدا و عشق

گر مرد رهی ز رهروان باش
در پرده سر خون نهان باش

بنگر که چگونه ره سپردند
گر مرد رهی تو آن چنان باش

خواهی که وصال دوست یابی
با دیده درآی و بی زبان باش

از بند نصیب خویش برخیز
دربند نصیب دیگران باش

در کوی قلندری چو سیمرغ
می‌باش به نام و بی نشان باش

بگذر تو ازین جهان فانی
زنده به حیات جاودان باش

منگر تو به دیده تصرف
بیرون ز دو کون این و آن باش

عطار ز مدعی بپرهیز
رو گوشه‌نشین و در میان باش

***

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو

گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی
چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو

***

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد ان جمله پیش روی او

شیخ را گفتا:«بگو اي پاک جان!

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟»

شیخ گفتا «شوخ مخفی کردن اسـت

پیش چشم خلق نا آوردن اسـت»

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد ان زمان در پای او

چون بـه نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، منعما

پادشاها، کارسازا، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قایم مطلق تویی اما بـه ذات

وز جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار

***

گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت کـه در جان، بس بی نشان نشستی

برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم کـه با من در امتحان نشستی

تا من تو را بدیدم، دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم، تا در جهان نشستی

این مطالب را هم ببینید