شعر شهادت امام حسن (ع) شامل شعر کوتاه دوبیتی و اشعار بلند
شعر شهادت امام حسن مجتبی (ع) از پرجستوجوترین مجموعههای مذهبی روزهای پایانی ماه صفر است. در این صفحه، اشعار کوتاه و بلند درباره غربت مدینه، بقیع، مسمومیت، طشت خون، تشییع و تیرباران تابوت گردآوری شدهاند تا برای دکلمه، مداحی، مراسم، کپشن و استوری قابل استفاده باشند.
فهرست مطالب
درباره شهادت امام حسن مجتبی (ع)
امام حسن مجتبی (ع)، فرزند امام علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س)، در سنت شیعی بهعنوان دومین امام و کریم اهلبیت شناخته میشود. روایت مشهور، درگذشت آن حضرت را در سال ۵۰ هجری قمری و بر اثر مسمومیت میداند؛ بااینحال درباره تاریخ دقیق و جزئیات واقعه در منابع تاریخی گزارشهای متفاوتی وجود دارد.
در تقویم رایج شیعیان ایران، ۲۸ صفر به رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) اختصاص دارد. برای مشاهده تاریخ شمسی این مناسبت در هر سال میتوانید تقویم کامل روزانه را بررسی کنید. همچنین مجموعه عکسنوشته و پیام تسلیت شهادت امام حسن برای انتخاب تصویر پروفایل و پیام کوتاه مناسب است.

روش مقایسه و انتخاب شعرهای غیرتکراری
برای جلوگیری از تکرار، متن تمام شعرها پس از حذف لینکهای داخل ابیات و یکسانسازی حروف عربی و فارسی، فاصله، نیمفاصله و علائم نگارشی مقایسه شد. شعر «هرکه دیدار من سوختهجان میآید» از منبع اول و شعر «زینب بیاور آخرین رخت کفن را» از منبع دوم قبلاً در مقاله روزانه وجود داشتند و دوباره افزوده نشدند.
این مقایسه فقط برای تشخیص تکرار انجام شده است؛ متن شعرها خلاصه یا بازنویسی نشدهاند. تنها خطاهای آشکار فاصلهگذاری و لینکهای نامرتبط روی واژههایی مانند شب، زمین، مادر، گریه و آتش پاکسازی شدند.
اشعار زیبای شهادت امام حسن
این بخش شامل اشعار اصلی و شناختهشده مقاله روزانه درباره بقیع، مظلومیت و غربت امام حسن مجتبی (ع) است.
گرچه خاکی ست، ولی مرقد او کعبه ماست
علی اکبر لطیفیان
نام آن گرچه بقیع است، ولی عرش خداست
حرم کرب و بلا، جلوه بیت الحسن است
حسنیّه است به هرجا که حسینیّه به پاست
طالع هر که حسینی ست یقینا حسنیست
که حسین بن علی هم، حسن دوم ماست
حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم؟
که سر و کار غلامان حسن، با زهراست
قوتت همه شب خون جگر بود حسن جان
گریان ز غمت چشم سحر بود حسن جان
از دوست و دشمن به تو پیوسته ستم شد
مظلومی تو ارث پدر بود حسن جان
مادر که زمین خورد تن پاک تو لرزید
تنها کمکت اشک بصر بود حسن جان
داغ امام حسن زده به دلها شراره
از زهر کینه شد جگر او پاره پاره
خزانی شد گلشن،سوزِ هر انجمن
مظلوم امام حسن، مظلوم امام حسن
ای آیه ی پاکی فرمانروای افلاکی
ای کشته ی داغ ِ سیلی و چادر خاکی
پیش چشمان تو،شده زار و حزین
مادر نقش زمین، مظلوم امام حسن
مستانِ ولایم و به خود می نازیم
سر را به رهِ عشقِ حسن می بازیم
یک بارِ دگر به کوریِ آلِ سعود …
قبرِ پسرِ فاطمه را می سازیم
بوی پیراهن یوسف به وطن می آید
اربعین می رود و بوی حسن می آید
اشک هایی که چهل روز حسینی شده بود
همه خون گشته و از لای کفن می آید
در سوگ حسن جهان سیه می پوشد
در سینه، دل از داغ حسن می جوشد
از سوز و ماتم دومین امام معصوم
هر شیعه ز درد، جام غم می نوشد
بس که پر بود دلش از غم و رنج و محن
طشت خون هم جگرش سوزد از داغ حسن
همه در غربت آن نور دو عین گریه کنید
باید از داغ حسن مثل حسین گریه کنید

اشعار غمگین و بلند شهادت امام حسن
اشعار بلند برای دکلمه، مداحی و اجرای مراسم مناسبترند. برای مطالعه شعرهای غیرسوگوارانه در مدح آن حضرت، اشعار در مدح امام حسن مجتبی را نیز ببینید.
زینب بیاور آخرین رخت کفن را
شب وصیّت و وداع — جواد حیدری
تا که کفن پوشم تن سبز حسن را
خالیست جای مادرم تا که ببوسد
لبهای سرخ یوسف گل پیرهن را
حیدر بیا فتنه دوباره پا گرفته
بیرون کن از شهر مدینه بیوه زن را
قبل از سفر تا کربلا غارت نمودند
با تیرهای پر ز کینه هستِ من را
عباس را گویید تا بیرون بیارد
آن تیرها که دوخته تابوت و تن را
بیرون کشیدم تیر از پهلویش ای وای
کردم زیارت گوییا امّ الحسن را
پیراهن خود را ز خون او بشویید
حرفی از این تشییع با زینب نگویید
وقتی که در عزای شما گریه می کنم
همواره با خدای شما گریه می کنم
با هر قدم به کوچه ی باریک شهرتان
در بین کربلای شما گریه می کنم
زخم زبان و کوچه و سیلی و گوشوار
با درد ماجرای شما گریه می کنم
اندازه ی دوماهِ حسین این یکی دو شب
آقا فقط برای شما گریه می کنم
اما نه، با کیومک حسینی که گفته ای
هم ناله با نوای شما گریه می کنم

اشعار کوتاه شهادت امام حسن
شعرهای کوتاه برای استوری، پوستر، پیامرسان و آغاز یا پایان دکلمه کاربرد بیشتری دارند.
اگر این است تاثیر شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
به کوچه دست مادر را کشیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
زنی دنبال مظلومی دویدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
در یک خانه را آتش کشیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
زلب ها لخته های خون چکیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
به پیش چشم خواهر سر بریدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
اگر این است تاثیر شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
سخن دارم، سخنها با مدینه
رضا فلاح
سخن از داغهای روی سینه
سخن از سوز و ساز و درد شیعه
سخن از دشمن نامرد شیعه
کجا یارای گفتن در زبان است
که سوز سینهها، آتشفشان است
مدینه باز کن لب بر سخن، باز
به ما کن شکوههای خویش ابراز
بگو از رحلت پیغمبر عشق
بگو از دردهای حیدر عشق
بگو از غربت مولای عالم
پس از هجر نبیُّ اللّه اعظم
بگو از کوچههای تنگ و باریک
بگو از گلشن ویران و تاریک
بگو از سیلی خصم ولایت
ز یاس پَرپرِگلزار عصمت
بگو از سبزپوش کوچههایت
ز داغ جانگداز مجتبایت
چرا شد پیکرش در پیش باران
به جای لاله باران، تیر باران
مگر سمّی که نوشید از عداوت
شد از آن قسمتش فیض شهادت
دل دشمن نشد راضی به این حدّ
که باید تیر بر تابوت او زد
خدایا این مصیبت بس که عظماست
تویی آگه چگونه حال زهراست
«امین» از این غم جانسوز، فریاد
در این ماتم به مهدی تسلیت باد
جگر صبر کباب بود از صبر حسن
گریه ممنوع بود بر سر قبر حسن
نه فقط شعله داغش زده آتش به دلم
قبر بی شمع و چراغش زده آتش به دلم
ای اهل مدینه فتنه بنیان مکنید
بر آل علی این همه عصیان مکنید
گر لاله نریزید به تابوت حسن
شرمی ز رسول، تیر باران نکنید
روزی که شرار ظلم افروخته شد
یک بار دگر حاصل دین سوخته شد
از بعد شهادتش حسن را از تیر
تابوت و تن و کفن به هم دوخته شد

دوبیتیهای شهادت و غربت بقیع
در نسخه قبلی دو شعر تقریباً یکسان در این بخش تکرار شده بود. یکی از آنها حذف شده و شعر بلند «هرکه دیدار من سوختهجان میآید» با نام شاعرِ درجشده در منبع حفظ شده است.
مدینه مات از داغ حسن بود
طشتی پر از خون باغ حسن بود
از پاره های دل، غم او را بخوانید
وز صلح او تفسیر عاشورا بخوانید
من جگر پاره زهرایم و پاره جگرم
همه را یارم و خود از همه مظلومترم
خانـهام قتلگـه و یـار ستمگر قاتل
سوخته از شرر زهر، ز پا تا به سرم
روضه ای پر غم بنوشد ٬ روزگار ٬از جام تشت
تا قیامت٬ دل حزین باشد ٬زمان٬ با نام تشت….
بـاز شـکسـته دل منـم بـار دهـد کریـم اگـر
سوی حجازپرکشم خانه ی مجتبی سحر
” تـاب بنـفشه می دهد طره مشک سای او “
من که ز تاب رفته ام نام حَسن چو رفته در
دین خدا ز صبر حسن ع ریشه ها گرفت
شیعه تمام صلح خود از مجتبی ع گرفت
خونها به دل نمود و به حق استعاذه کرد
مردیکه مزد حاجت خویش از خدا گرفت
برخالق خود حبیب بودی مولا
بر روح و روان طبیب بودی مولا
با این همه اوصافِ حسن صد افسوس
در خانه خود غریب بودی مولا
سرور به همه اهل بهشت است حسن(ع)
یک عارف پاکیزه سرشت است حسن(ع)
مظلومترین سید و از سبط نبی
بیزائر و یک بقعه ز خشت است حسن(ع)
هرکه دیدار من سوخته جان می آید..
سید پوریا هاشمی
یار من نیست،پی لقمه نان می آید
بین این مردم بد، گریه رفیق خوبیست
بهر دلداری من اشک روان می آید
اینهمه خوبیشان کردم و راضی نشدند
همه انگار که از من بدشان می آید
بین هر جمعیت از دور مشخص هستم
حسن آن است که با قد کمان می آید
مادرت را وسط کوچه دودستی بزنند
در بهار تو همان وقت خزان می آید
قاتل مادر من پیش رویم میخندد
صبر از صبر عجیبم به فغان می آید
تا به امروز ازآن کوچه نگفتم به کسی
مگر آن فاجعه راحت به زبان می آید؟!
جعده برخیز مرا زهر بده خسته شدم
دم افطار شده صوت اذان می آید
برو از خانه من،من که حلالت کردم
دارد عباس به اینجا نگران می آید
طشت خونین مرا از نظرش دور کنید
خواهر سوخته ام سینه زنان می آید
اگر امروز حسین آمده دور و بر من
پیش او گوشه گودال سنان می آید

۸ شعر تازه افزودهشده از منبع اول
از مجموعه اشعار پایگاه بلاغ، ۹ شعر استخراج شد. شعر «هرکه دیدار من سوختهجان میآید» قبلاً در روزانه وجود داشت؛ بنابراین هشت شعر زیر بدون تکرار به مقاله اضافه شدند.
بی حُبِّ حسن مشکلِ دل، حل شدنی نیست
محمود ژولیده
جز عشقِ حسن، عشق مُسجّل شدنی نیست
گر چه نمکِ سفرۀ هر فیض حسین است
بی نام حسن، فیض که اَکمل شدنی نیست
بی مِهرِ حسن هر که حسینی است، حرامش
هیهات، حسین از حسن اَفضل شدنی نیست
روزیکه همه فکر حسابند و کتابند
مهمان حسن، هیچ معطل شدنی نیست
هر سَیّئه را او حسنه کرد، واِلّا
بی نورِ حسن، نار مبدل شدنی نیست
یک پرچمِ سبز است جنان، سر درِ قصرش
گم کردنِ این کاخِ مجلّل، شدنی نیست
یارَش ز جوانی بخدا پیر غلام است
عمرِ حسنی، هیچ مُطوّل شدنی نیست
با درد بسازید که آیاتِ غریبی است
هر آیه، به هر سینه که مُنزَل شدنی نیست
غمهای دلِ فاطمه اَسرارِ حسن بود
شرحِ غمِ اَسرار مفصل، شدنی نیست
یک کوچه و یک سیلی و یک مادر و یک طفل
تفسیر بر این روضۀ مُجمل شدنی نیست
از سودۀ الماس جگر لکّه بگیرد
زِنهار که بهبودیِ تاوَل شدنی نیست
محشر هم از این داغ برای تو بگِرییم
این غصه برای دلِ ما حل شدنی نیست
خواهر! از زهر جفا بال و پرم می سوزد
محمود اسدی
با تو آن قدر بگویم جگرم می سوزد
جگرم سوخت ولی از اثر زهر نبود
جگرم از غم مادر-پدرم می سوزد
لحظه ای هم نرود از نظرم آتش در
دائما فاطمه،پیش نظرم می سوزد
زینب از غم من اشک مریز و بنگر
وز غم کرب و بلا چشم ترم می سوزد
فکر گودالم و زانوی حرامی به کمر
خواهر از غصه ی آن تن،کمرم می سوزد
می کشد شمر سرش را به روی خاک زمین
من به یاد سر پاشیده،سرم می سوزد
نشستم گوشه ای از سفرهء همواره رنگینت
سید حمید رضا برقعی
چه شوری در دلم افتاده از توصیف شیرینت
به عابر ها تعارف می کنی دار و ندارت را
تو آن باغی که میریزد بهشت از روی پرچینت
کرم یک ذره از سرشار، سرشارِ صفت هایت
حسن یک دانه از بسیار، بسیارِ عناوینت
دهان وا می کند عالم به تشویق حسین اما
دهانِ رحمه للعالمین واشد به تحسینت
تو دینِ تازه ای آورده ای از دیدِ این مردم
که با یک گل کنیزی می شود آزاد در دینت
معزالمومنین خواندن مذل المومنین گفتن
اگر کردند تحسینت اگر کردند نفرینت
برای تو چه فرقی دارد ای والتین و الزیتون
که می چینند مضمون آسمان ها از مضامینت
بگو با آن سفیرانی که هرگز بر نمی گشتند
فراخوانده خدا جبراییل هایش را به تمکینت
بگو تاتیغ برداریم اگر جنگ است آهنگت
بگو تا تیغ بگذاریم اگر صلح است آیینت
خدا حیران شمشیر علی در بدر و خندق بود
علی حیران تیغ نهروانت تیغ صفینت
بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند
محبت کن! قدم بگذار بر چشم محبینت
تورا پایین کشیدند از سر منبر که می گفتند:
چرا پیغمبر از دوشش نمی آورد پایینت
درون خانه هم محرم نمی بینی تحمل کن
که می خواهند، ای تنها ترین تنها تر از اینت
تو غم های بزرگی در میان کوچه ها دیدی
که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت
از آن پایی که بر در کوفت بر دل داشتی داغی
از آن دستان سنگین بیشتر شد داغ سنگینت
سر راهت می آمد آنکه نامش را نخواهم برد
برای آنکه عمری تازه باشد زخم دیرینت
برای جاریِ اشکت سراغ چاره می گردی
که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت
به تابوتِ تو حتی زهر خود را کینه خواهد ریخت
چه می شد مثل مادر نیمهء شب بود تدفینت
صدایت می زند اینک یتیمت از دل خیمه
که اورا راهی میدان کنی با دست آمینت
هزاران بار جان دادی ولی در کربلا آخر
در آغوش برادر دست و پا زد جان شیرینت
کدامین دست دستِ کودکت را بر زمین انداخت؟
نمک نشناس آن دستی که روزی بوده مسکینت
دعا کن زخم غم هایت بسوزاند مرا یک عمر
نصیبم کن نمک از سفرهء همواره رنگینت
اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
محمد علی بیابانی
طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد
جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد
زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد
لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد
آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد
گفت با گریه حسینم تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد
آه… لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد
مادر ز بس برای غمت گریه کرده ام
محمود ژولیده
عمری برای عمر کمت گریه کرده ام
موی سپید و روی شکسته است حاصلم
از بس که بی صدا ز غمت گریه کرده ام
داغِ جوانی اَت کَبِدم را مذاب کرد
با خونِ دل بر آن عظمت گریه کرده ام
مانند شمع این جگر خسته آب شد
با لخته لخته بر اَلَمت گریه کرده ام
سِرّم به کس نگفتم و با خویش سوختم
یعنی به غنچۀ حرمت گریه کرده ام
ای پهلوی شکستۀ تو حامی علی
بر دندۀ قلم قلمت گریه کرده ام
کردی برای دین علی سینه ات سپر
مادر! بر این همه کَرمت گریه کرده ام
گفتی قسم به جان علی یاری اَش کنم
عمری برای این قَسَمت گریه کرده ام
ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشد
تنها، به این همه سِتَمَت گریه کرده ام
مادر قسم بجان تو من کشتۀ توأم
خون در عزای محترمت گریه کرده ام
تیغ مغیره راز جوانمرگیِ تو بود
بازو شکسته! بر وَرَمت گریه کرده ام
ضرب غلاف و سیلی و میخ و لگد چه کرد؟!
یاس علی به پیچ و خَمت گریه گرده ام
با آن شتاب رفتی و برگشتنت ولی…
آهسته شد، به هر قدمت گریه کرده ام
از کوچه تا هنوز عصای تو مانده ام
از بس برای قدّ خمت گریه کرده ام
زینب هنوز چادر خاکی به سر کند
عمری به سایۀ عَلَمت گریه کرده ام
بهتر که من بخاک بقیع فانی ات شوم
یعنی به غربت حرمت گریه کرده ام
ای طشت یاریم بده دیگر بریده ام
سید پوریا هاشمی
این زهر را به قصد شفایم چشیده ام
کم سن و سال بودم و پیری به من رسید
مانند شمع قطره به قطره چکیده ام
راضی به مردنم که نبینم مغیره را!
من ناز مرگ را به دل و جان خریده ام
عمری ز کوچه رد شدم و سوخت صورتم!
کوچه نرفته ای که بدانی چه دیده ام
نامحرمی به مادر من حرف تند زد
جایی نگفته ام که چه حرفی شنیده ام!
سنگین شدست گوش حسن مثل مادرم
آزرده از صدای بلند کشیده ام!
ناموس مرتضی به کمک احتیاج داشت
فریاد زد حسن! کمکم کن خمیده ام!
این تنگی نفس اثر زهر کینه نیست
از کوچه تا به خانه فراوان دویده ام
خنده بر این لب آزرده کجا می آید
سید پوریا هاشمی
نفس از سینه اگر رفت چرا می آید؟
زرهم کو که بپوشم بروم تا مسجد؟!
دارد از ماذنه انگار صدا می آید
دوستانم به دوتا کیسه درهم رفتند
ناله غربت من تا به خدا می آید
آتش جان مرا چاره به جز آتش نیست
زهر پیش نظرم مثل دوا می آید
لخته خون ها همگی از دهنم میریزد
وسط طشت بلا پشت بلا می آید
اول کودکی ام زار شدم پیر شدم
گر به دستم همه ی عمر عصا می آید
پیر آن کوچه ی باریک که راهش سد شد
جلوی چشم ترم خاطره ها می آید
باز انگار که یک سایه به چشمم خورده
باز انگار غریبه سوی ما می آید
باز انگار که حوریه میوفتد به زمین
بروی چادر پاکش رد پا می آید
با چه وضعی به عقب میرود و می افتد
دو قدم مادر زارم جلو تا می آید
نه بوی مُشک نه چون بوی نافه ی خُتن است
مهدی رحیمی
نه بوی یاسمن است این نه بوی یاس من است
نه بوی چادر خاکی نه عطر آن گودال
بقیع روضه ی مکشوف کوچه و زدن است
برای گریه بر این صحنه یا که دیدارش
میان هر مژه با چشم جنگ تن به تن است
به جز بقیع که در اشک نیز می سوزیم
همیشه گرمی آتش دلیل سوختن است
کسی که دست به سینه است توی کرب و بلا
چگونه است که پیش تو دست بر دهن است؟!
غریب کیست کسی که هنوز بی حرم است؟
و یا کسی که به هنگام مرگ بی کفن است؟!
غمش ز جنس حسین است هرکه مظلوم است
حسن تر است کسی که غریب در وطن است
خراب هم که نباشد به اعتقاد من
تمام غربت اینجا به خاطر حسن است!
۱۳ شعر تازه افزودهشده از منبع دوم
در مجموعه حوزهنت ۱۴ شعر با عنوان و نام شاعر درج شده بود. شعر «شب وصیت و وداع» با مطلع «زینب بیاور آخرین رخت کفن را» از قبل در روزانه حضور داشت؛ سیزده شعر دیگر بهطور کامل افزوده شدند.
امشب از دیده جبریل، گهر می ریزد
سبزترین دل — افروز عسکری
قاصد وحی چه دیده ست که پر می ریزد؟
شاید از هجرت خورشید، خبر دارد ماه
هِق هِقِ کیست به دامان سحر می ریزد؟
گفته بودند مرا: سبزترین ست دلت
پس چرا سرخ تر از خون جگر می ریزد؟!
سوخت از آتش همخانه، تبار گل سرخ
ای بسا غنچه که از باغ نظر می ریزد!
پیچ و تابی به دل شاخه تاک ست مرا
خرمن خوشه اشک ست اگر می ریزد
هر چه سیمرغ زمان، بال به هم می ساید
آسمان، شیونی از خاک به سر می ریزد!
گوش کن! نوحه زهرا غزل تازه ماست
ورنه از خامه ما، شور اثر می ریزد
امشب ای اشک! بیا جار بزن داغ مرا
و بگو: بُغض، کجا این همه تر می ریزد؟!
ای خدا! بهتر ازین غنچه گل، ما را نیست
حَسن از هُرم عطش، خون جگر می ریزد
غصّه، امشب حلقه بر در می زند
فصل غربت — علیرضا احرامیان پور
مرغ دل، در سینه پرپر می زند
دیده ام، امشب عجب بارانی ست
سینه ام، صحرای سرگردانی ست
ای غریب کوچه های آشنا!
ای فروغ دیدگان مصطفی!
فصل مظلومیتِ پاییزی ست
فصل غربت، فصل ماتمْ خیزی ست
اف بر آن نامردمان شبْ پرست
کز تو ای روح خدا! بستند دست
غارت گل، در بهاران کرده اند
پیکرت را، تیرْباران کرده اند
دل به قربان ضریح خاکیت
جان فدای تربتِ افلاکیت
در تاب رفت و طشت طب کرد و ناله کرد
خون جگر ریخت در قدح — وصال شیرازی
و آن طشت را ز خون جگر، رشگ لاله کرد
خونی که خورد در همهْ عمر، از گلو بریخت
خود را تهی ز خون دلِ چند ساله کرد!
نَبْود عجب که خون جگر ریخت در قدح
عمریش روزگار، همین در پیاله کرد
خون خوردن و عداوت خلق و جفای دهر
یعنی امامتش به برادر حواله کرد
نتوان نوشت قصّه درد دلش تمام
ور می توان ز غصّه هزاران رساله کرد!
زینب کشید معجر و، آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد، ناله کرد
هر خواهری که بود، روان کرد سیل خون
هر دختری که بود، پریشان کلاله کرد
آه از دل مدینه، ز هفت آسمان گذشت
آن روز شد عیان، که رسول از جهان گذشت
آه از مصیبت حسن و حال مضطرش
طشت خونین — ادیب الممالک فراهانی
احشای پارهْ پاره و قلب مکدَّرش!
آن دردها، که در دل غمگین نهفته داشت
و آن زهرها، که در جگر فروخت آذرش
آن طعنه ها که خورد ز دشمن به زندگی
و آن تیرها که زد پسِ مردن به پیکرش
یک لحظه ساغرش نشد از خون دل، تهی
بعد از شهادت پدر و، مرگ مادرش
اللّه اکبر از لب آبی که نیمشب
نوشید و سرزد از جگر، اللّه اکبرش
ز الماس سوده، رنگ زمرّد گرفت سیم
یاقوت کرد جزع و چو بی جاده، گوهرش!
آهی کشید و طشت طلب کرد و خون دل
در طشت ریخت، نزد ستمدیدهْ خواهرش
زینب چو دید طشت پر از خون، فغان کشید
گویی به خاطر آمد از آن طشتِ دیگرش!
چندان کشید آه، که آتش گرفت چرخ!
چندان گریست خون، که گذشت آب از سرش!
طشت زر و حضور یزید آمدش به یاد
از دست شد شکیبش و از پا اوفتاد
شد از غم دو طشت، دلم پر ز خون
ماجرای دو طشت! — محمّد حسین صغیر اصفهانی
خون جگر، مدام فرو ریزم از عیون
در حیرتم به زینب مضطر چها گذشت!
آن دم که اوفتاد نگاهش بر آن دو طشت
یک طشت را، ز خون جگر دید لاله گون
یک طشت را بدید در آن، رأسِ پر خون
یک طشت را بدید، پر از پاره جگر
یک طشت را بدید، در آن، رأسِ پر قمر
برخاست چون ز تاب عطش مجتبی ز خواب
برداشت کوزه را که بنوشد دو جرعه آب
آبش به کام رفت و، دلش پر شراره شد!
از زهر اشقیا، جگرش پارهْ پاره شد!
از آه و ناله، خونْ دلِ اهل جهان نمود
طشتی طلب، ز زینبِ بی خانمان نمود
آن طشت، پر ز خونِ دل دردناک کرد
زینب بدید و از غم او جامه، چاک کرد
طشت دگر، که زینب از آن گشت بی سکون
در شهر شام بود، به بزم یزیدِ دون
آن دم که رأس پاک شهنشاه بحر و بر
آغاز کرد خواندن قرآن به طشت زر
برداشت چوب کینه، یزید از ره غضب
کرد آشنا، به لعل لبِ شاهِ تشنه لب
زینب به ناله گفت که: ای بی حیا مزن!
چوب جفا به بوسه گهِ مصطفی مزن!
دارد (صغیر) تا به صف حشر، شور و شین
گاه از غم حسن، گهی از ماتم حسین
زینب چو حال سخت حسن را نظاره کرد
افطار خون — سید رضا موید
دامان ز اشک و خون جگر پر ستاره کرد
آمد حسین و کرد چو از حال او سؤال
آن جا که کوزه بود به آن سو اشاره کرد
گفتند درد خود ز چه درمان نمی کنی
فرمود: مرگ را به چه بایست چاره کرد؟
می خواست روزه واکند از آب کوزه لیک
یارب چه آب بود که کار شراره کرد
پیدا بود که با جگر او چه کرده است
زهری که رخنه در جگر سنگ خاره کرد
دل رشحه رشحه داشت ز زخم زبان ولی
تزویر همسرش جگرش پاره پاره کرد
جعده به پاس مرحمت بی حساب او
در حق حضرتش ستم بی شماره کرد
باران تیر بر تن و تابوت او بریخت
تا آن زن سواره به مرکب اشاره کرد
در روضه بقیع چو شد دفن پیکرش
آن خاک پاک را همه دارالزّیاره کرد
یا مجتبی به حال مؤید نگاه کن
کز چشم دل به قبر غریبت نظاره کرد
کن مرا سیر تماشا زینب
طعنه و زخم زبان — علی انسانی
می روم در بر زهرا زینب
در غمم اشک مَیفشان ز دو عین
بعد من جان تو و جان حسین
دیگر از زندگی و عمر چه سود؟
بودنم مردن تدریجی بود
نه همین زَهر خسان کشت مرا
طعنه و زخم زبان کشت مرا
ساغرم پر شده از خون دلم
از دل و صبر دل خود خجلم
دُرد غم ریخت به به جامم گردون
قوت من خون، جگرم خون، دل خون
کشتی ام طُعمه گرداب شده ست
قطره قطره دل من آب شده ست
دشمن آتش که به جانم می زد
دوست هم زخم زبانم می زد
دیده ام خانه در آتش و دود
گلبُن سوخته و یاس کبود
پدرم خانه نشین شد، دیدم
مادرم نقش زمین شد، دیدم
بیا ای در هجوم درد و غم ها سنگرم، زینب
تشت خون — علی انسانی
که تو هم خواهر من بودی و هم مادرم، زینب
بیا و خون دل هایی که می خوردم ببین در تشت
که در صبر و تحمل یاورم شد داورم، زینب
اگر من کشته ی صبرم، تویی سنگ صبور من
ببین سیرم، که باشد لحظه های آخرم، زینب
اگر آتش دهد بر باد، خاک از کس، عجب نبود
ولی زد آتش آبی، بین خاکسترم، زینب
زمین کرده دهانش باز و گوید سوختم زین آب
از او باید بپرسی چون شده با پیکرم، زینب
روم از آشیان وجوجه ا ی بی بال و پر دارم
دگر جان تو و این طفل بی بال و پرم، زینب
تمام عمر جان می کندم و راحت شدم امروز
که ازخون جگر پر بود عمری ساغرم، زینب
مدینه شد ز داغ مصطفی بیت الحزن امشب
شب غم و محن — حسن حافظی
فضای عالم هستی بود غرق محن امشب
مکن ای آسمان روشن چراغ ماه را کز کین
چراغ لاله شد خاموش در صحن چمن امشب
نه تنها ماتم جان سوز پرچمدار توحید است
که هستی شد سیه پوش امام ممتحن امشب
گهی گریم ز داغ جانگداز حضرت خاتم
گهی نالم چو نی در سوگ فرزندش حسن امشب
فدا شد ناخدای فلک حق در بحر طوفان زا
که شد دریای دیده در عزایش موج زن امشب
دهد غسل از سرشک دیدگان با زاری و شیون
علی بت شکن جسم نبی بت شکن امشب
نم ی دانم چه حالی می کند پیدا امیر عشق
چو می سازد تن آن جان جانان را کفن امشب
شد از داغ دو ماتم قلب زهرا لاله سان خونین
که در دشت بلا گم کرده یاس و یاسمن امشب
چراغ انجمن آرا شده خاموش و اهل دل
کند روشن چراغ آه در هر انجمن امشب
سرآمد بر همه غم هاست داغ ماتم خاتم
که امّت را برون رفته است روح از ملک تن امشب
شرر زد «حافظی» بر دفتر دل خامه ات کاین سان
که آتش می زنی بر جان، تو با سوز سخن امشب
دست و پا می زنی و بال و پرت می ریزد
شب گریه خواهر — هانی امیر فرجی
گریه خواهر تو روی سرت می ریزد
بهتر است سعی کنی این همه سرفه نکنی
ورنه در طشت تمام جگرت می ریزد
در تقلای سخن گفتنی اما نه نه
جگرت از دهنت دور و برت می ریزد
خبرش پخش شده زهر تو را خواهد کشت
بی سبب نیست که اشک پسرت می ریزد
جگرت، بال و پرت، اشک ترت ریخت ولی
چه کسی هست که با نیزه سرت می ریزد؟
نبود تاب و توانی که وا کند لب را
داغ جگر سوز — مجتبی شکریان همدانی
گرفت با نگه خود سراغ زینب را
خبر رسید و سراسیمه خواهرش آمد
دوان دوان به کنار برادرش امد
رسید و چادر خود را که از سرش انداخت
نگاه حیرت خود بر برادرش انداخت
صدای گریه و آه بلند می آمد
زبان خواهر دل خسته بند می آمد
کمی بریده بریده صدا زد ای حسنم
دو چشم خود بگشا ای ستم کشیده، منم!
عزیز مادر من باز خونجگر شده ای
شبیه مادرمان دست بر کمر شده ای
چرا عزیز دلم رد خون به لب داری
چه چشم بی رمقی و چقدر تب داری
غریب فاطمه رنگ تنت عوض شده است
شبیه فاطمه پیراهنت عوض شده است
شنیده ام که چه رنجی ز یار می بینی
شنیده ام که دو روز است تار می بینی
بگو پس از تو غم عالمین را چه کنم
اگر حسین بفهمد حسین را چه کنم
گرفته اشک دلم را صدای عبدالله
ببین که کشته مرا گریه های عبدالله
خودت بگو چه کنم اشک و آه قاسم را
بگو چگونه بگیرم نگاه قاسم را
نگاه طفل به جان دادن پدر سخت است
نگاه بر تو و طشت و غم جگر سخت است
گذشت واقعه و بعد غسل دادن ماه
به عزت و شرف لااله الا الله
تن غریب وطن را بلند می کردند
تن شریف حسن را بلند می کردند
برادران همه رفتند زیر تابوتش
فرشته ها همه بردند سوی لاهوتش
کنار قبر پیمبر دوباره فتنه رسید
شکوه و جلوه تشییع مجتبی را دید
گذشت لحظه ای و فتنه ای به راه انداخت
به سوی جمع کماندارها نگاه انداخت
کنار قبر نبی صحنه جدل شده بود
تلافی همه از کینه جمل شده بود
کنار قبر نبی از دل عقده وا کردند
و از کمان همگی تیر را رها کردند
صدای ناله واغربتا به گوش آمد
چنان که غیرت عباس هم به جوش آمد
چقدر داغ جگر سوز تو زمین گیر است
به روی پیکرت هفتاد چوبه تیر است
ولی به کرب و بلا چهار هزار تیر انداز
هزارها لبه تیر تیز در پرواز
به سمت ساقی لب تشنگان فرود آمد
نکرد رحمی و تا عمق جان فرود آمد
جانم فدای لحظه جان دادن او
لحظه جان دادن — محسن مهدوی
کار خودش را کرد آخر سر، زن او
مانند کوچه باز غافلگیر گشته
بسیار جانسوز است ساکت ماندن او
از بس که خون آورده بالا گوییا که
خون گریه دارد می کند پیراهن او
کرببلا شد حجره اش، آن لحظه ای که
از تشنگی شد تیره چشم روشن او
آقا نمی ترسد، خدا می داند این را
از شدت زهر است می لرزد تن او
فرزند زهرا مثل زهرا خون جگر شد
این را روایت کرد طرز رفتن او
ای کاش مثل مادرش شب دفن می شد
تا تیر بر جسمش نمی زد دشمن او
با اینکه غمگینیم، امّا شکر دیگر
مخفی نشد مانند زهرا مدفن او
آسمان، می گرید امشب در عزای چشم تو
باران اشک در عزای مجتبی! — نادیا حیدری
اشک می ریزد نگاهم، پا به پای چشم تو
بُغض سنگین صدای سرخ تو تا بشکند
حجم شب پر می شود از های های چشم تو
بارها، خون جگر نوشیدی از جام بلا
بوی خون می آید امشب از هوای چشم تو
بر امام غربت زخمت، گواهی می دهند
اشک ها، این کشته های کربلای چشم تو
پارهْ پاره ضجّه های من، به تصویری غریب
صد بهار لاله می ریزد به پای چشم تو
ظهر عاشورا، عطش، پروانه های سوخته
بود آری امتداد ماجرای چشم تو
با نگاهی پر ز باران، پشت دیوار بقیع
خوش به حال ز ایران بیریای چشم تو!
اشعار مناسب دکلمه، مداحی و مراسم
- برای استوری: دوبیتیها و شعرهای چهار تا هشت مصرعی خواناترند.
- برای دکلمه: شعرهای دارای روایت پیوسته مانند «داغ جگرسوز» و «ماجرای دو طشت» مناسبترند.
- برای مداحی: شعرهای دارای وزن و ترجیع تکرارشونده، اجرای جمعی سادهتری دارند.
- برای مراسم رسمی: شعری با نام شاعر مشخص و بدون عبارتهای محاورهای انتخاب کنید.
- برای شب ۲۸ صفر: میتوانید در کنار شعر امام حسن از مجموعه متن و شعر رحلت پیامبر اکرم نیز استفاده کنید.
نکات نگارشی و انتشار اشعار مذهبی
- نام شاعر را فقط زمانی درج کنید که در منبع مشخص شده باشد.
- ابیات را با لینکهای داخلی یا تبلیغاتی قطع نکنید؛ لینک مرتبط را پیش یا پس از شعر قرار دهید.
- برای شعرهای بلند، شکست سطرها و ترتیب ابیات را حفظ کنید.
- در نقل تاریخی مقدمه از قطعی جلوهدادن گزارشهای اختلافی خودداری کنید.
- برای انتشار میلاد و مدح، از صفحه اشعار ولادت امام حسن مجتبی استفاده کنید تا شعر شاد و سوگوارانه با هم مخلوط نشوند.










