متن روضه شب سوم ماه محرم (روضه غمگین حضرت رقیه)
متن روضه شب سوم ماه محرم و حضرت رقیه
شب سوم ماه محرم ویژه روضه حضرت رقیه (س) است و ما در این بخش مجموعه کامل از متن روضه شب سوم ماه محرم را از مداحان اهل بیت گردآوری کرده ایم.

متن روضه شب سوم محرم حاج حسن خلج
چشمامو بستم، آروم شكستم
هرچی نشتم، بابا نیومدمنم بهارش، دار و ندارش
سر قرارش، چرا نیومد؟بابایی
چی میشه، یه دفعه، بذاری
موهات و توی دست بگیرماز لبات، بابا جون، اومدم
كه بوسه هامو پس بگیرمیه جوری، ببوسش، گونم و
كه جای بوسههات بمونهبرا چی عزیز دلم؟آخه هی بچه هاشون رو بغل كردن، اومدن جلوی خرابه، یه جوری میبوسیدن بچه هاشون رو
یه جوری، ببوسش، گونم و
كه جای بوسه هات بمونهیه جوری، كه بگن، شامیا
بابای تو چه مهربونهبابای خوب من، بابای خوب من
عمه نشته، خسته ی خسته
دوباره بسته، زخم پاهامواینها همینن، لبریز كینن
می خوام نبینن، زخم گوشامویه حكایتی توش هست، بابایی نمی خوام اینها دوباره گوش های من رو ببینند
حرف گوشواره های منه، همین جوری هیچی نگفته
وای اگه گوشمو ببینند، بهانه دستشون میوفتهدیگه میخوان چیكار كنند؟
آخه گوشمو تا میبینند، میگن مگه عمو نداشتی
هی نیش زبون میزنند، هی میگن كجا بود اون عمویی كه، این همه پُزش رو میدادی؟
آخه گوشمو تا میبینند، میگن مگه عمو نداشتی
هی میخندند، داد میزنند، گوشوارهات رو كجا گذاشتیبابا میخوام یه خاطره برات بگم
دست تو موهام كرد، شدم پر از دردوقتی كه نامرد، دستش رو برداشت
نداد اَمونم، مثل كمونمبس كه رو گونه ام، سیلی اثر داشت
بعد اون روزی كه، نبودی، به جای تو با عمه موندم
بند اومد زبونم، همه جا، منظورم و با دست رسوندمبابا تیر میكشه، هنوزم با حرف گوشواره گوشم
تو كه پاره تنی، بنگر، به من كه پاره پاره گوشمبابای خوب من، بابای خوب من
ملعون رو اسب نشسته، راوی میگه، سه ساله توی محمل، هی گریه میكرد، بابامو میخوام، بابام كجاست، من باباییم رو میخوام، بی ادب، بی تربیت، صدا زد دختر ساكت شو، چقدر گریه میكنی، حوصله ام رو سر بردی، بس كن، صدای ناله نازدانه بلند تر شد، بی حیا عصبانی شد، اومد دست كرد توی محمل، سه ساله رو از بالای محمل، پرت كرد پایین.
ظاهراً شبانه این اتفاق افتاد، كسی خبر دار نشده، كاروان رفت، سه ساله موند توی بیابون، یه وقت بهوش اومد، هر طرف رو نگاه میكنه، صحراست، شروع كرد لرزیدن، از اون طرف راوی میگه، یه مرتبه دیدیم نیزه داری كه، سر امام حسین علیه السلام بر آن نیزه بود،
اومد، گفت:امیر، نیزه تو خاك فرو رفته، هر كاری میكنیم نیزه بیرون نمیآد، چه كنیم؟چه خبره؟یكی صدا زد، حتماً یكی از بچه ها گم شده، بابا دلش پهلو دختر مونده، خبر رسید به گوش زینب، از بالا محمل خودش رو انداخت پایین، سراسیمه توی این بیابون، هی صدا میزنه عزیز برادرم، رقیه جانم، یه مرتبه، رسید دید یه خانمی نشسته، سر سه ساله رو دامنش، داره نوازشش میكنه، عزیز دل مادر نترس، خانم جان شما كی هستید، زینب جان، حق داری مادرت رو نشناسی، منم…یازهرا
مطلب مشابه: متن مداحی شب سوم ماه محرم (نوحه شهادت حضرت رقیه)

متن روضه شب سوم محرم حاج میثم مطیعی
راه درازی داشتیم از کربلا تا شام
سوزی و سازی داشتیم از کربلا تا شامبر نیزه میرفتی و با زلف پریشانت
راز و نیازی داشتیم از کربلا تا شامبابا .. بابا ..
شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم نمیگیرم زِانگشتر سراغیبابای من، مهربونِ من …
بر نیزه میرفتی و با زلفِ پریشانت
راز و نیازی داشتیم از کربلا تا شامحسین جان، حسین جان ..
بابای من، بابای من
چیزی نمیگفتیم هر چه زخم میبردیم
ما چیزی نمیگفتیم ولی مارو میزدن، عمۀ ما به جایِ ما کتک خورد، بابا همش عمه رو میزدن، ای غیرت الله! یا قمر العشیره؛ عمو کجایی؟ بیا بیا! عمه رو میزدن، مارو میزدن…
چیزی نمیگفتیم هر چه زخم میبردیم
با گریه رازی داشتیم از کربلا تا شام
در هر زمین خوردن، خدا را سجده میکردیمبابا اینا یه جوری مارو میزدن، ما همش به سجده می افتادیم.. هی صدا میزدیم: الهی رضاً برضاك، تسلیماً لأوامِرِك، لا معبود سواك، یا غیاثَ المستغیثین
در هر زمین خوردن، خدا را سجده میکردیم
دائم نمازی داشتیم از کربلا تا شام
میلرزه صدام .. میسوزه تنم ..
چقد آخه هِی زیر دست و پا، زدنم ..
نبودی بابا .. تو تاریکیا ..
صدا زدم انگار، نمیدیدنم ..
کجایی بابا که درد میکنه تموم تنم …چی بگم از کبوترای خونی
آتیش معجر و سرایِ خونیدختر دارا اینو میفهمند ..
دختر دلش پر می کشد بابا که می آید
موهای شانه کرده اش در معجری باشد ..روسری سر کنه جلو بابا..
بابا
چی بگم از کبوترای خونی
آتیش معجر و سرای خونیچی بگم از شب و خرابه، خودت که میدونی
قلبم به تو وابسته اس
جونم به جونت بسته اسپاهام دیگه بی جون و چشام خسته اس
بابا اگه شد، موهامو نبین
تو روخدا تاولای پاهامو نبینمنم اگه شد، گلویِ تو رو
نمیبینم و گریه هامو نبینبابا اگه شد بی حرمتیای شامُ نبین
بابا
غم تو قامت منو که خم کرد
نگاه شامیا اذیتم کردراستی از سرِ بازار خبر داری که
هر کسی خواست به ما چشمِ تماشا انداختمن گفتم سیلی نزدند، فقط تازیانه زدند .. حرومی ها نگاه میکردن .. یه کار دیگم کردن بابا! ابن جوزی نوشته: اهل ذِمِّه اومدند، غیر مسلمون ها اومدند، تو بازار دمشق صف کشیدند، فقط ایستاده بودند؟ نه! اینها زخم خورده های حیدرَند .. اینها با آل علی مشکل دارند … فقط نیامدند تماشا، آمدند عزت آل علی را لکه دار کنند! .. آمدند حریم امیرالمؤمنین را تماشا کنند .. اما یه کار دیگه هم کردند (الله اکبر ..) : وقتی قافله رد میشد؛ به صورتِ این دختر بچهها آب دهان مینداختند! …
بابا
غم تو قامت منو که خم کرد
نگاه شامیا اذیتم کردبگو که از سر رقیه
کی سایهتُ کم کرد؟هربار سرتو دیدم
از دور تو رو بوسیدمتو چی زیر لب گفتی؟ نفهمیدم
بابا اگه شد، اجازه بدهبگم به همه من هم بابایی دارم
ندیدی آخه، نگاهشونوبزار ببینن آشنایی دارم
بزار بدونن خدایی دارم خدایی دارمبابا
میدونی چی به زخم من نمک زد؟
میدونی چی سر سه ساله ت اومد؟جلوی چشم تو یه شامی
منو کتک میزدآه از تن آوارهت
از دختر بیچارهت
آه از سر خاکی و لب پارهتقلبم به تو وابسته اس
جونم به جونت بسته اس
پاهام دیگه بی جون و چشام خسته اسحسین وای، حسین وای
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
مطلب مشابه: متن نوحه سينه زنی ماه محرم و امام حسین (ع) با فایل صوتی و پخش آنلاین
مطلب مشابه: نوحه های روز عاشورا شهادت امام حسین (ع) و 20 شعر سنگین مداحی
متن روضه شب سوم محرم حاج منصور ارضی
وقتی دختری كه عاشق باباشه نشناخت صورتی كه روایت می گه، هیجده زخم كاری فقط به صورت خورده بود، روشو كرد به باباش دید، چشماش داره گریه میكنه، فرمود:
اگه منم نگاه كنی منم نمیشناسی،
هربار حسین گفتم سیلی ز پسش آمدتو مسیر از مدینه تا كربلا، چند پیمبر رو ابی عبدالله نام می برد، یكیش یحیی علیه السلام بود، اونایی كه باهاش یه شكلی هم ردیف بودن، یكیش اسماعیل صادق الوعد بود، درست نیست من بگم، باید برید شماها تاریخ رو بخونید، اسماعیل صادق الوعد با ذبیح الله خیلی فرق می كنه، او یه اسماعیل دیگه است، این حضرت رو نانجیب ها پوست صورتش رو كنده بودن، بیشتر هم به خاطر همین دختر نشناخت بابارو،
تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند
هق هق بی رمقش دور و برش را سوزانددست در دست پدر دختر همسایه رسید
ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاندسنگی از بین دو نی رد شد و بر صورت خورد
پس از آن تركه ی چوبی اثرش را سوزانددخترك زیر پر چادر عمه می رفت
آتشی از لب بامی سپرش را سوزاندپنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا كرد
شاخه ی نسوخته نخل پرش را سوزانددست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید
هیزم شعله ور اُفتاد سرش را سوزاندفرمود:دیگه منو ببر، بابا من اذیت كردم عمه رو، اون عمه ای كه تو گفتی تو نماز شب، دعا كنه، اون عمه رو می گم، اگه می خوای بدونی صورت خواهرت چه جوری شده، مقنعه اش رو كنار زد، ببین بابا سیلی با صورت من چه كرده، بابا، بابا….
متن روضه شب سوم محرم سید مهدی میرداماد
اگه اومدی گریه كنی، این شعر واست بسه، چون هر بیتش مال یه شب روضه است
میل پریدن هست اما بال و پر نه
هر آنچه می خواهی بگو، اما بپر نهدختر شهید اگه تو جلسه است ببخشه، دختر بی بابا اگه تو جلسه است، داغ دلش تازه می شه، ببخشه،
میل پریدن هست اما بال و پر نه
هر آنچه می خواهی بگو، اما بپر نهحالا كه بعد از چند روزی پیش مایی
دیگر به جان عمه ام حرف سفر نهحالا كه اومدی نگی می خوام برم
یا نه اگر میل سفر داری دوباره
باشد برو اما بدون هم سفر نهاین ناله ی تو به من نیرو می ده، صدا زد بابا، زود رد شم از این یه بیت،
با این كبودی های زیر چشم هایم
خیلی شبیه مادرت هستم مگر نهاز كیسوان خاكیم تا كه ببافی
یك چیزهایی مانده اما آنقدر نهحسین……. امشب سوریه ات رو بگیر
دیشب كه كیسویم به دست باد افتاد
گفتم بكش باشد ولی از پشت سر نهحسین………..
اومد بالا سرش گفت:حوصله مو سر بردی، این همه داری بهونه می گیری، چهل منزل داری بهونه می گیری، چی می خوای، آروم لباش و باز كرد، گفت: بابا می خوام، گفت :بابا می خوای، یه بابا نشونت بدم، نفست بند بیاد، بابا می خوای، یه بابا برات بیارم، خدایا، یه بابا برات بیارم، یه جای سالم نداشته باشه، بخوای ببوسیش نتونی، یه بابا برات بیارم سفارشی، سفارش كردم، برن بالا پشت بوم، سنگ بزرگ بردارن، آخ حسین……..
گم شده بودم با تو پیدا شدم
اومدی و صاحب بابا شدممنم سه ساله ات باباجون جا نخور
فقط یه كم شبیه زهرا شدمبابایی تو كه دق مرگم كردی
بابایی بگو كی بر می گردیكی گفته من یه دختر اسیرم
خواب خوش و از شامیا می گیرممن به نمایندگی از بچه ها
دور سرت می گردم و می میرمبابایی، بابایی
یه هفته می گفت باباش شهید شده بود، یاد شهدا، تو همه جلسات، خصوصاً جلسه ی حضرت رقیه باید زنده باشه، قطعاً امشب خیلی دختر شهید تو روضه نشسته، خیلی فرزند شهید نشسته، می گفت:یه هفته از شهادت باباش گذشت، بهش برنامه ی امتحانی دادن، گفتن باید ببری خونه، بابات ببینه، امضا كنه، بعد بیاری مدرسه، دختری كه یه هفته باباشو از دست داده اومد تو خونه، زانوی غم و بغل گرفت، هرچی مادرش سئوال می كنه، چی شده دخترم؟
به كسی چیزی نگفت، شب همه باید برن مهمونی، رفتن، خونه رو تنها، خلوت كردن، این دختر تنها مونده، با این كارنامه ای كه باید بابا امضا كنه، اومد عكس باباشو بغل كرد، شروع كرد گریه كردن، بابا من به كسی نگفتم، بابا ندارم، هرچی اومدم به معلمم بگم بابام شهید شده، روم نشد،
چیكار می كنی بابا، تو باید امضا كنی، می گه خوابش می بره، تو عالم رویا بابا میآد، اول میآد تو حیاط خونه، مفصله، می تونی بری ببینی این قصه و این داستان مسند، كه هم به محضر امام راحل رسوندن اون زمان و هم حضرت آیت الله گلپایگانی، همه این قضیه رو تأیید كردن،
بابا اومد تو خونه كاغذ و از این دختر گرفت، گفت:بابا غصه نخور خودم برات امضاء می كنم، دختره می گه یه خودكار آبی دادم به بابام، بابام امضاء كرد، یه وقت از خواب بیدار شدم، اینقدر گریه كردم، چرا خواب بودم، چرا خواب دیدم، اومدم سراغ كارنامه ام، می تونی بری ببینی دست خط این شهید، هنوز تو موزه شهدا هست تو تهران، می گه اومد نگاه كرد دید با خودكار قرمز امضای بابای شهیدش رو، باباش نوشته، ملاحضه شد، اینقدر این كاغذ رو به سینه چسبوند گریه كرد، ان شاء الله یه روز بیاد آخر نامه ی ما هم یه دست خط بنویسه،
ان شاء الله آخر این دهه زیر نامه ات بنویسه قبول شد، ان شاء الله بابای این سه ساله، یه جمله بگم، از همه ی شما التماس دعا دارم، آرزو داشت، باباش بیاد با اون دستای قشنگش بغلش كنه، موهاشو شونه بزنه، رو زخم هاش دست بذاره، بچه كوچیك به آرزوش زنده است،
همه دنیا رو ازش بگیری باید به آرزوش برسه، اما یه وقت دید یه سر بریده تو بغلش گذاشتن، می خواد تو بغلش بشینه، پا نداره، می خواد دستاشو نوازش كنه، دست نداره، بابا تو دست نداری، من كه دارم، آروم آروم دست كشید رو پیشونیه باباش، رو چشمای باباش، رو لبای باباش، رو محاسن باباش، تا اینجا رو می شد هضم كرد با یه دختر سه ساله، اما همین كه محاسن رو كنار زد، نگاش به رگ های بریده افتاد، ای حسین….
مطلب مشابه: متن مداحی سوزناک کوتاه؛ اشعار سینه زنی و زنجیر زنی شب اول تا دهم ماه محرم
مطلب مشابه: متن مداحی سنگین ماه محرم، امام حسین و عاشورا (20 متن نوحه سوزناک)
متن روضه حضرت رقیه (س) سید مهدی بنی فاطمه
السلامُ علَی الجوهرةِ القُدسیَّة فی تعیُّنِ الإنسیّة، صورةِ النَّفسِ الکُلیّةِ، جوادِ العالمِ العَقلیّةِ، بِضعَةِ الحَقیقةِ النَّبویّةِ، مطلع الأنوارِ العلویّةِ، عینِ عیونِ الأسرارِ الفاطمیّة، النّاجیةِ المُنجیّةِ لِمُحبّیها عن النّار، ثمرة شَجَرة الیقین، سیدة نساء العالمین، المعروفة بالقَدْر، المجهولةِ بِالْقَبرِ، قُرّةِ عین الرَّسولِ، الزَّهراءِ البتول، علیها الصّلوة و السّلام.
بابا بیا ببین غمِ چشم تر مرا
چشمان ضرب دیده و درد سر مرابابا ببین که فاطمه خیلی شکسته شد
با رفتنت زمانه شکسته پر مرااَجر رسالت تو به پهلوی من رسید
میخی به خون نشانده پدر پیکر مرامظلومیِ علی به خدا باور من است
بردند با طناب همه ی باور مراسیلی که جای خود، پسرم را شهید کرد
آنکس که خون نموده دل مضطر مراخیلی دلم برای علی سوخت ای پدر
وقتی که دید خونِ روی معجر مراآینده ی حسین و حسن آتشم زده
در دل ببین غمِ دختر مرادیدم میان شام غم باغِ لاله را
تصویر کودکی خودم را، سه ساله رامن آسمانِ ابری باران گرفته ام
از چشم عمه غیرتِ طوفان گرفته اماز لحظه ای که سر روی نیزه گذاشتی
زنجیر بسته راهِ، بیابان گرفته رامن با وجود ضعف تنم در مسیر شام
با خطبه های عمه مان جان گرفته امبابا ببین حکایت دندانمان یکیست
امشب برات روضه ی دندان گرفته امماهم ولی هلال قدم پر ستاره ام
خورشید خون گرفته به دامان گرفته اممیدانم از تنور فقط نان میاورند
حالا چجور از تو بوی نان گرفته امطفل گرسنه با شکم سیر میزدند
در شهر شام، شام غریبان گرفته امدیگر خرابه درد سرش گریهی من است
بابا ببر مرا که دلم تنگ رفتن استمرغ اسیر هم وطنش فرق میکند
هم اینکه نوع پرزدنش فرق میکندشیرین زبان تو شده لکنت زبان پدر
طرز تکلم و سخنش فرق میکندخیلی مرا زدند ولی بین این همه
این شمر لعنتی زدنش فرق میکنداز دستها مپرس که با گوشها چه کرد
بعضیا هنوز ساکتن…دوست داری من روضه کلامی بخونم باشه… دختر بچه دیدی یا نه…دختر بچه از تاریکی میترسه…دختر بچه از صدای بلند میترسه…دختر بچه همیشه از سفری میترسه که بابا توش نباشه…اما این خانوم رو، هم باباشو کشتند هم عموش رو کشتند، هم داداشاش رو کشتند…
نیزه دار سر بریده ی آقا میگه نیمه شب خودم رو به خواب زدم ببینم صدا گریه کیه…دیدم این دختر خودشو آروم آروم کشوند پا نیزه سر بریده ی بابا…هی میگفت: بابا دلم برات تنگ شده…بابا کجا بودی ریختن تو خیمه…فقط همین قدر بگم…بابا گوشم درد میکنه…بابا همیشه دخترتو بغل میگرفتی…میگه یه وقت دیدم نیزه خم شد…این دختر بابا رو بغل گرفت… یه جمله گفت بابا دیگه خسته شدم…بابا منم با خودت ببر…ها این دستا همه بیاد بالا، بلند همه بخونن: حـسـیـن…
گفت تار سید جلوی ضریح حضرت رقیه …با لهجه ی شیرین آذریش گفت خانم…ما تو دهاتمون…وقتی بیرون میریم چادر به چادر هر فصلی عوض می کنیم…اما تو بیابون میریم این خارا پاها رو اذیت می کنه…یه چیزی درست می کنیم به پاهامون میزنیم…شنیدم پاهات ترک خورده…برات دارو آوردم…
خواهر کوچولو داری؟ هی میگه داداش دلم درد میکنه…زمین و زمان و زیر و رو می کنی میگی یه کار کنم دیگه گریه نکنه…هی به زور می خوابوندنش هی از خواب می پرید… میگفت عمه دلم درد میکنه…
یه داغ مشترک همین خانم داره مثل امام حسن…بعد از کوچه وقتی اون نانجیب جلو چشمش مادرشو زدن حسن هی از خواب می پرید…بعد از اون شبی که این دختر از ناقه افتاد… این دختر دیگه نتونست بخوابه…هی میگفت: عمه! میترسم
متن روضه حضرت رقیه (س) حاج محمود کریمی
زیر سایه یه نخل نشسته بود
آه سردی میکشیداز ته دل
عمریه با خنده قهره انگاری
همه کشتیاش نشسته توی گل
نوه هاش دور برش حلقه زدند
گریه هاش امونشو بریده بودند
هیچکی تا زمونی که زنده بود
خنده و خوشحالیشو ندیده بود
گوشه ی مقنعه ی گره زدش
میون گره یه گوشواره داره
میگه یادمه که گفتم اون روزا
بابام از سفر یه سوغات بیاره
واسه بچه هاش شبا قصه میگه
نوه هاش با قصه هاش میرن به خواب
همه خوابشون میره اما خودش
میمونه با صد سوال بی جواب
یه شبی گریه میکرد و قصه گفت
قصه ای که هیچ شبی نگفته بود
قصه ای که عین یه داغ بزرگ
توی اعماق دلش نهفته بود
قصه نه یه جوری اعتراف میکرد
خیره مونده بود چشاش به آسمون
زیر لب میگفت که بیچاره شدی
دیگه آبرو نمونده برامون
گفت یه روز تو خونه بودیم که یهو
بابام اومد صدا زد پاشو پاشو
اسرارو دارن از راه میارن
لباسای نو بپوش پاشو برو
شهر شلوغه زیر دست و پا نری
برو روی پشت بوم خونمون
اسرا از کوچه ما رد میشن
تا میان تو هم همون بالا بمون
من کوچیک بودم نمیدونم چی بود
که تموم شام بیرون اومدن
اسرا لباس پاره تنشون
عده ای به سمتشون سنگ میزدن
دختری میون دست و پا دیدم
چادرش پاره و صورتش کبود
سن و سالش مثل من بود ولی
بعد ها فهمیدم اون رقیه بود
سر باباش روی نیزه پیش روش
پشت سر روی زمین سر عموش
سر نوزادی شبیه قرص ماه
روی نی بود و سر نی تو گلوش
خون میومد از کنار دهنش
جای تازیانه بود روی تنش
به ماها گفته بودن خارجی ان
گفته بودن که میخوان بفروشنش
خدا میدونه که چقدر ما بدیم
خیلی بدیم خیلی بدیم
روم سیاه بشکنه دستمون
چقدر به سر و صورتشون سنگ میزدیم
یادمه بردنشون خرابه و
شبای سرد و روزای گرم گرم
ولی ما همه تو خونه های خوب
بالش زیر سرامون نرمه نرم
یه شبی زد زیره گریه طفلکی
پاشد از خواب و صدا زد باباجون
عمه خواب دیدم که بابام اومده
عمه جون به من بابامو برسون
دو تا سرباز اومدن با یه طبق
طبقو پیشه پاهاش زمین زدن
سر باباش تو طبق بود و میگفت
شامی ها خیلی بدن منو زدن
گفت بابا چشام به راه خشک شده بود
گوشه ی خرابمون خوش اومدی
من یتیمم تو امام عالمی
مثل بابات به یتیما سر زدی
گریه و خندشون شب میدیدم
پای پر آبلشو نشون میداد
سر باباشو بغل گرفته بود
لحظه لحظه داشت با گریه جون میداد
لب به لب های باباش گذاشت و گفت
من میمیرم ببریم یا نبریم
یه دفعه تنها سفر رفتی بسه
عمرا بذارم این بار تنها بری
دلم خونه دلم میخواد همه با هم
بابا یادته چادر سرم کرده بودن
گفتی دخترم شبیه ماه شده
حالا با چشم های خوشگلت ببین
تنم از مشت و لگد سیاه شده
گوشم از گوشواره ها سبک شده
ولی سنگین شده با یه ضرب دست
دیگه من نمیشنوم کی چی میگه
مگه با لب خونی و حرکت دست
تار میبینم سرم سنگینه
عجب دستی داشت خیر نبینه
پیرزن قصه به آخر نرسید
آه سردی وسط گریه کشید
گفت به بچه هاش شما برید بگید
ظلمی که تو شام شد هیچکی ندید
اهل عصمت رو آوردن توی شهر
آبروی شهرو بردن عوضش
پسر فاطمه رو سر بریدن
دو تا گوشواره آوردن عوضش
گوشواره های تا به تا
حلقه ها و خلخالای جور واجور
فهمیدم به زور گرفتن ازشون
که بابام گفت برو خون هاشو بشور
معجرای قیمتی آورده بود
بین هر کدوم یه مشتی موی سر
صاحب معجرا بین کوچه ها
چادرای پاره پارهبابا پای پر ورمم درد سر حرمم
دیگه حالا خیلی شبیه مادرمم
من را ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم
آخر شکسته دستی که دندان شیری ام
كسی ديوانه باشد كز سر كویش رود جایی
دل اينجا، دولت اينجا، مدعی اينجا، اميد اينجاای بابا حکایتی شده مویم
ای بابا شکستگی ابرویم
بیابون بود و من سرگردون
با اون نامرد نامسلمون
ای بابا حکایتی داره رویم
روضه حضرت رقیه سلام الله علیها شب سوم محرم حاج سید مهدی میرداماد _ آیینه دارِ زینب و زهرا رقیه
آیینه دارِ زینب و زهرا رقیه
کوچکترین انسیه الحورا رقیه
امشب خیلی از پدرا دختراشونُ بغل کردن، خیلی از مادرا کنارِ دختراشون نشستن اما دخترا تو بغل مادر و پدر در امن و امانِ کامل هستند، اراده کنند و تشنه باشند آب گوارا هست .. زین العابدین گفت شب ها از سرما خواب نداشتیم تو خرابه .. روزها از گرما .. همش میترسیدیم آوار رو سرمون بیاد .. این دختر دیگه آخریا با اشاره با عمه حرف میزد ..
آیینه دارِ زینب و زهرا رقیه
کوچکترین انسیه الحورا رقیهخورشید در منظومۀ عشق حسینی
صد سال نوری راه دارد تا رقیهسنش اگر کم هم ترازِ انبیا بود
مانند کوثر آیت العظما رقیه
مگه مادرش چند سالش بود، هجده سالش بود .. این دخترم مثه مادر .. برات بمیرم خانم .. مادرِ حضرت رقیه ام اسحاقِ .. اونایی اهل مطالعه هیتند تو تاریخ ببینن مادرِ این دختر وقتی بچه به دنیا اومد بلافاصله از دنیا رفت .. یعنی این دختر وقتی به دنیا اومد مادرُ ندید .. ابی عبدالله بارها فرموده بود زینبم یه کاری کنید حس نکنه مادر نداره لذا دردانه بود .. انقدر خواستنی بود این نازدانه سر بغل کردن این بچه اصلاً دعوا بود .. یه بار نزاشتن این بچه پاش رو زمین برسه .. لذا وقتی سر رو بغل کرد اول پاهاش رو نشونِ باباش داد .. ببین دخترت پاهاش تاول زده ..
جا داشت روی شانۀ کعبه اباالفضل
جا داشت روی شانۀ سقا رقیهآرام تر از هر زمانی بود اصغر
میخواند تا بالاسرش لالا رقیهاین طفل بی آزار را آزار دادند
زجرِ بدی را دید در دنیا رقیه ..
*یه جوری آزارش دادن دیگه شب تو خرابه گفت یا بابام بیاد یا منم همینجا میمیرم .. یه جوری آزارش دادن گفت عمه دیگه خسته شدم .. یه جوری آزارش دادن شبِ آخر تو خرابه هر کاری کردن صدا گریهش رو قطع کنه نتونستن .. تا سر بریده رو دید آرام شد .. تصور کن سرُ بغل کرده آرام داره با بابا حرف میزنه : *
تاولِ دستامُ نگاه کن
سوخته موهام شونه نمیشه
سر که واسم بابا نشد پس
خرابه هم خونه نمیشه ..
بابا یه کاری با من کردن بابا از تازیانه و سیلی سخت تره ..
عروسکم رو یکیشون بُرد
گوشوارهمُ یکی کشیده
عروسکم عیبی نداره
گوشوارهمُ عمو خریده ..
صدا زد بابا:
شمع عمرم داره سوسو میزنه
منو هی دشمنِ بد خو میزنه
حرمله خبر داره که سیدم
لگداشو سمتِ پهلو میزنه
دختر هرجا تو سختی و شدائد گیر کنه سریع بابا رو صدا میزنه .. مگه مادرش نبود بین در و دیوار هی صدا میزد وا محمدا .. این دخترم هرجا با تازیانه میزن صدا میزد یا ابتا ..
بابایِ من، دخترِ نازت
اسیرِ یک گلهی گرگِ
پاشو ببین قد کمونم
مثه قدِ مادربزرگِ ..
شنیدم مادرت تو هجده سالگی قد خمیده راه میرفت .. شنیدم کاری کردن مادرت تو جوانی کمرش خم بشه ..
چند شبه که به جای بازوت
سرم رویِ بالِشِ ریگِ
چند شبه که بوسم نکردی
هیچکی برام قصه نمیگهیه حرفایی خورده به گوشم
که خیلی حالِ من خرابه
من میگم ان شالله دروغه
جای سرت تشتِ شرابه
هی به عمه میگفتم عمه اون سر آشناست .. جلو چشمامُ گرفت ..
پاشو با اون نوازشات باز
دوباره کاممُ عسل کن
شیرین زبونیام تموم شد
بابا یه بار منو بغل کنسه ساله و ضربۀ سیلی
سه ساله و زخمای کاری
دخترای شامی با طعنه
بهم میگن بابا نداریفدا سرت سیلی زجرُ
فدا سرت این همه مهنت
بابای من فدای اسمت
بابای من سرت سلامت
یااباعبدالله .. بالاخره بعدِ همه دوری سرِ بریده رو برا دختر آوردن .. میخوام چند جمله از سرِ بریده بگم .. سری که امام زمان بهش سلام داده أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ .. میخوام بگم این سری که برا دختر آوردن چه مسیری رو گذرونده .. از کجا اومد و به کجا رسید .. چند تاشُ بگم ..سری که سنگ خورده .. سری که زنده زنده از بدن جدا شده .. سری که بالایِ اسب افتاده رو زمین .. سری که بالای نیزه رفته .. سری که گوشۀ تنور رفته .. سری که تو تشتِ طلا رفته .. سری که با چوب خیزران .. حالا یه ناله میخوام، بیار دستتُ بیار بالا بلند بگو حسین ..










