جملات کتاب آن شرلی؛ متن خلاصه شده کتاب داستانی معروف
جملاتی قشنگ از کتاب آن شرلی را برای شما دوستان قرار دادهایم. این کتاب به 20 زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده، تاکنون 50 میلیون نسخه از آن به فروش رفته است و در مدارس نیز تدریس میشود. فیلمها، سریالها، تئاترهای موزیکال و نمایشهای متعددی به اقتباس از این کتاب تولید شدهاند. مونتگومری شخصیت ظاهری آن شرلی را از تصویر اِوِلین نِسبیت که از مجلهٔ متروپولیتن نیویورک چیده و به دیوار اتاقش نصب کرده بود، وام گرفت.

جملات ادبی و قشنگ از کتاب آنشرلی
همه احساساتت را کنار نگذار! گاهی اوقات لازم است کمی احساساتی باشی. . . البته زیاد نه… کمی از احساساتت را نگه دار. فقط کمی از آن را!
بعد از تلاش کردن و پیروز شدن، بهترین چیز تلاش کردن و شکست خوردن است.
به محض اینکه به یکی از هدف هایت میرسی، هدف والاتر و درخشانتری سر راهت سبز میشود و همین زندگی را لذت بخش و هیجان انگیز میکند.
زمانی که آدم قصد خوشحال کردن کسی را دارد، توانایی هایش به طرز شگفت انگیزی زیاد میشوند.
آدمهای مهربان کم نیستند و میشود در دنیا تعداد زیادی از آنها را پیدا کرد.
نصف لذت هرچیز، انتظاری است که برایش میکشی. ممکن است خیلی چیزها را به دست نیاوری، اما میتوانی از انتظار کشیدن برایشان، لذت ببری.
وقتی کسی دلش میخواهد مهربان باشد، نباید نامهربانی هایش را به دل گرفت.
وقتی داستانهای غم انگیز میخوانیم، با شهامت، خودمان را در آن موقعیتها تصور میکنیم، ولی به محض اینگه واقعا غصه دار میشویم، تازه میفهمیم تحمل کردنش چه کار سختی است.

به نظر من همه چیز اینجا زیباست. باغچه، باغهای میوه، جویبار و جنگل، همه جای این دنیای دوست داشتنی، قشنگ است. شما هم احساس میکنید در چنین صبح قشنگی، میشود عاشق دنیا شد؟ من از اینجا صدای خنده جویبار را میشنوم. تا به حال متوجه شده این که شادترین چیز دنیا، همین جویبارهایند؟ آنها در تمام طول مسیرشان میخندند. حتی در زمستان، صدایشان از زیر یخها به گوش میرسد.
عکس نوشته جملات از دنیای آنشرلی
بدن آدم به همه چیز عادت میکند، حتی به آویزان ماندن.
چقدر خوب است که فردا روز جدیدی است و هنوز هیچ اشتباهی در آن رخ نداده است.
در این دنیا هر چیزی قیمتی دارد و با اینکه داشتن اهداف بزرگ، ارزشمند است، اما آسان به دست نمیآید؛ رسیدن به چنین اهدافی نیازمند سخت کوشی، گذشت از خواسته ها، علاقه و شجاعت است.
[دوشیزه کورنلیا:] خدا را شکر میتوانیم دوستانمان را خودمان انتخاب کنیم.
ولی بستگانمان را باید همان طور که هستند، قبول کنیم و امیدوار باشیم که آدم تبهکاری بینشان پیدا نشود.
[دوشیزه کورنلیا:] نباید اجازه بدهیم که همیشه فقط مردها بد اخلاقی کنند؛ موافقید خانم بلایت؟
آنی آهی کشید و گفت من هم کمی عصبی ام.
-چه بهتر عزیزم. اینطوری کسی جرات نمیکند حقت را پایمال کند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پاستیل های بنفش از کاترین اپل گیت (خلاصه کتاب داستانی جذاب)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زنان کوچک (جملات خلاصه از کتاب داستانی شیرین )

دکتر دیو زیاد مهارت نداشت. او همیشه به موضوعهای فرعی بیشتر از خود مرض اهمیت میداد.
ولی مردم وقتی درد دارند کینههای گذشته شان را فراموش میکنند. اگر او به جای دکتر، کشیش میشد هیچکس او را بخاطر حرف هایش نمیبخشید.
مردم به دکتر جسم شان بیشتر از دکتر روح شان اهمیت میدهند.
دیالوگهای قشنگ آن شرلی
آنی پرسید: شما تابحال شوهر خوبی ندیدهاید؟
دوشیزه کونیلیا گفت: چرا؛ آنجا پر از شوهرهای خوب است.
و با دست از میان پنجره باز به قبرستان کوچک کنار کلیسای بندر اشاره کرد.
آنی مصرانه گفت: زنده چی؟ کسی که گوشت و خون داشته باشد؟
دوشیزه کورنیلیا با حالتی حاکی از تایید گفت: چرا، چند تایی هستند؛
آنها هم به این منظور به دنیا آمده اند که ثابت شود خداوند قدرت انجام هر کاری را دارد.
آنی با خنده گفت: خیلی سخت است که بگوییم مردم چه وقت بزرگ میشوند.
– (دوشیزه کورنلیا:) راست میگویی عزیزم، بعضیها در بدو تولد بزرگ اند و بعضیها تا ۸۰ سالگی هم بزرگ نمیشوند. مثلا همین خانوم رودریک که حرفش را میزدم، هیچ وقت بزرگ نشد. کارهای او در صدسالگی به اندازه کارهای ۱۰ سالگیش احمقانه بود.
آنی گفت: شاید به همین دلیل آن قدر عمر کرد.
– شاید ولی من یک عمر ۵۰ ساله عاقلانه را به عمر صد ساله احمقانه ترجیح میدهم.
آنی گفت« ولی فکرش را بکنید اگر همه عاقل بودند چه دنیای کسلکنندهای میشد…
آنی بدون اینکه لبخند بزند پرسید: فکر نمیکنید متدیستها هم به اندازه ما به بهشت بروند؟
دوشیزه کورنلیا با متانت گفت: نظر ما در این باره شرط نیست. ما نمیتوانیم در مورد چنین موضوعی تصمیم بگیریم، ولی من حتی اگر مجبور باشم در بهشت با آنها همنشین شوم، باز هم روی زمین با آنها معاشرت نمیکنم.
دوشیزه کونلیا: فرد پراکتر از آن مردهای بدجنس جذاب بود و بعد از ازدواج فقط بدجنسیاش را حفظ کرد و جذابیتش را به کلی از دست داد. دائم بد اخلاقی میکند و خانواده اش را آزار میدهد. به این هم میگویند مرد؟
او بسته زیر بغلش را باز کرد و گفت کارم را هم با خودم آورده ام خانم بلایت! برای تمام کردنش خیلی عجله دارم و نباید هیچ فرصتی را از دست بدهم.
اگر دوشیزه کورنلیا برای تبریک عروسی یک ملکه وارد قصر شده بود، باز هم همانقدر با وقار و با اعتماد به نفس با موقعیت روبرو میشد؛ چینهای پیراهن طرح رزش را روی زمین مرمری میکشید و با همان خونسردی به ملکه گوشزد میکرد که به دست آوردن یک مرد چه شاهزاده باشد چه رعیت ارزش فخرفروشی ندارد.
دریا همواره ساکنین ساحلی را به سوی خود فرا میخواند و حتی آنها که پاسخی نمیدادند در دل احساس بی قراری میکردند.
آنی گفت: «خوشحالم که تصمیم گرفتیم ماه عسل مان را اینجا بگذرانیم، اینطوری خاطراتی که در ذهنمان میماند به جای آنکه از یک مکان نا آشنا باشد مربوط به خانه رؤیاهای خودمان است.»
جویباری که از گوشه ای میگذشت زیر سایه توسکاها نمایی بلورین داشت. خشخاشهای لب آب چون جام هایی ظریف، از نور مهتاب لبریز شده بودند. گل هایی که به دست همسر مدیر مدرسه کاشته شده بودند، آهسته سر تکان میدادند و زیبایی و تقدس روزهای خوش گذشته را به رخ میکشیدند. آنی در تاریکی ایستاد و نفس عمیقی کشید و گفت: «دوست دارم در تاریکی گلها را بو کنم احساس میکنم روحشان وارد بدنم میشود. آه! گیلبرت! این خانهی کوچک، همان جایی است که آرزویش را داشتم.»

کاپیتان جیم: کورنلیا مردم را به دو دسته تقسیم میکند؛ آنها که از رگ و ریشه خودش اند و آنهایی که نیستند. اگر یک نفر با تو روبرو شود، افکارش با تو یکی باشد و از همان چیزهایی که تو خوشت میآید خوشش بیاید پس با تو همرگ و ریشه است.
جرقهای در ذهن آنی روشن شد. او گفت: فهمیدم منظورتان همان عبارت هم فکر من است.
کاپیتان جیم گفت: چه پانزده سال خوشی بود! هر دوی آنها مهارت زیادی در شاد بودن داشتند. بعضیها اینطوریاند. هر اتفاق بدی هم که بیفتد، نمیتوانند زیاد غصه بخورند. آنها خیلی بلد نظر بودند و فقط یکی دو بار با هم بحث و بدل کردند. ولی یکبار سرکار خانم سلوین همانطور که خنده قشنگی به لب داشت به من گفت «وقتی من و جان دعوا میکنیم، احساس بدی پیدا میکنم ولی از طرفی خوشحال میشوم که شوهرم اینقدر خوب است و من میتوانم بعد از دعوا با او آشتی کنم»
گیلبرت با ملایمت گفت: «خدا میداند وقتی عشق یا غمی عمیق، کسی را فرا میگیرد، قدرتی شگرف پیدا میکند.»
کاپیتان جیم گفت مردم چشم دیدن کسی را که کمی باهوشتر از آنها به دنیا آمده ندارند
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پدر سرگی نوشته لئو تولستوی (با داستانی جذاب و گیرا)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ داستانی درباره عشق و شجاعت










