بریده‌هایی از نمایشنامه هملت اثر جاویدوان ویلیام شکسپیر بزرگ

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریده‌هایی از کتاب نمایشنامه هملت را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. هملت یکی از مشهورترین نمایش‌نامه‌های تاریخ ادبیات جهان به‌شمار می‌آید. این نمایش بلندترین اثر شکسپیر است که در دل ادبیات جهان جاودانه شد.

بریده‌هایی از نمایشنامه هملت اثر جاویدوان ویلیام شکسپیر بزرگ

خلاصه داستان هملت

دانمارک ــ قرن پانزدهم: هملت، شاهزادهٔ دانمارک، با شنیدنِ خبرِ مرگِ پدرش به کاخِ پادشاهی می‌آید و می‌بیند عمویش، کلادیوس، بر تخت نشسته و بدون کوچک‌ترین احترامی به آداب و رسوم، با مادرش، ملکه گرترود، ازدواج کرده‌است.

هملت از این اوضاع برمی‌آشوبد و بدگمان می‌شود. تا اینکه یک شب خواب می‌بیند: روحِ پدر به هملت می‌گوید کلادیوس او را از طریقِ چکاندنِ زهر در گوشش به‌وقتِ خواب کشته‌است و درخواستِ انتقام می‌کند. هملت قول می‌دهد از دستورِ او اطاعت کند.

با ورودِ دسته‌ای بازیگرِ دوره‌گرد، هملت برای اطمینان از درستیِ سخنانِ روحِ پدر، از بازیگرها می‌خواهد نمایش‌نامه‌ای به‌نامِ «قتلِ گوندزاگا» را درحضورِ شاه به‌روی صحنه بیاورند.

ویلیام شکسپیر که بود؟

ویلیام شکسپیر که بود؟

ویلیام شکسپیر نمایشنامه‌نویس، شاعر و بازیگر انگلیسی بود. او را معمولاً شاعر ملی انگلیس می‌دانند و بسیاری وی را بزرگ‌ترین نویسنده در زبان انگلیسی و بزرگ‌ترین نمایشنامه‌نویس جهان دانسته‌اند.

نمایشنامه‌های او به هر زبان زنده مطرحی ترجمه شده است و به مراتب بیشتر از آثار نمایشنامه‌نویسان دیگر اجرا می‌شود. می‌توان گفت شکسپیر تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی است و آثار او همچنان مورد مطالعه و تفسیر مجدد قرار می‌گیرند.

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

هر سخنی را بشنو ولی با هر سخنی، موافقت نکن

گورکن نخست: کدام یکی خانه‌ی محکم‌تر می‌سازد: بنّا؟ کشتی‌ساز؟ یا نجّار؟ گورکن دوم: دارساز. چون هر چند نفر هم که به آن آویزان شوند، باز برپا‌ست.

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

هر آنچه که امروز جان دارد، لاجرم روزی جان می‌سپارد. سرشت زندگی، مرگ است.

مبادا اندرزگویی کنی و خود بدان رفتار نکنی و چون کشیشان از خدا بی‌خبر، راه سربالای خارآگین بهشت را نشانم دهی، اما خودخواهانه و گستاخ، خودت در جاده‌ی[ سراشیب ]گل‌کاری شده‌ی هرزه‌گی و خوش‌گذرانی بخرامی. بی‌آنکه یادت باشد چه پندهایی به دیگران داده‌ای!

بهتر است افکارم را بیرون ریزم و بنویسم که «انسان می‌تواند همچنان لبخند زنان، لبخند زنان و لبخند زنان، پست‌سرشت باشد.»

بیا پسرجان چند تا دعا و نصحیتت کنم. اندرزهایم را به خاطر داشته باشی ها!… هر چه می‌اندیشی را بر زبان نیار!… افکار نسنجیده را عمل نکن!… خوش‌برخورد باش، ولی ول‌انگار و سبک نباش!… دوستانی را که[ سفت و سخت ]آزموده‌ای و در دوستیشان تردید نداری، با چنگک‌های پولادین به خودت پیوند بزن!… ولی حیف کف دستی که بخواهد برای پذیرایی از دوست تازه به دوران رسیده، فرسوده شود!… با کسی گلاویز نشو و به گونه‌ای[ قوی ]رفتار کن که از تو حساب ببرند. هر سخنی را بشنو ولی با هر سخنی، موافقت نکن!… با همه از در مشورت درا، ولی نظر نهایی خود را بروز نده!… به اندازه‌ی سرمایه‌ات، جامه‌ی گران‌قیمت بپوش ولی عیّاش نباش! جامه‌ات ساده و فاخر باشد نه پر زرق و برق. چرا که مرد را به جامه‌اش می‌شناسند.

ای قلب! به هم درشکن و بسوز!… زبان مگردان و دهان بدوز!

به خون عیسا سوگند در این کشور، همه چیز غیر عادی و ابلهانه است. کاش فلسفه‌ی بردبارانه‌ای بتواند[ منطقش را احتمالاً ]درک کند!

مطلب مشابه: بهترین جملات ویلیام شکسپیر و نقل قول‌های معروف او از نمایشنامه هایش

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

اخلاق این آدم‌ها ]بنفشه‌ی اول بهار است که زود گل می‌کند و زود هم می‌پژمرد. نه خوش‌آب و رنگ است و نه پایدار.

خدایا!… ما می‌دانیم چیستیم و کیستیم، ولی نمی‌دانیم چه می‌شویم و که می‌شویم؟

«انسان می‌تواند همچنان لبخند زنان، لبخند زنان و لبخند زنان، پست‌سرشت باشد.»

هملت: «ماندن» یا «نماندن» … چالش این است: آیا خرد، شکوهمند و آزادوارتر می‌داند که با فرار از زخمه‌های سنگ‌بار و خدنگ روزگار ستمکار، رنج دید و دم در کشید؟ یا با پندار پیروزی و پایان کار، برای کارزار، رو در روی امواج آزار و رنجش‌هایی که بدان دچار است، تیغ برکشید؟

هملت: ریشخندم می‌کنی، هم‌شاگردی؟…[ سوگواری پدر؟ ]یا به گمان دیگر، برای تماشای جشن عروسی مادرم آمده‌ای.

یعنی اگر گفت: «دوستت دارم» خردمندی حکم می‌راند حرفش را تا جایی باور کنی که او توان عمل به آن را دارد.

نه هرگز نیک انجامی، نه هیچ نیک فرجامی. ولی… ای قلب! به هم درشکن و بسوز!… زبان مگردان و دهان بدوز!

[ آن ضجّه‌های بازیگرانه ]به راستی که نمایشند، و هر کس توان آن دارد تا بازی‌اش سازد. اینها کوشش در اندوهند، نه جوشش خود اندوه.

مطلب مشابه: گلچین اشعار ویلیام شکسپیر با مجموعه شعر زیبای عاشقانه و احساسی

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

ما همه‌ی آفریده‌های دیگر را پروار می‌کنیم تا ما را چاق کنند، و آنگاه خود را می‌پروریم تا کرم‌ها را فربه سازیم

چیست که بتواند مرا بترساند؟[ ترس از مرگ؟ هرگز ]من پشیزی این زندگی را بها نمی‌گذارم. روح من از مرگ چه باک بایدش باشد؟[ مگر نمی‌بینی؟ ]که آن روان رونده،[ هنوز پس از مرگ ]زنده است!…

گوش‌هایی که از گوشت و خونند[ و در جهان میرا می‌زیند ]محمل شنیدن رازهای جهان مردگان[ نامیرا ]نیستند.

پست فطرت اگر با فرشته‌ای رخشنده، زناشویی کرده و در بستری بهشتی بخوابد، باز هم[ طبع تنوع‌طلبش ]خسته خواهد شد و در کثافت و فضولات، پی طعمه خواهد گشت

هملت: اینک… جادوانه‌ترین هنگام شب است. آن لحظه‌ای که صحن معابد و گورستان‌ها، دهان به خمیازه از هم گشوده‌اند و دوزخ، دم تب‌آلوده‌ی مسریش را بر جهان سرایت می‌دهد

آه…! ای قلب!… مهری که در سرشت خویش داری، فراموش نکن!… مگذار که هرگز روان «نرون» در عزم راسخت خللی ایجاد کند[ تا دست به خون مادرت بیآلایی ]. باشد

هملت: هر انسان می‌تواند با کرمی که شاهی را خورده است، ماهی بگیرد. و باز آن ماهی که کرم را خورده است، خود، بخورد. کلادیوس‌شاه: منظورت از این سخن چیست؟ هملت: هیچ. فقط می‌خواستم به شما نشان دهم که یک شاه، چگونه می‌تواند از آغاز تا انتهای روده‌ی یک گدا، پیشرفت کند!

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

هملت: پس بنگرید اینک که چه خوارم می‌شمارید!… دوست دارید[ نی جان ]مرا به بازی گرفته و بنوازید. وانمود می‌کنید که تارتارم را می‌شناسید. می‌خواهید بر قلب راز من، زخمه زنید. مشتاقید که گستره‌ی بم‌ترین تا زیرترین نت‌های مرا، به زار درآورید!… ولی از به چهچهه آوردن این ساز خرد، که بسی نواهای دل‌نواز و آواهای جان‌گداز در خود دارد، هنوز عاجزید. به راستی آیا می‌پندارید که به صدا درآوردن من، از نواختن یک نی هم ساده‌تر است؟… نام هر سازی که دوست دارید، بر من بگذارید! می‌توانید بر تارتار جانم زخمه زنید، ولی به فغان آوردنم… هرگز[ هرگز، هرگز ].

اف بر این هستی ناهست. تف بر این باغک هرزه‌روی، که دانه‌های خاشاک برکشیده‌ی فروقامت، سرتاسرش را درکشیده، تا زشتی همه جا پراکنده گشته و پلشتی، هر سویی آکنده گردد و کار به اینجا کشد!…

هملت: خب!… پس برای شما دیگر حکم زندان را ندارد. زیرا هیچ چیزی، خوب و بد نیست مگر[ ذهن و ]اندیشه‌ی ما[ در نظرمان ]آن را چنان بیافریند. برای من، اینجا زندان است. روزن‌کرنتس: پس بلندپروازی و جاه‌طلبی شما‌ست که دانمارک را به زندان شبیه کرده.[ و به شما می‌گوید: آسمان ]اینجا، برای[ پرواز ]اندیشه‌تان محدود و کوچک است.

مارسلوس: خب![ خواهشمندم ]بنشینیم و آنکه می‌داند، مرا نیز آگاهی دهد که این نگهبانی‌های سفت و سخت‌گیرانه‌ی شبانه در[ سراسر ]کشور، از چیست؟ چرا هر روز مردم باید چندین به رنج و مشقّت توپ‌های مفرغین و برنجین را ریخته‌گری نمایند؟ و از چیست که این همه نبردافزارهای کشتار و جنگ[ به دانمارک ]وارد می‌شود،[ یا ]همه‌ی کارگران کشتی‌ساز، سخت سرگرم کار توان‌فرسایی هستند که[ بی مزد و جیره ]حتی یک‌شنبه‌ها[ ی تعطیل‌شان ]را نیز از ایشان گرفته است؟ مگر می‌خواهد بر سر دانمارک چه[ مصیبتی ]آوار شود که مردم می‌بایست شبانه روز، عرق‌ریزان، کوشش کنند و شام‌گاهانِ تب‌زده‌ی خویش را به روز متصّل‌دارند؟

وام نگیر! وام هم نده! زیرا اگر قرض بدهی، هم پولت گم و گور شده، هم دوستت. قرض هم که بگیری، یعنی صرفه‌جویی و عقل معاشت را تعطیل کرده‌ای.

روزگار پوچ و چاپلوس‌پرور، شیفته‌ی این پرنده‌ها‌ست و دیگرانی که از قماش اویند. آنها کاری ندارند جز به رنگ جماعت درآمدن و تظاهر به آداب‌دانی کردن و جمع‌آوری پس‌مانده‌های ابلهانه‌ی معتقداتی که سال‌ها‌ست گندیده.

مطلب مشابه: جملات آموزنده شکسپیر + سخنان پند آموز شاعر معروف انگلیسی ویلیام شکسپیر

آن شاه که مرد و تن به خاکش پیوست در سوز زمستان، گل او، روزنه بست اسکندر اگر جمله جهانی بگرفت اکنونش بین!… کاه‌گل دیوار است…

شاه فربه شما و گدای باریک‌اندامتان دو خوردنی مختلف بیشتر نیستند. دو پیش‌دستی خوراک، ولی بر سر یک میز.

اگر آرامش و لذّت‌های درازای عمر آدمی، تنها خوردن و خوابیدن است، انسان چیست، پس؟… جانور درنده‌ای و بس! بی‌گمان آن کس که ما را با چنان قدرت تعقّل بی‌کرانی آفریده که[ قادریم ]گذشته و آینده را بنگریم، نمی‌خواهد این خرد خدایی در ما بلااستفاده مانده و گندیده شود.

جملات و بریده‌هایی از شاهکار هملت

که بی‌عطوفت باشم، نه پست فطرت. سخنی از دست دشنه بر وی خواهم چشاند، اما سخن به دست و دشنه نخواهم کشاند. هرچند که باید روانم را به دورنگی با زبانم بکشانم، ولی، ای روانم!، درنگی، تا با زبانم، باران خطّ و نشان و سرزَنِشان بر وی ببارانم… اما هرگز نرهانم که مهر عمل بر خطّ و نشانم، بنشانم.

دوشیزه‌ی فریبا اگر حتی در برابر ماهتاب هم زیبایی‌هایش را آشکار کند، سخاوت بسیار به خرج داده!… فرشته‌ی پاکدامنی و پرهیزکاری نیز از طعنه‌ی افترا، آسیب‌ناپذیر نیست. آفت، اوّل به شکوفه‌های نارس بهاری می‌زند[ نه به میوه ]و شبنم درخشان جوانی، از همان نخستین پرتوهای آفتاب زندگانی است که بیشتر به نابودی نزدیک می‌گردد. هشیار باش که ترسو، همیشه ایمن از گزند می‌ماند. زیرا اگر هیچ آسیبی، جوانی‌ات را تهدید نکند، همین که جوان و مغرور باشی، خودش برای گمراهی کفایت است.

مطلب مشابه: جملات تاثیر گذار برای استوری؛ 100 متن کوتاه قشنگ شبکه های اجتماعی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.