بریده‌هایی از کتاب نازنین نوشته فیودور داستایفسکی (کتاب فلسفی جالب)

کتاب نازنین نوشته داستایفسکی یکی از فلسفی‌ترین و عمیق‌ترین کتاب‌های تاریخ ادبیات است که تاثیر عمیقی بر روی مخاطبین خود گذاشته است. ما نیز امروز در سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم بریده هایی از کتاب نازنین را به همراه خلاصه داستان برای شما عزیزان قرار دهیم. در ادامه با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب نازنین نوشته فیودور داستایفسکی (کتاب فلسفی جالب)

خلاصه داستان رمان نازنین

نویسنده خود، در ابتدای کتاب و در مقدمه‌ای که آورده است، می‌گویید: «موضوع این است که اثر پیش روی شما نه داستان است و نه یادداشت، شوهری را تصور کنید که زنش خودکشی کرده و حالا پیکر این زن جلو رویش، روی میزی قرار دارد.» و مطالب داستان به زعم خود نویسنده تراوشات ذهنی شوهر است طی زمان کوتاهی که انگار کسی آن را تندنویسی کرده و اسم آن را عنصر خیالی داستان گذاشته است.

این داستان درباره یک سروانِ بازنشسته 40 ساله است که دفترِ امانت‌فروشی دارد. نازنین 16 ساله، برای امانت گذاشتن بسیاری از چیزهایی که دیگران از پذیرفتن آن‌ها سرباز می‌زدند نزد وی می‌رود. این مرد، که سرد و گرم روزگار چشیده، دختری یتیم و بی‌پناه را به همسری برمی‌گزیند.

به‌ باور مرد، این بزرگترین لطفی است که در حق دختر روا می‌دارد. اما بر چه اساس و منطقی اشتیاق و میل این دو می‌تواند هماهنگ و یکسان باشد؟! چه نقطه اشتراکی تن و روح و ذهن این دو را به یکدیگر نزدیک می‌کند؟! که نه تجربه‌ی زیستی، نه تملایلات جنسی، نه ذوق و اشتیاق و سخنی مشترک، هیچ‌کدام نمی‌تواند نقطه‌ی تلاقی این دو باشد.

جملات قشنگ از رمان نازنین

من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.

«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»

جملات قشنگ از رمان نازنین

اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.

من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟

بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.

ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.

حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.

آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.

همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.

البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب یادداشت های زیرزمینی اثر داستایفسکی Notes from Underground

جملات قشنگ از رمان نازنین

درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟

مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند

می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟

بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!

شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،

می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.

همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را

به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب قمارباز اثر داستایفسکی (با داستانی جذاب)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب برادران کارامازوف (اثر جاویدان داستایفسکی) شاهکار ادبی جهان

جملات قشنگ از رمان نازنین

هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.

ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است.

معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.

وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم.

الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!

نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!

جملات قشنگ از رمان نازنین

با پیروزی در آن، من از کل گذشتهٔ تاریکم انتقام گرفتم.

قلبش، آن قلب طلایی‌اش، مثل دل گنجشک کوچک و کور و کر است.

نُت‌های بریده‌ای که آن صدای درهم‌شکسته و خسته می‌خواند باز در سرم پیچید. نفسم بالا نمی‌آمد. بله، پرده از پیش چشمم کنار رفت، پرده فروافتاد! وقتی در حضور من آواز می‌خوانَد یعنی پاک فراموشم کرده، حقیقتِ واضح و وحشتناک همین بود. قلبم احساسش می‌کرد، اما شعلهٔ شوری در جانم می‌سوخت و ترسم را سرکوب می‌کرد.

هر روز بعد از ناهار و قبل از غروب خودم دستش را می‌گرفتم و می‌بردمش گردش. با هم قدم می‌زدیم، اما دیگر مثل قبل ساکت نبودیم؛ به‌خصوص من. سعی می‌کردم وانمود کنم که ساکت نیستیم و داریم با تفاهم و هم‌دلانه گپ می‌زنیم. اما

زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟ به‌علاوه من با تمام رگ‌وپی و استخوانم درک می‌کردم که در آن لحظه میان ما نبردی در جریان است، جنگی هولناک بر سر مرگ‌وزندگی

روی صندلی نشست و زل زد به من. رنگش خیلی پریده بود. هر چند روی لبش طرح پوزخندی به چشم می‌آمد، نگاهش سرسخت و حریف‌طلب بود و در آن دقایق اول به نظر می‌آمد کاملاً مطمئن است که می‌خواهم با تپانچه دخلش را بیاورم. اما من ساکت و خاموش اسلحه را از جیب درآوردم و روی میز گذاشتم.

این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید.

نه، گوش بدهید، اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.

چیزهای دیگری هم در رابطه‌مان برایم خوشایند بود، مثلاً این‌که من چهل سالم است و او شانزده سال بیش‌تر ندارد. این احساس نابرابری مجذوبم می‌کرد، چنین برتری‌ای شیرین است، خیلی شیرین!

جملات قشنگ از رمان نازنین

آه، تک‌تک این لحظات یادم مانده! این را هم بگویم که وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید. ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند. و چه‌قدر صداقت این دختر دلنشین بود!

مطلب مشابه: جملاتی از داستایفسکی نابغه ادبیات جهان؛ گزیده سخنان با مفهوم از این نویسنده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.