بریده‌هایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)

اروین د. یالوم روانپزشک اگزیستانسیال آمریکایی است. او استاد بازنشسته روانپزشکی در دانشگاه استنفورد و همچنین نویسنده روایت‌های واقعی و تخیلی داستانی و آثار فلسفی و روانشناسانه است. حال این روان‌شناس بزرگ که آثار بزرگی را نوشته، این بار در کتابی جذاب روایتی از زندگی خود و نحوه موفقیتش در شغلش را نوشته است. کتابی که در ادامه بریده و بخشی از بهترین جملات آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

هرچه بیشتر احساس کنید که زندگی نکرده‌اید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید.

«بعضی‌ها نمی‌توانند خود را از زنجیر رها کنند، با این‌حال دوستانشان را از زنجیر رها می‌کنند.»

ایوان ایلیچ، در جایی می‌گوید: «می‌دانم که خیلی بد خواهم مُرد چون خیلی بد زندگی کرده‌ام.»

«تاریخ، داستانی است که اتفاق افتاده است درحالی‌که داستان، تاریخی است که ممکن است اتفاق بیفتد.» این کلمات برایم تکان‌دهنده بود.

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

در کمال تعجب و ناباوری، به‌تدریج ایمیل‌هایی از طرف دانشجویان و درمانگرها و حتی بیماران ایرانی دریافت کردم. نمی‌دانم چند جلد از کتاب‌هایم در ایران فروخته شده چون ایران تنها کشوری است که بدون اجازه و بدون رعایت کپی‌رایت کتاب‌های مرا چاپ می‌کند

«اگر هدف ومعنای خلقتم، رسیدن به همین زندگی‌ای است که به آن رسیده‌ام، خب پس دلم می‌خواهد یک‌بار دیگر زندگی کنم.»

«اینکه شما اشتباهی را مرتکب شوید مهم نیست، مهم این است که با آن اشتباه چه می‌کنید.»

وابستگی‌های اول زندگی، یک عمر در ما پایدار می‌مانند

چقدر از خواندن جمله‌ای از نمایشنامۀ مکبث حیرت‌زده می‌شوم؛ آنجا که می‌گوید: «زندگی چیزی نیست جز سایه‌ای متحرک از بازیگری ناتوان که روی صحنه می‌خرامد و صحنه را می‌آراید و پرده‌ها را کنار می‌زند و بعد بدون هیچ حرف و نمایشی صحنه را ترک می‌کند.»

«خاطرات گذشته و آرزوهای آینده تنها باعث تشویش و اضطراب ما می‌شوند»

در لحظۀ مرگ، علم به اینکه ما در این جهان به درستی زندگی کرده‌ایم، تسکین‌دهنده‌ترین همراهی است که می‌توانیم داشته باشیم.

ولی آپارتمان ما یک وحشت منحصربه‌فرد و مزمن داشت: سوسک… آن‌ها همه‌جا بودند و علیرغم اینکه مدام از حشره‌کش استفاده می‌کردیم، بازهم نابود نمی‌شدند. من به‌شدت از آن‌ها می‌ترسیدم و هنوز هم می‌ترسم. هر شب مادرم پایه‌های تخت مرا در کاسه‌های پر از آب و حتی گاهی پر از نفت قرار می‌داد تا سوسک‌ها نتوانند از آن بالا بیایند. ولی بازهم سوسک‌ها از سقف روی رختخوابم می‌افتادند. شب‌ ها، که چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم، خانه مال آن‌ها می‌شد. من صدای راه رفتنشان را روی کفپوش پلاستیکی کف آشپزخانه می‌شنیدم. شب‌ها جرئت نمی‌کردم به دستشویی بروم و درعوض از یک کوزه که کنار تختم می‌گذاشتم استفاده می‌کردم. یادم می‌آید ده ساله بودم و داشتم در نشیمن کتاب می‌خواندم که یک‌باره سوسکی درشت پرواز کرد و روی پایم نشست. (بله، سوسک‌ها پرواز می‌کنند. درست است که اغلب راه می‌روند ولی بلدند پرواز کنند!) من جیغ کشیدم و پدرم به‌سرعت خود را به طبقۀ بالا رساند و قهرمانانه با پا سوسک را له کرد. منظرۀ سوسک له‌شده بدترین چیزی بود که در عمرم دیده بودم. به سمت توالت دویدم تا بالا بیاورم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بیمار خاموش اثر الکس مایکلیدیس (خلاصه این کتاب روانشناسی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب دلهره‌های کودکی؛ بهترین کتاب روانشناسی برای درک کودکان

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

«من یک انسانم و هیچ انسانی برایم بیگانه نیست».

«خود» شما مهم‌ترین ابزاری است که در دست دارید. دربارۀ این «خود واقعی» تا آنجا که می‌توانید اطلاعات‌تان را زیاد کنید.

باید در لحظه زندگی کنیم، فقط در زمان حال، چون خاطرات گذشته و آرزوهای آینده، تنها باعث اضطراب و تشویش ما می‌شن.

من همیشه دانشجویان روانپزشکی را تشویق می‌کنم که در درمان‌هایشان از نظرات شخصی خودشان هم استفاده کنند و فقط متکی به متن‌های پزشکی نباشند. «خود» شما مهم‌ترین ابزاری است که در دست دارید. دربارۀ این «خود واقعی» تا آنجا که می‌توانید اطلاعات‌تان را زیاد کنید. اجازه ندهید نقاط کور شما در درک مشکل بیمارانتان، اثر بگذارد یا بیماری‌شان را شدیدتر از آنچه هست به شما نشان بدهد.

اگر به دیگران توجه کنیم، همین اعمال دلسوزانه و سخاوتمندانه، هر محیطی را که در آن باشیم غنی‌تر و زیباتر می‌کند.

تمام کتاب‌هایی که خوانده و تجربیاتی که کسب کرده‌ام، به من اهمیت چگونه زیستن را یاد داده‌اند

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

تو بین دو دنیای متفاوت گیر افتاده‌ای. نه می‌تونی دنیای قدیمی‌ات رو بپذیری و بهش احترام بگذاری و نه راه ورود به دنیای جدید و تازه رو بلدی و همین باعث می‌شه که دچار اضطراب و افسردگی بشی.

یکی از تضادهای زندگی روانپزشکان این است که آن‌ها در حین کار کردن هرگز تنها نیستند ولی خیلی از آن‌ها تنهایی عمیقی را در وجود خود تجربه می‌کنند.

خیلی وقت‌ها از من می‌پرسند آیا فقدان اعتقادات مذهبی در زندگی و کارم مشکلی ایجاد کرده یا خیر؟ و پاسخ من همیشه منفی است. من دین‌باور نیستم و این خیلی بهتر از دین‌ستیزی است.

من اغلب وقت‌ها آن جمله را به این شکل مطرح می‌کنم: «گرچه مرگ ما را نابود می‌کند و با مرگ از بین می‌رویم ولی فکر کردن به مرگ می‌تواند زندگی ما را نجات بدهد».

وایتهورن بلند شد و به سمت میکروفن رفت و با لحنی شمرده و رسمی گفت: گفته می‌شود که شخصیت هر کس را از طریق دوستان و آشنایان نزدیکش می‌توان قضاوت کرد، اگر این‌طور باشد، بنابراین… او سکوت کرد و خیلی آرام و تعمداً تمام جمعیت را از چپ به راست نگاه کرد و ادامه داد: نتیجه می‌گیریم که من حتماً آدم خیلی خوبی هستم.

حس بی‌ریشه‌بودن. من مهاجران زیادی را دیده‌ام که خیلی بااستعداد و سرآمدند ولی همیشه احساس می‌کنند نیلوفری روییده در مرداب‌اندـ گل‌های زیبایی که ریشه ندارند.

آزادی عمل، اضطراب بسیار زیادی را به همراه می‌آورد، درنتیجه بسیاری از ما به آغوش خدایان یا دیکتاتورها پناه می‌بریم تا بار مسئولیت را از دوش خود برداریم و به گردن آن‌ها بیندازیم و در پاسخ به سارتر، این نویسندۀ بی‌چون‌وچرا، می‌توان گفت اعتقاد به اینکه هر چیزی در این جهان اتفاقی و تصادفی است، تمام عقاید تسلی‌بخش یا حقایق نابی را که بهشان رسیده‌ایم، یا هر سنگ‌بنای گناه و محکومیت‌هایمان، را از پایه فرو خواهد ریخت و ما را در مقابل اعمالمان بی‌گناه معرفی خواهد کرد.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب روان شناسی تاریک از مایکل پیس با موضوع روانشناسی

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب قدرت شروع ناقص؛ خلاصه جملات روانشناسی و خودشناسی

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

حتی الان که در هشتاد و پنج سالگی این کلمات را دارم می‌نویسم، برای خواندن بقیۀ داستانی که شب‌ها می‌خوانم بی‌قرارم… دلم می‌خواهد تمام کتاب را یک‌شبه بخوانم ولی با این میل شدید می‌جنگم و کتاب را بخش‌بخش می‌کنم و هر شب بخشی از آن را می‌خوانم؛ مخصوصاً وقتی که داستانی حرفی بیشتر از حکایت سادۀ یک زندگی داشته باشد؛ داستان‌هایی که آرزوها و ترس‌های بشری را به رشتۀ تحریر درمی‌آورند یا نویسندگانی که معنای زندگی را جستجو می‌کنند. در این صورت، من شیفته و مفتون داستان می‌شوم چون این نوشته‌ها از دو جهت مرا بندۀ خود می‌کنند؛ آن‌ها نه‌تنها داستانی را خلق کرده‌اند بلکه همسو و موازی با جریانات فرهنگی و اجتماعی حرکت کرده‌اند مثل داستان «امپراتوری اتریش ـ مجارستان» که دربارۀ وقایع پیش از جنگ جهانی اول است.

یادم می‌آید کتابی دربارۀ نجوم از آنجا خریدم. اصلاً بحث‌های مربوط به عدسی‌ها را نمی‌فهمیدم ولی درواقع این کتاب را به منظور دیگری خریده بودم. کتاب را جایی گذاشتم که دوستان خواهرم آن را ببینند و امیدوار بودم با دیدن آن از رشد عقلانی زودهنگام من حیرت‌زده شوند.

یکی از بیمارانم در مطبم گریست. به او گفتم «اگر این اشک‌ها می‌توانستند حرف بزنند، چه می‌گفتند؟»

هربار که شب‌ها آسمان رو نگاه می‌کنم از عظمت آسمان و ستاره‌ها حیرت‌زده می‌شم و خودم رو ذرۀ ناچیزی در این خلقت بی‌کران می‌بینم. حتماً اجداد ما هم همین احساس ناچیز بودن رو داشتند و به خاطر همین، خدایانی برای خودشون خلق می‌کردند تا از نظر این خدایان، انسان مهم و باارزش جلوه داده بشه. بعد هم چون از مرگ می‌ترسیدند، بهشت و جهنم رو ساختند تا باور کنند که ما با مردن، نابود نمی‌شیم. و بعد از این دنیا به زندگی در جای دیگه‌ای ادامه می‌دیم.

وقتی با دوستان مذهبی‌ام که خیلی کم بودند حرف می‌زدم (مثلاً با داگفین فولسدال که پروفسوری نروژی بود و اعتقادات کاتولیکی داشت) همیشه احساس احترام عمیقی نسبت به آن‌ها داشتم و الان با تقدیم احترام به همۀ آن‌ها، می‌توانم بگویم دیدگاه لائیک من، تقریباً هرگز بر کارم تاثیری نگذاشت.

من همیشه عاشق کتاب‌های نیچه بودم و خیلی زود احساس کردم که کلام قدرتمندش مرا تسخیر می‌کند؛ به‌طوری‌که به زحمت می‌توانستم ذهنم را از ایده‌های این فیلسوف عجیب قرن نوزدهم دور نگه دارم؛ نیچه، مردی باشکوه و درعین‌حال تنها و ناامید و به شدت نیازمند کمک. بعد از چندین ماه غرق شدن در اولین کتاب‌هایش، برایم واضح شده بود که ضمیر ناخودآگاهم پروژۀ بعدی مرا انتخاب کرده است. حالا احساس می‌کردم بین انتخاب دو خواسته و آرزو سرگردان مانده‌ام. از یک‌سو ادامۀ زندگی پژوهشی و تدریس در استنفورد و از سوی دیگر، شیرجه زدن در ادبیات و نوشتن رمان. دربارۀ این کشمکش درونی چیز زیادی به خاطر ندارم. فقط می‌دانم بالاخره راه‌حلی پیدا کردم که این دو بخش مجزا را به هم گره می‌زد. باید یک رمان آموزشی می‌نوشتم تا از طریق آن دانشجویانم را به وین قرن نوزدهم برگردانم و در این انتقال زمانی، آن‌ها را به تماشای تولد روان‌درمانی ببرم.

با دقت به گانش نگاه کنید. هر ویژگی این مجسمه پیام مهمی را به ما منتقل می‌کنه. سر بزرگ یعنی افکار بزرگ داشته باشید، گوش‌های بزرگ یعنی خوب و کامل بشنوید و چشم‌های کوچک یعنی بادقت تمرکز کنید. آه، یه چیز خیلی مهم دیگه، دهان کوچک اونه که به ما یاد می‌ده کمتر حرف بزنیم.

جملات روان‌شناسانه از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

«اگر هدف ومعنای خلقتم، رسیدن به همین زندگی‌ای است که به آن رسیده‌ام، خب پس دلم می‌خواهد یک‌بار دیگر زندگی کنم.»

بالاترین خوشی و لذت من، گم شدن در دنیای یک رمان بود. بارها و بارها به خودم می‌گفتم بهترین کاری که انسان می‌تواند بکند، نوشتن داستان یا رمانی بی‌نظیر است. من همیشه تشنۀ خواندن داستان بودم و از همان‌موقع که در نوجوانی «جزیرۀ گنج» را خواندم، به دریای حکایت‌هایی که نویسندگان به ما تقدیم می‌کنند، شیرجه زدم.

«چون در مسیری دایره‌وار در سفر هستم، هرچه به انتهای راه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم، به عبارتی دیگر، دوباره به ابتدای راهم می‌رسم. به نظر می‌رسد به نوعی در این چرخش دایره‌وار مدام در حال صاف کردن و آماده کردن مسیر حرکتم هستم. حالا در قلبم خاطرات و اتفاقاتی زنده می‌شوند که مدت‌ها پیش در خاطرم به خواب رفته بودند…»

همراه با ایمیل هوادارانم، گاهی خوانندگان کتاب‌هایم برایم هدیه می‌فرستند. خانۀ ما با هدایای زیبایی از یونان، ترکیه، ایران و چین مزین شده است؛

مطلب مشابه: خلاصه کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم؛ با جملات روانشناسی سنگین

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نیمه تاریک وجود دبی فورد در باب روانشناسی و خودشناسی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.