بریدههایی از کتاب رازهای ازدواج بدون شکست (کتابی درباره زندگی زناشویی)
موفقیت در زندگی شخصی میان زن و شوهر دارای اهمیت بسیاری است. اما متاسفانه بسیاری از این ازدواجها به شکست میانجامند. بسیاری از روانشناسان و نویسندگان بزرگ سعی کردهاند با آثار خود رازهای ازدواج بدون شکست را به همگان یاد دهند. یکی از این نویسندگان ویلیام گلسر است. در ادامه بریدههایی از کتاب رازهای ازدواج بدون شکست را برای شما دوستان قرار خواهیم داد.

محتویات این کتاب
کتاب ازدواج بدون شکست یا رازهای ازدواج بدون شکست اثر دکتر ویلیام گلاسر و همسرش کارلین گلاسر است. این زوج در این کتاب تلاش میکنند تا راهنمایی عملی را برای داشتن یک زندگی زناشویی شادتر به تمامی خوانندگانشان ارائه کنند.
این کتاب توسط اکرم توکلی به فارسی ترجمه و توسط انتشارات ارمغان گیلار منتشر شده است.ویلیام و کارلین گلاسر در کتاب رازهای ازدواج بدون شکست بررسی میکنند که چرا برخی ازدواجها جواب میدهند و برخی دیگر شکست میخورند.
این نویسندهها به خوانندگان خود میآموزند که چگونه با استفاده از «نظریه یا تئوری انتخاب» که علامت تجاری دکتر گلاسر است، روابط عاشقانه و شادی را ایجاد کنند. در نتیجه، کتاب ازدواج بدون شکست اطلاعات جدیدی در مورد اینکه چه کسی میتواند یک شریک سازگار ایجاد کند و هر رابطهای را بهبود بخشد، در اختیار خوانندگانش قرار میدهد.
بریده و جملاتی از کتاب رازهای ازدواج بدون شکست
بهتر است تا جایی که امکان دارد همسرمان را در ارضای نیازهایش یاری کنیم. برای این منظور باید هفت عادت به اصطلاح، محبتآمیز تئوری انتخاب را با هفت عادت کنترل بیرونی جایگزین کنیم: ۱. گوش دادن ۲. حمایت کردن ۳. تشویق کردن ۴. احترام گذاشتن ۵. اعتماد کردن ۶. پذیرفتن خصوصیات فردی طرف مقابل ۷. گفتگو کردن در مورد اختلاف نظرها
۱) انتقاد کردن ۲) سرزنش کردن ۳) گله و شکایت کردن ۴) غُر زدن ۵) تهدید کردن ۶) تنبیه کردن ۷) باج و انعام دادن برای کنترل دیگران این عادات از این جهت مخرب هستند که اگر در بلندمدت و به طور دائم مورد استفاده قرار بگیرند،
«کارلین، تو همیشه میتوانی از دست انتقادهای دیگران خلاص بشوی، اما نمیتوانی از دست انتقادهای خودت فرار کنی
مطالب مشابه: بریدههایی از کتاب اضطراب موقعیت نوشته آلن دوباتن (درباره موفقیت و پیشرفت)

آنچه یک رابطهٔ زناشویی را تخریب میکند، ناسازگاری یا کمبود عشق و محبت نیست؛ بلکه رفتارهای مخربی است که هر یک از زوجین بلافاصله پس از ازدواج نسبت به یکدیگر در پیش میگیرند و زمانی که این رفتارهای مخرب را انتخاب میکنند، ناگزیر آنها را ادامه میدهند تا این که پس از مدتی هر دو احساس بدبختی میکنند.
پس اگرچه نمیتوانیم دنیای مطلوب دیگران را کنترل کنیم؛ اما همواره میتوانیم سعی کنیم تصاویر دنیای مطلوب آنها را بشناسیم و به گونهای رفتار کنیم که به آن تصاویر نزدیک باشد. بهترین راهنما برای خواستههای همسرمان این قانون طلایی است: طوری با دیگران رفتار کن که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند. رایجترین راه کنترل همسرمان که نتیجه استفاده از هفت رفتار مخرب است، دریغ کردن توجه و محبت از اوست
هرچند تمام این عادات مخرب هستند؛ ولی اولین عادت یعنی انتقاد کردن، از همه مخربتر است. این رفتار به تنهایی یک زندگی را ویران میکند و اگر میخواهیم موقعیت یک زندگی سعادتمند را داشته باشیم، بیش از هر چیزی باید از آن بپرهیزیم.
فرضیهٔ اصلی کنترل بیرونی این است که: اگر ما احساس ناخشنودی میکنیم، خودمان مسئول این احساس نیستیم؛ بلکه همیشه دیگران و رویدادهایی هستند که از کنترل ما خارج هستند؛ یا یک مشکل ساختاری و یا شیمیایی در مغزمان وجود دارد که باعث درد و رنجمان میشود. در این فرضیه، هرگز انتخاب کارهای ما، علت نارضایتی و بدبختی ما محسوب نمیشود. زوجهای ناراضی که از کنترل بیرونی استفاده میکنند، معتقدند که: من مقصر نیستم. همسرم باعث و بانی تمام بدبختیهای من است. پس وظیفه من است که با هر سختی که شده شیوه رفتار همسرم را نسبت به خودم تغییر بدهم و اصلاحش کنم.
با همسرتان همان گونه رفتار کنید که با بهترین دوست خود رفتار میکنید.
مطالب مشابه: بریدههایی از کتاب شجاعت نوشته دبی فورد (درباره شجاع بودن و پیشروی به سوی هدف)

تئوری انتخاب عملاً میآموزد که شما فقط میتوانید رفتارهای خودتان را کنترل کنید. هیچ کسی نمیتواند شما را کنترل کند و شما هم نمیتوانید کسی را کنترل کنید. اما شاید بگویید بعضی آدم ها، مثل رئیستان شما را مجبور میکند خلاف میلتان کارهای زیادی انجام بدهید. پاسخ من این است که اگر شما عواقب کارتان را بپذیرید، طوری که به قیمت تباه کردن زندگیتان تمام شود، هیچ کسی نمیتواند شما را به انجام کاری که نمیخواهید مجبور کند. حتی اگر اجبار افرادی مثل رئیستان را بپذیرید، باز هم آنها نمیتوانند حین انجام کار، فکر شما را کنترل کنند. اگرچه بسیاری از زنان مطیع خواستههای جنسی شوهرانشان میشوند، اما هیچ زنی را نمیتوان حتی در حین انجام این عمل مجبور کرد تا شوهرش را دوست بدارد.
موفقیت در ازدواج با میزان یادگیری نحوهٔ گفتگو توسط زوجین نسبت مستقیم دارد.
هر وقت یکی از ما کاری را شروع میکند، دیگری به او گوشزد میکند که: «آیا این به نفع زندگی مشترکمان هست؟» از این به بعد، دیگر خواستهٔ من و خواسته او معنا ندارد. گمان میکنم میتوان گفت ما به نیازهای زندگی مشترکمان توجه میکنیم.
وقتی کاملاً عاشق مردی هستم، هیچ گرایشی به مردهای دیگر ندارم؛ اما همچنان احساس میکنم آزادم، چون به انتخاب خودم میخواهم فقط به او وفادار بمانم. این پایبندی چیزی نیست که من از خودم توقع داشته باشم و دوست ندارم طرف مقابلم چنین چیزی را از من طلب کند؛ بلکه این پایبندی به خودیِ خود اتفاق خواهد افتاد. اگر بتوانم همه نیازهایم را در کنار مرد زندگیام برآورده کنم، چرا باید دنبال فرد دیگری باشم؟ شاید به دلیل شور و هیجان خاطرخواهی؟ با وجود آنکه این تعهد به من آزادی بیشتری نمیدهد؛ اما قدرت بیشتری به من میبخشد.
ازدواج باعث میشود، درآمد بیشتری به دست بیاوریم، صاحب فرزند بشویم و کسی را در زندگی داشته باشیم که بتوانیم در سختیها به او تکیه کنیم و خیلی چیزهای دیگر که اگر مجرد بودیم از آنها محروم میشدیم.
بهمحض آن که حرفی از دهانتان خارج میشود یا حالت چهرهتان تغییر میکند، دیگر نمیتوانید آن را پس بگیرید. هرچند این رفتارها واقعاً همسرتان را از شما جدا نمیکند، احتمالاً تصمیم میگیرد از این به بعد از شما فاصله بگیرد.
«من گرفتار یک همسرم ناجور شدهام و اگر بخواهم به زندگی مشترک با او ادامه دهم و از زندگیام راضی باشم، باید خودش را تغییر بدهد.» از آنجا که فقط دیگری را مقصر میدانیم نه خودمان را، برای تغییر در رفتارمان هیچ تلاشی نمیکنیم. درنتیجه، نارضایتیها و ناراحتیهای ما ادامه پیدا میکند و معمولاً شدیدتر هم میشود
این روانشناسی نوین، تئوری انتخاب نام دارد زیرا به ما میآموزد تمام رفتارهایی که انجام میدهیم و همهٔ احساساتی که تجربه میکنیم از جمله همین احساس بدبختی ما به زندگی، نتیجهٔ انتخاب خود ماست. پس اگر میخواهیم احساس بهتری داشته باشیم، باید روشی را که برای زندگی انتخاب کردهایم را تغییر دهیم.
بسیاری از زوجها، به ویژه زنان، در اوایل ازدواج فریب رابطهٔ جنسی را میخورند و خیال میکنند عشق و علاقه مردان نسبت به علاقه خودشان بیشتر است. حقیقت این است که از لحاظ ژنتیکی رابطهٔ جنسی برای زنان بیشتر با نیاز عشق و تعلق خاطر گره خورده تا نیاز بقا؛ در صورتی که رابطهٔ جنسی برای مردان بیشتر ناشی از نیاز به بقاست. مردی که شدت نیاز به بقا در او قویتر است، خواهان رابطهٔ جنسی بیشتری است و از همان آغاز برای رسیدن به نیازش، عاشقانهتر رفتار میکند.
به نظر من، آدمهایی از سلامت روانی بیشتری برخوردارند که میتوانند از خندیدن به خود لذت ببرند.
مطالب مشابه: بریدههایی از کتاب خجالت نکش زندگی کن از لیل لوندز (برای غلبه بر خجالت کشیدن)

سعی میکنیم روی سه مورد خاص بیشتر تمرکز کنیم. ۱. هفت عادت مخرب را کنار بگذاریم. ۲. نیاز به تفریح را در زندگی پیاده کنیم. ۳. سعی کنیم محبت و رابطهٔ جنسی بیشتری را به رابطهمان بازگردانیم.
نتیجهبخش بودن روابط نامشروع به این دلیل است که هیچ یک از طرفین، انتقاد، سرزنش و گله نمیکنند یا نق نمیزنند
برای موفقیت در هر نوع مشارکت و رابطهای، از جمله ازدواج، هر دو طرف باید با هم دوست باشند تا از همراهی هم لذت ببرند. دوستی بیش از آن که مبتنی بر عشق و رابطهٔ جنسی باشد، بر پایه قدرتِ برابر طرفین یا جدال نکردن بر سر قدرت استوار است؛ و این قدرتِ برابر از طریق خوب گوش دادن و توجه واقعی به همدیگر حاصل میشود.
اگر به جای این که خودتان را افسرده بدانید، بگویید که من افسرده بودن را انتخاب کردهام، آن وقت مجبور میشوید به دنبال راه بهتری باشید تا انتخاب بهتر و مؤثرتری بیابید، نه این که دست روی دست بگذارید و منتظر باشید کسی یا چیزی پیدا شود و حال شما را بهتر کند. میتوانید این طور فکر کنید و به انتخاب دیگری دست بزنید و بگویید «من باید برای کمک به خودم کاری انجام دهم» و سپس در راستای این تفکر اقدامات موثر را انجام دهید
خواستههای ما، چشمان بسیاری از ما را کور کرده و اجازه نمیدهد خواستههای دیگران را ببینیم یا حتی مجال نمیدهد آنها برایمان کاری انجام دهند.
افرادی که از صمیم قلب عاشق یکدیگرند، با کمال میل همدیگر را آزاد میگذارند؛ و آن قدر در وجودشان و نسبت به عشقشان احساس امنیت میکنند که وقتی فضای مورد نیاز را در اختیار یکدیگر قرار میدهند پشیمان نمیشوند. وابستگی عاطفی یک رفتار کنترل بیرونی است.










