مجموعه اشعار قصاب کاشانی؛ گزیده بهترین غزلیات و ابیات این شاعر

مجموعه اشعار قصاب کاشانی؛ گزیده بهترین غزلیات و ابیات این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه مجموعه اشعار قصاب کاشانی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. سعید قصاب کاشانی از شاعران نام‌آور دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. همان‌طور که در تذکره‌ها آمده، تخلص او در شعر «قصاب» بوده و تخلص او با شغل و حرفه او مناسبت داشته. به غیر از قصاب کاشانی، پنج نفر دیگر با این عنوان در تذکرة الشعرا و ماخذ دیگر معرفی شده‌اند.

غزلیات قصاب کاشانی

اول به نام آنکه زد این بارگاه را

افروخت شمع مشعله مهر و ماه را

برپای کرد زنگی شب را ز تخت ظلم

بر جا نشاند روز مرصّع کلاه را

خفتان نقره کرد برون از تن جهان

پوشاند بر سپهر لباس سیاه را

رخسار و زلف و چشم و خط و خال آفرید

آنگاه داد راه تماشا نگاه را

صف بست دور چشم سیه چون دو پادشاه

از هر طرف ز لشکر مژگان سپاه را

بر سنگ داده گوهر و بر نیش داده نوش

خاصیّت تمام رسانده گیاه را

بر پیش بحر رحمت او جمله قطره‌ایم

قصاب غم مدار چو کردی گناه را

ای ذات پاکت از همه ماسوا، سوا

وز درگه تو یافته هر بینوا، نوا

انعام توست بر همه خاص و عام، عام

تشریف توست بر قد هر نارسا، رسا

گم‌گشتگان وادی جهل مرکبیم

راهی ز روی مرحمت ای رهنما، نما

ما را چو حاصلی نبود غیر معصیت

ای وای اگر دهی تو روز جزا، جزا

در دم چهار موجه دریای خون شود

در کشتی‌ای که نیست در آن ناخدا، خدا

پنهان ز خلق تکیه زدن بر سر سریر

بهتر ز طاعت به سر بوریا، ریا

قصاب خسته‌ دل به جناب تو کرده رو

او را ببخش زین در دارالشفا، شفا

ساقی بیا که باز خراب است حال ما

پیش آر باده ای صنم بی‌زوال ما

جامی بده که دست نشاطی بهم زنیم

شد خشک در قفس همه اعضا و بال ما

ما در غم تو روز شب ای بی‌وفا و تو

در خاطرت نمی‌رسد اصلاً خیال ما

ما خانه‌زاد محنت و اندوه و ماتمیم

فارغ نشین که دهر ندارد مثال ما

از چشمه‌سار، قطره آبی نخورده‌ایم

از آن به شیشه جلوه نماید ، نهالِ ما

قصاب دم مزن که به جایی نمی‌رسد

فریاد نارسای تو و قیل و قال ما

ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تاب‌ها

بیرون چه سان آریم ما کشتی از این گرداب‌ها

عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شد

رفته است بیرون از کفم جمعیت اسباب‌ها

زین اشگ چشم لاله‌گون کردم تعجب عاقبت

در مسکن دل یافتم سرچشمهٔ خوناب‌ها

طغیان آب گریه را نتوان گرفتن پیش ره

نزدیک شد گردد جهان ویران از این سیلاب‌ها

بردی به یغما جان ز تن ای رهزن ایمان من

با یاد زلفت تا به چند آشفته بینم خواب‌ها

از حرف غیر ای سیم تن پا بر مدار از چشم من

خورده است سرو اندر چمن از دیده من آب‌ها

از لعل آن شکر شکن بنشین و شیرین کن دهن

بسیار می‌گویی سخن قصاب در این باب‌ها

مطلب مشابه: رباعیات جامی؛ زیباترین اشعار رباعیات و شعر احساسی جامی شاعر قدیمی

مطلب مشابه: رباعیات سعدی؛ گلچینی از زیباترین اشعار و رباعیات سعدی بزرگ

نهاده حسن تو بنیاد دلربایی را

گرفته گل ز رخت بوی بی‌وفایی را

کسی نیافته قدر برهنه پایی را

خراج نیست در این ملک بی‌نوایی را

رسا نمی‌شود از سعی خامه تقدیر

به قد آن که بریدند نارسایی را

ز خون دل ثمری جلوه ده در این گلزار

چو سرو چند کنی پیشه خودنمایی را

ز زهد خشک به تنگ آمدم شراب کجاست

که تا به آب دهم خرقهٔ ریایی را

رضا به عشرت عالم نمی‌شود قصاب

کسی که یافت چو من لذت جدایی را

غزلیات قصاب کاشانی

خط سبز از رخت چون سر زند جان می‌کند پیدا

برای زندگی خضر آب حیوان می‌کند پیدا

وطن در کنج لب می‌باشد اکثر خال مشکین را

برای خویش طوطی شکرستان می‌کند پیدا

جنونم برده از راهی که زنگش می‌توان بستن

هما گر استخوانم در بیابان می‌کند پیدا

دلش آیینه زار عکس مهر و ماه می‌گردد

کسی کو مهر او در سینه پنهان می‌کند پیدا

ز لذت تا قیامت جای تیغش می‌مکد لب را

دلی کز غمزه‌اش زهم نمایان می‌کند پیدا

زحق قصاب مگذر می‌‌توان خواندن فلاطونش

برای درد عاشق هرکه درمان می‌کند پیدا

تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش را

در شکر آمیخت آن اهل زمرّدپوش را

روز اول کرد ما را چشم مست او خراب

باده‌پیمایی نشاید ساقی مدهوش را

تشنه نیسان چو مردان سعادتمند باش

چون صدف پر ساز از درّ معانی گوش را

متصل در سینه باید تیر آهی داشتن

چون کمان خالی نگردان از خدنگ آغوش را

کام شیرین بی گزند از شهد نتوان ساختن

نیش می‌گیرد ز لب‌ها ترجمان نوش را

چشم بر دست کسان قصاب چون مینا مدار

چون قدح گردان تهی از بار منت دوش را

توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را

نسیمی وا کند چون غنچه گر بند قبایش را

به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنی

کسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را

ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردن

کف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را

قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسم

که ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را

دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینش

چو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را

دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابرویی

برابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را

ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهم

که پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را

مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهش

جرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را

مطلب مشابه: بهترین اشعار سعدی در قالب ملحقات و مفردات (20 اشعار زیبای استاد سخن)

مطلب مشابه: دو بیتی های مولانا؛ بهترین اشعار کوتاه واحساسی مولانا شاعر بزرگ

ابیات پراکنده

چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را

می‌کند نور رخت در جسم جان آیینه را

ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی

به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما

نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش

به پایش می‌گذارد دیده را گاهی رکاب اما

از آن بی‌خانمان‌ها نیستم قصاب تا دانی

به کوی دوست من هم خانه‌ای دارم خراب اما

به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ اما

نوازش می‌نماید شیشه دل را به سنگ اما

ندارد آن نزاکت گل که با یارش کنم نسبت

به رخسارش شباهت پاره‌ای دارد به رنگ اما

به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعنا

عجایب جلوه مستانه‌ای دارد گل رعنا

نشسته همچو مینا غنچه در هر دامن برگش

ز حق مگذر عجب میخانه‌ای دارد گل رعنا

میان گل‌رخان دست از دو رنگی برنمی‌دارد

عجایب طور معشوقانه‌ای دارد گل رعنا

دست دل کوته و دامان وصال تو بلند

کی در این راه به جایی رسد اندیشه ما

سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند

که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن‌ها

به زیر ابرویش تسلیم شو قصاب و عشرت کن

که باشد سایه این تیغ جای واکشیدن‌ها

چون قلم روزی که می‌بستم میان خویش را

وقف شرح دوستی کردم زبان خویش را

گر به خود می‌داشتم دست تسلط در جهان

نوبت اول نمی‌دادم امان خویش را

هر ذرّه‌ را ز مهر کمندی است در گلو

نگذاشته است دام تو یک آفریده را

بی‌تابی‌ای که دل کند از عارضت مرنج

رحم است این سپند به آتش رسیده را

مطلب مشابه: رباعیات هاتف اصفهانی (گلچین عاشقانه ترین اشعار رباعیات این شاعر)

مطلب مشابه: مجموعه اشعار فلکی شروانی / غزلیات، قصاید و رباعیات جذاب این شاعر

ابیات پراکنده

می‌توان ادراک کردن صورت احوال خویش

چشم اگر بینا کنی عالم تمام آیینه است

ای آب خضر لعل لب یار به از توست

وی عمر ابد دیدن دلدار به از توست

غمّازی عیب دگران طرز خوشی نیست

ای آینه کم لاف که زنگار به از توست

مانع نشدی ز آمدن غیر به چشمم

رو، ای مژه خار سر دیوار به از توست

بلبل گلشن تصویر در و دیوارم

روز ویرانی من موسم پرواز من است

ترکیبات

ای بر قد و بالایت از خوبی و رعنایی

گردیده نگه حیران در چشم تماشایی

بازآ که کشید آخر عشق تو به رسوایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

اول گل رخسارت سرگرم فغانم کرد

وآنگه خم ابرویت قصد دل و جانم کرد

عشق آمد و در آخر رسوای جهانم کرد

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

ای ذکر توام مسطر در دفتر ناکامی

ای نام توام رهبر در شش‌در ناکامی

از زخم توام مرهم در پیکر ناکامی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

عمری است در این وادی سرگشته دلداریم

هرکس طلبی دارد ما طالب دیداریم

در دست غم هجران دیری است گرفتاریم

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

روزی به خیال او دل، شاد همی‌کردم

در گوشه تنهایی فریاد همی‌کردم

بر کشتن خویش از غم امداد همی‌کردم

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

جز تیر توام در دل پروای خدنگی نیست

جز کوی توام بر سر سودای فرنگی نیست

بر سینه پرداغم جز عشق تو رنگی نیست

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

مطلب مشابه: قطعات سعدی شاعر بزرگ؛ مجموعه اشعار و قطعات سعدی شیرازی

مطلب مشابه: اشعار عمعق بخاری؛ مجموعه 30 شعر زیبا از امیر الشعرا

ترکیبات

در دل ز هجوم اشگ خوناب نمی‌ماند

فردا است که در چشمم سیلاب نمی‌ماند

غارت‌زده دل را اسباب نمی‌ماند

دائم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دیشب خبر وصلی از پیش نگار آمد

بگذشت خزان هجر ایام بهار آمد

قصاب گل عشقت می خور که به‌بار آمد

حافظ به شب هجران بوی خوش یار آمد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.