انشا آدم برفی؛ ۱۰ انشا ساده بلند و کوتاه درباره زمستان و آدم برفی

با رسیدن به زمستان و شروع برف بازی، بسیاری از معلمین از دانش آموزان خود انشاهایی درباره آدم برفی را درخواست میکنند. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین انشا آدم برفی را برای شما دوستان آماده کردهایم که میتوانید به الهام گرفتن از این موضوعات برای خود یک انشای جذاب بنویسید.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا از زبان آدم برفی
تمام شب برف می بارید، پرتو های طلایی خورشید کم کم زمین را روشن می کنند، هیجان مرا فقط آدم برفی ای که قبلا اینجا بوده درک میکند.
زمین یکپارچه پوشیده از برف سفید، کودکان طبق عادت روزهای برفی با ذوق جمع می شوند و در فکر درست کردن آدم برفی هستند، آدمکی که وجودش از سردی درست شده اما گرما بخش شادی های کودکان است.
حالا درست وقت آن رسیده که ساخته شوم بچه ها با دست های کوچکشان گوله های برفی را روی هم گذاشتند تا تن مرا بسازند، گلوله ی بزرگی به جای سر بر روی تنم نهادند و یکی از آنها هویجی آورد و به جای دماغ من دیگری شالش را باز کرد و دور گردن من پیچید یکی از آن دورتر دکمه هایی آورد تا تن مرا زیباتر کند از ذوقی که بچه ها داشتند اشک در چشمان سیاهم جمع شده بود و از خوشحالی آنها من هم شاد بودم.
آن بالا زمانی که در دل ابرها زندگی می کردم شنیده بودم دنیا جای زیبایی ست، پرندگان بر سر شاخه های درختان آواز شادی سر می دهند و زندگی با ریتم قشنگی در جریان است… اما حیف که سهم من از این همه نعمتها فقط زمستان است و روزهایی که خرس ها در خوابی طولانی به سر می برند و مورچه ها آذوغه ای که جمع کرده اند را می خورند و سردی همه جا را گرفته است.
وجود من چیزی جز یخ و برف نیست و من از همه فصل ها فقط و فقط زمستان برفی را می بینم و تا وقتی برف باشد و آسمان ابری و از همه سو سوز و سرما حس می شود من هم خواهم بود.
تا زمانی که هستم دیدن خوشحالی آدم ها، خنده های پر هیاهوی ازته دل کودکان خاطراتی شیرین و به یاد ماندنی در ذهن من برجای می گذارد.
حالا همین که آفتاب به آسمان می آید و بر سرمن می تابد غمگین می شوم و می دانم که زندگی ام رو به پایان است و دیگر باید بروم…
من آب شدن خود را در برف های بلورینی که از گرمای آفتاب زیر پاهایم ذوب شده اند می بینم و این چه غم انگیز است.
اما با روزی که گذشت، آدم هایی آمدند و رفتند و با من عکسهای یادگاری گرفتند هر وقت که آن عکس ها را می بینند به یاد من و این زمستان خواهند افتاد و لبخندی که بر روی لبشان جاری می شود برای من کافی ست و امید دارم دوباره برف ببارد و من را بسازند. حالا دیگر آب شدم و از من فقط چند دکمه و شال و گردنم روی زمین برجا مانده است…
مطلب مشابه: انشا درباره تلفن همراه / انواع انشا کوتاه و بلند درباره گوشی موبایل
مطلب مشابه: انشا درباره ذهن (۱۲ انشا در مورد قدرت ذهن و مغز)
انشا به روش جانشین سازی آدم برفی

من یک آدم برفی هستم. من را یک دختر ساخت زمانی من احساس کردم که آن دختر دارد یک گلوله درست می کند باز هم یک گلوله دیگر ساخت باز هم احساس کردم دو دکمه آورد و آن گلوله های برفی را روی هم گذاشت و آن دو سر و بدن من شدند.
من با نشان بادهای موسمی آغاز می شوم، می وزم و می خروشم، تلألویی که در آب منعکس می شود را بر هم میزنم و همه چیز را آغاز میکنم آغازی که روزی پایان می یابد.
من یک آدم برفی هستم، سفید و سرد. احساس عجیبی دارم. من احساس می کنم بهار را دوست دارم. من فکر می کنم – یا نه، مطمئنم – شکوفه های سبز را دوست دارم.
دنیای ما آدم برفی ها ساده است، اگر برف بیاید هستیم و اگر برف نیاید نیستیم. پس باید قدر یکدیگر را تا زمانی که هستیم بدانیم، درست مثل انسان های واقعی.
انشا از زبان یک آدم برفی
من آدم برفی ام، وجودم چیزی جز برف و یخ نیست و از همه ی فصل ها فقط و فقط زمستان سرد را می بینم.
دست آدم ها مرا می سازد و شکل می دهد، آن ها مرا شبیه خودشان می سازند و برایم چشم، دست و بینی درست می کنند و حتی برای لباسم که یک دست برفی و سفید است دکمه هایی می گذارند تا کارشان را کامل انجام داده باشند و من زیبا تر به نظر بیایم.
تا وقتی که هوا سرد و آسمان ابری باشد من هم هستم برای همین عاشق سرما و برفم و در سوز سرما با چشم های خیره اطرافم را نگاه می کنم، اما آفتاب که به آسمان بیاید و پرتو های طلایی رنگش را بر زمین بتاباند وقت رفتن من است.
من بارها آب شدن تدریجی خودم را در آینه ای که برف های آب شده زیر پایم ساخته اند دیده ام و می دانم که پس از آن دیگر امیدی نیست و به زودی تمام تنم آب خواهد شد و پس از آن که همه ی ذراتم با آب یکی شوند.
تنها چیزی که از من بر زمین باقی می ماند چند تا دکمه و یک هویج و شاید شال و کلاهی پشمی است، من مرگ خودم را به چشمم می بینم و این لحظه غم انگیز ترین لحظه ی بودن من است.
اما همین که برف که ببارد و زمین را سفید پوش کند من در ذهن آدم ها بیدار می شوم، زمستان و برف آن ها را بیرون می کشاند و آن ها برف ها را روی هم می گذارند و مرا گاهی زیبا و گاهی زشت می سازند.
در آن زمان من خوشحالی آدم ها را با تمام وجود احساس می کنم، ذوق و شوق کودکان با مشت های پر از برف که به سهم خود برای به وجود آمدنم تلاش می کنند و هیاهوی پر از خنده ی همه ی آدم هایی که مرا درست می کنند،
آن ها در آخر نگاهی به چیزی که ساخته اند می کنند و عکس هایی به یادگار می گیرند و هر وقت آن ها را تماشا کنند به یاد من و زمستان خواهند افتاد.
انشا خاطره روزی که آدم برفی درست کردم

تمام طول شب برف باریده بود و حالا زمین سپید پوش آماده ی ساختن آدم برفی بود. لباس هایم را پوشیدم و یک شال گردن و کلاه اضافی هم درون کیفم گذاشتم.
سپس به طرف یخچال رفتم و از بین هویج هایی که مادر برای سوپ کنار گذاشته بود یک عدد هویج برداشتم و بعد نوبت سنگ هایی بود که قبلا از کف رودخانه جمع کرده بودم، کیسه ای که سنگ ها درون آن بود را از کمد بیرون آوردم و چند عدد سنگ خوش رنگ را به وسایل درون کیف اضافه کردم.
صدای مادر را شنیدم که می گفت: همگی آماده شدید؟ من و پدر همزمان گفتیم : بله و چند ثانیه بعد همگی بیرون در، کفش ها را پوشیدیم و سوار ماشین شدیم و به پارکی که در نزدیکی خانه بود رفتیم.
پارک شلوغ بود و همه از کوچک و بزرگ برای برف بازی و ساختن آدم برفی بیرون آمده بودند، البته چند نفری هم کارشان تمام شده بود و آدم برفی شان را ساخته بودند و حالا داشتند با آن ها عکس می گرفتند.
من و پدر و مادرم به گوشه ای از پارک رفتیم که خلوت تر بود و برف های آن جا هنوز دست نخورده بود، من کیفم را روی نیمکت گذاشتم و هر سه شروع کردیم به درست کردن آدم برفی.
برف ها را یک جا جمع کردیم و قسمت شکم آدم برفی درست شد، بعد پدر سر آدم برفی را درست کرد و چند دقیقه ای طول کشید تا سر و بدن آدم برفی را تر و تمیز کنیم.
با آماده شدن سر و بدن آدم برفی مادر به من گفت: برو کیف را بیاور.
دویدم و کیفم را از روی نیمکت برداشتم و لوازمی که از قبل آماده کرده بودم را یکی یکی به مادر دادم، ابتدا مادر جای دماغ آدم برفی را درست کرد و من هویج را به جای دماغ آدم برفی روی صورت او گذاشتم.
بعد نوبت چشم های آدم برفی بود، دو عدد از سنگ هایی که آورده بودم را به جای چشم ها گذاشتم و چند عددی را نیز به عنوان دکمه های لباس آدم برفی روی بدن او قرار دادم.
در پایان شال گردن و کلاه را نیز بر سر و گردن آدم برفی زیبای مان پوشاندم، پدر چند شاخه ی خشک از روی زمین پیدا کرد و به بدن آدم برفی اضافه کرد تا آدم برفی مان بی دست نماند، یک تکه از شاخه ی خشک را نیز روی صورت او گذاشت تا آدم برفی چهره ی خندان به خود بگیرد.
حالا آدم برفی ما آماده بود، پشت او ایستادم و مادر و پدر به نوبت در کنار مان ایستادند و عکس یادگاری گرفتیم.
انشا درباره یک روز برفی با مقدمه و نتیجه گیری
مقدمه: از خواب بیدار می شوم، همه جا سفید پوش شده است، ازخانه خارج می شوم، درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند، امروز لباس سفیدی به تن کرده اند.
بدنه اصلی: بام خانه ها هم سفید شده است. آب رودخانه ها یخ بسته اند. دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از آب بیرون بیاورند و از منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.
دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است. در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید، شهر را سفید رنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.
از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم. جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند. صدای برف های زیر کفش هایم مانند صدای خش، خش برگ های خشکیده است؛
چرا که آن برف های نرم، زیر پاهایم خشک و سفت می شوند. در آن طرف دانه های برف بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمک برفی را تشکیل داده اند.
دوردست ها می نگرم؛ خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند و آدم برفی ها از خجالت آب می شوند.
نتیجه گیری:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزههای باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پردههای برفها، باد
روان بر بالهای باد، باران
درون کلبه بی روزن شب،
شب توفانی سرد زمستان
انشا روزی که آدم برفی ساختم

از میان تمام روز هایی که من آدم برفی درست کرده ام یک روز همیشه در ذهنم ماندگار است و هرگز آن روز را فراموش نمی کنم، آن روز، روزی بود که اولین آدم برفی عمرم را درست کردم، یک روز از روز های سرد و زیبای زمستان که من بیش تر از قبل معنای زیبای برف را درک کردم.
از اتاقم که بیرون آمدم مادرم همه ی پرده ها را کنار زده بود و من زمانی که برف ها را در حالی که با عجله به پایین می ریختند دیدم خواب از سرم پرید، کنار پنجره رفتم و حیاط را تماشا کردم انگار زمان زیادی از بارش برف نگذشته بود چون برف زیادی روی زمین جمع نشده بود.
اصرار های من برای بیرون رفتن و درست کردن آدم برفی شروع شد اما مادرم هر بار از من می خواست صبر کنم تا برف بیش تری جمع شود تا بتوانیم آدم برفی بزرگی درست کنیم.
چاره ای جز قبول کردن حرف مادرم نداشتم، هر چقدر می خواستم خودم را سرگرم کنم تا زمان بگذرد زیاد موفق نمی شدم و دائم پشت پنجره می رفتم و سرک می کشیدم و در دلم دعا می کردم تا برف آن قدر تند و سریع ببارد تا بتوانیم زود تر بیرون برویم.
بالاخره انتظار من تمام شد و مادرم خواست تا لباس هایم را بپوشم، فریادی از شادی کشیدم و به اتاقم رفتم و در چشم به هم زدنی لباس پوشیدم وقتی بیرون آمدم شال گردن و کلاه سال قبلم را در دست مادرم دیدم و فهمیدم که آن ها را برای آدم برفی برداشته است.
به پشت بام خانه مان رفتیم و جایی را برای درست کردن آدم برفی در نظر گرفتیم و شروع کردیم به آوردن برف و گذاشتن آن ها روی هم برای درست کردن تن آدم برفی مان.
تن چاق آدم برفی مان را درست کردیم و حالا نوبت سرش بود، با هم برف ها را به شکل توپی در آوردیم و مادرم آن را روی تن آدم برفی گذاشت و بعد شال گردن مرا دور گردنش پیچید و با خنده ای یک هویج و دو تا دکمه ی سیاه بزرگ از کلاه بیرون آورد، دکمه ها را جای چشمان آدم برفی و هویج را به جای بینی اش گذاشت و آدم برفی ما کامل شد.
آن روز ما چند عکس یادگاری با آدم برفی چاق مان گرفتیم که هنوز آن عکس ها را دارم.
بعد از آن روز من آدم برفی های زیادی را با دوستان و پدر مادرم در پارک، مدرسه ، کوه و …درست کردم و خیلی هم به من خوش گذشته است اما آن روز را که من بیش تر با دانه های زیبای برف آشنا شدم و آن آدم برفی چاق را هیچ وقت از یاد نمی برم.
انشا در مورد یک روز برفی + شعر
شب بود. آسمان گونه اش سرخ شده بود. گویی میهمانی در راه دارد. شب بسیار سردی بود. خوابیدم چشمانم را که باز کردمصبح شده بود. به سختی پتوی گرم را کنار زدم و خودم را به پنجره رساندم. خدای من! باورم نمیشد! بالاخره میهمان آسمان از راه رسید.
دانه های درشت برف از آسمان فرود می آمدند و به زمین می نشستند. زیباتر از آسمان، زمین بود؛ زمینی که به لطف میهمان آسمان عروس شده بود. چشمانم را به هر طرف که می چرخاندم همه جا سفید و برفی بود. گویی درختان هم برای این میهمانی آماده شده و لباس سفید به تن کرده بودند.
شاخه های لخت درختان با لباس سفید برف پوشیده شده بود؛ برعکس من، انگار درختان با پوشیدن برف تازه گرمشان شده بود! با خوشحالی صبحانه ام را خوردم و لباس هایم را پوشیدم و به حیاط رفتم تا آدم برفی درست کنم. دانه های زیبای برف مرا هم سفید پوش کردند!
برف ها را جمع کردم و در گوشه ای از حیاط آدم برفی زیبایی ساختم. صورتش را هم شکل دادم. چه آدم برفی خندانی! انگار از تولدش خوشحال بود! دستان چوبی اش با برف سفید شدند…
چه روز برفی زیبایی بود. خدایا به خاطر میهمانان سفیدی که فرستادی شکــــر
سفيد برفي
از كدام دنيايي؟
كدام جاده مسافر بودي؟
كدام بي راهه پيچيدي؟
كنون مسافر شدي
به قصر يخ زده قلب من
مدفون برف و يخ بود
انديشه آمدنت
به سرزمين ذهن من
كدام جاده تجسم سفرت بود
كدامكوره راه پيچيدي
كنون ساكن شدي
به كلبه سنگي قلب من
چه برفي مي بارد
سپيد…
مغرور…
زيبا…
چون جنس تو
به قاب پنچره يخ زد
قصه سفيد برفي
قصه سفيد من و تو
بارش سفيد و زيبا
قاب پنجره بود
آمدنت
آنچه نبود
مدفون برف بود
به قاب شد
انديشه آمدنت
آنچه …
انشا در مورد یک روز برفی و آدم برفی

مقدمه: زمستان فصل ناب خداست که در بعضی از روزهای آن تمام دنیا سفید پوش می شود و دانه های بلورین برف همه جا را پر می کنند. هر دانه ای که به زمین می افتد نعمت خداست و موجب سیرابی زمین شده و در بهار نتیجه بارشش را به چشم می بینبیم.
بدنه: وقتی هوای روی سطح زمین در فصل زمستان سرد می شود، دانه های بخار یخ کرده و به صورت برف به سح زمین می نشینند و شعف مردم را بر می آورد. دانه هایی پر از مهر و فراوانی که علاوه بر گرفتن آلودگی و ناپاکی هوا تمام جهان را شاد و پر از خوشی می کند.
گروهی برای ساخت آدم برفی می آیند و دیگری هم به تماشا. زمین عروس سفید پوشی شده که همه را خوشحال و خندان می کند. دانه های نقره ای و سفید که همه با دیدنش خوشحال می شوند و چشمشان برق می زند و برای دیدن بارش برف ساعتها منتظر می مانند و سرما را به جان خود می خرند.
وقتی دس ت کش های گرم را به دست می کردم حال و حس خوبی داشتم و به کمک دوستانم آدم برفی زیبایی ساختم و با او مشغول حرف زدن شدم. چه قدر سفید و پاکی، چشم هایت هم که براق و خوش رنگ است. راستی می دانم تازمانی که خورشید نیامده تو پا برجایی، من روزهای زیادی منتظر آمدنت بودم و برای دیدارت لحظه شماری کردم.
من هر سال به انتظار آمدنت می مانم و تا دانه های برف خودی نشان می دهند من می مانم و تو را از نو می سازم. در روز برفی همه همسایگان را دیدم که با هم برای ساختن تو بیرون آمده اند و منتظر یک فرصت برای شادی و بازی هستند.
نتیجه گیری: هر روز خدا را جشن بگیرید و برای دیدار این روزهای سفید و جذاب خدای مهربان را شکر و سپاس گویید و بدانید که هر لحظه عمر شما موهبتی بزرگ و پر از ارزش است.
انشا ادبی در مورد یک روز برفی زمستانی و آدم برفی
مقدمه: روزهای زیادی از زندگی ما می گذرند که هر کدام زیبایی های خودشان را دارند و ما باید از آنها خوب و به اندازه کافی لذت ببریم. برف یک نعمت بی نظیر است که هراز چند گاهی در فصل زمستان خود را به مردم نشان می دهد و می رود.
بدنه: صبح زود است و قرار است که به مدرسه بروم و امتحان ریاضی هم دارم، درس که نخوانده ام و منتظر یک معجزه هستم تا مدرسه تعطیل شود. آن معجزه الهی رخ می دهد و با بارش برف مدرسه تعطیل شد و من یک روز خوب و خوش را در خانه جشن می گیرم.
کم کم لباس های گرم را می پوشم و زنگی به دوستانم می زنم و برای ساختن یک آدم برفی جذاب آماده می شوم. دوستم از راه می رسد و تویوپ را بر می داریم و با هم سوار می شویم. یک سورتمه دستی که خودمان مهیا کرده ایم و تا ظهر با هم مشغول بازی می شویم.
روزی سرشار از عشق و دوستی و خوشی، دستهایم قرمز و سرد شده ولی همچنان دوست دارم به بازی ادامه دهم و یک روز زیبای زمستانی را برای خودم رقم بزنم. دانه های بلورین برف زیر نور خورشید می درخشند و مردم از دیدن این همه نعمت غرق شادی و شعف و شور می شوند.
صدای شکستن دانه های برف زیر ستیغ نور خورشید به گوش می رسد و آن برق چشم نوازی که نگاه را از زمین و آسمان می دزدید. کم کم ظهر می شود و آدم برفی ها هم کم کم قد می بازند و آب می شوند و من با همه وجودم از این روز جذاب لذت می برم.
روزی که تمام شاخه های درختان پر از برف است و کاج های کوتاه قد در زیر برف پنهان شده اند. تمامی گذرگاه ها و شهرها مملو از برف شده و راه برای تردد وجود ندارد. مردم سر هر گذر ایستاده اند و منتظر گشایش راه هستند.
مردمی که روزها و شب ها منتظر چنین نوبتی بوده اند می توانند از این شادی بی نظیر لذت ببرند. کودکان، نوجوانان و همه مردم غرق شعف و شادی آواز سر می دهند و خدا را برای داشتن چنین نعمت بزرگی سپاس می گویند.
نتیجه گیری: خدای برف و باران را شکر و بر داده هایش سپاس بی کران، تو را حمد و سپاس می گوییم و هر لحظه تو را می خوانیم.
یک روز برفی، با تمام زیبایی و احساسات خاصی که به همراه دارد، به ما یادآوری میکند که هر فصلی از سال جذابیتهای خود را دارد. این روزها فرصتی برای آرامش، لذت بردن از طبیعت و همچنین بازگشت به خاطرات کودکی و بازیهای سادهای است که در کنار دوستان و خانواده تجربه میکردیم. شاید همین لحظات ساده، معنای عمیق زندگی را در خود جای داده باشند.
مطلب مشابه: انشا زمستان + مجموعه مقاله تحقیق و انشا در مورد فصل زمستان
مطلب مشابه: انشا فصل های سال از بهار تا زمستان؛ انشا درباره چهار فصل پایه های مختلف










