انشا درباره شهدای مدرسه میناب | مجموعه جدید و تأثیرگذار برای دانشآموزان

حادثهٔ حمله به مدرسهٔ دخترانهٔ شجره طیبه در میناب، که در اسفند ۱۴۰۴ رخ داد و در آن دهها دانشآموز و معلم به شهادت رسیدند، زخمی عمیق بر وجدان بشریت و داغی سنگین بر دل ملت ایران نهاد. این حادثه، نه فقط یک فاجعهٔ انسانی، که روایتی است از کودکان و معلمانی که در جایگاه مقدس تعلیم و تربیت، قربانی خشونت و تجاوز شدند و یادشان، به نمادی از مقاومت و ایستادگی بدل گشت. در این بخش، ضمن ارائهٔ متنهایی دربارهٔ این شهدا و روایتهایی از ایثار و آرزوهای ناتمام آنان، به بررسی پیامهای تربیتی و انسانی نهفته در این حادثه خواهیم پرداخت. باشد که این نوشتهها، چراغی برای مسیرِ «پاسداشت یاد شهدا و مسئولیتپذیری نسل آینده» باشند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشای ۱: شهدای میناب، ستارههای آسمان ایران
مقدمه
بعضی ستارهها، در آسمان میدرخشند. بعضی ستارهها، در زمین. شهدای مدرسه میناب، از آن ستارههایی هستند که در زمین درخشیدند. آنها کودکان بیگناهی بودند که در محیط امن مدرسه، در حال یادگیری و بازی بودند. اما در یک روز تلخ، آسمان بر سرشان خراب شد. آنها رفتند. اما نورشان ماند. نامشان ماند. خاطرهشان ماند. در این انشا میخواهم درباره شهدای مدرسه میناب بنویسم؛ از آنها که رفتند، اما هرگز فراموش نمیشوند.
بدنه
مدرسه شجره طیبه میناب، یک مدرسه معمولی بود. مثل همه مدرسههای ایران. پر از بچههایی که میخندیدند. بازی میکردند. درس میخواندند. آرزو داشتند. یکی میخواست دکتر شود. یکی مهندس. یکی معلم. یکی خلبان. آرزوهای کوچک و بزرگ. آرزوهایی که در دلهای کوچکشان جا گرفته بود.
آن روز، روز عادی نبود. آن روز، آسمان، رنگ دیگری داشت. آن روز، صدای انفجار، جای صدای زنگ مدرسه را گرفت. و در یک لحظه، همه چیز عوض شد. دیوارها فرو ریختند. کلاسها ویران شدند. و کودکان، زیر آوار ماندند. آن روز، ۱۶۸ نفر به شهادت رسیدند . ۱۲۳ نفرشان کودک بودند. کودکانی که هیچ گناهی نداشتند. کودکانی که فقط میخواستند درس بخوانند.
در میان شهدا، محمدمهدی جنگیچی هم بود. پسری که از چهار سالگی با قرآن انس گرفته بود. در نه سالگی حافظ جزء سی قرآن شده بود. زبان انگلیسی یاد میگرفت. فوتبال بازی میکرد. پسری مؤدب، محجوب، مهربان و دوستداشتنی . پدرش میگوید: «وقتی به مدرسه رسیدم، با آوار بسیار بزرگی مواجه شدم. مات و مبهوت مانده بودم. فقط به آوار نگاه میکردم.»
میکائیل میردورقی هم یکی دیگر از شهدا بود. پدرش میگوید: «او همچون هزاران کودک دیگر، برای آیندهاش آرزوهایی داشت و حضور در کنار خانواده برایش ارزشمند بود.»
این کودکان، فقط عدد نبودند. اسم بودند. چهره بودند. خنده بودند. آرزو بودند. آنها رفتند. اما نامشان ماند. و ما باید نامشان را زنده نگه داریم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم شهدای مدرسه میناب، ستارههای آسمان ایران هستند. آنها رفتند. اما نورشان هرگز خاموش نمیشود. ما باید یادشان را گرامی بداریم. باید نامشان را زنده نگه داریم. باید آرزوهایشان را ادامه دهیم. آنها میخواستند درس بخوانند. ما باید درس بخوانیم. آنها میخواستند بسازند. ما باید بسازیم. آنها رفتند. اما ما هستیم. و ما باید راهشان را ادامه دهیم. به یاد آنها. به نام آنها. برای ایران.
انشای ۲: زنگ میناب، زنگی که هرگز فراموش نمیشود

مقدمه
هر مدرسهای، یک زنگ دارد. زنگی که شروع درس را اعلام میکند. زنگی که پایان درس را. زنگی که زنگ تفریح را. اما یک مدرسه در ایران، زنگ دیگری هم دارد. زنگی که هرگز فراموش نمیشود. زنگ میناب. زنگی که یادآور روزی است که کودکان بیگناه، در محیط امن مدرسه، به شهادت رسیدند. در این انشا میخواهم درباره «زنگ میناب» بنویسم؛ از زنگی که باید در همه مدارس ایران طنینانداز شود.
بدنه
زنگ میناب، فقط یک زنگ نیست. یک یادآوری است. یادآوری اینکه در این سرزمین، کودکانی بودند که برای درس خواندن به مدرسه رفتند. و برنگشتند. کودکانی که آرزو داشتند. و آرزوهایشان ناتمام ماند. زنگ میناب، صدای آن کودکان است. صدایی که باید شنیده شود.
عضو هیئت رئیسه کمیسیون آموزش مجلس گفته است: «ورود روایت شهدای دانشآموز میناب به کتابهای درسی، اقدامی ارزشمند برای ثبت و انتقال این جنایت به نسل جدید است؛ دانشآموزانی که در فضای مدرسه و در حال تحصیل بودند و بدون آنکه نقشی در جنگ داشته باشند، در حمله دشمن هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.»
زنگ میناب، باید در همه مدارس ایران نواخته شود. نه برای غم. برای یادآوری. برای اینکه بدانیم چه اتفاقی افتاد. برای اینکه بدانیم کودکان بیگناه، قربانی خشونت شدند. برای اینکه بدانیم مدرسه، باید جای امن باشد. نه جای جنگ. نه جای موشک. نه جای آوار.
زنگ میناب، باید به ما یادآوری کند که ما مسئول هستیم. مسئول حفظ یاد آن کودکان. مسئول ادامه دادن راهشان. مسئول ساختن ایرانی که در آن، هیچ کودکی در مدرسه به شهادت نرسد. هیچ کودکی زیر آوار نماند. هیچ کودکی آرزوهایش ناتمام نماند.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم زنگ میناب، زنگی است که هرگز فراموش نمیشود. زنگی که یادآور کودکان بیگناه است. زنگی که باید در همه مدارس ایران نواخته شود. تا یادمان نرود. تا فراموش نکنیم. تا بدانیم که مدرسه، جای امن است. و باید امن بماند. برای همه کودکان ایران. برای همه کودکان جهان.
انشا درباره زیبایی های طبیعت | مجموعه جدید و توصیفی برای همه پایهها
انشای ۳: مدرسه شجره طیبه، مکانی که به تاریخ پیوست
مقدمه
بعضی مکانها، فقط یک مکان نیستند. یک خاطره هستند. یک تاریخ هستند. مدرسه شجره طیبه میناب، یکی از این مکانهاست. مکانی که روزی پر از خنده کودکان بود. روزی پر از صدای درس و بازی. اما در یک روز تلخ، به مکانی برای یکی از تلخترین خاطرات ایران تبدیل شد. در این انشا میخواهم درباره این مدرسه بنویسم؛ از مکانی که به تاریخ پیوست.
بدنه
مدرسه شجره طیبه، در شهر میناب، در استان هرمزگان قرار دارد. یک مدرسه ابتدایی دخترانه. مثل هزاران مدرسه دیگر در ایران. پر از بچههایی که هر روز صبح با کیف و کتاب به آن میرفتند. بچههایی که در کلاسها مینشستند. درس میخواندند. با هم میخندیدند. با هم بازی میکردند.
اما در نهم اسفند ۱۴۰۴، همه چیز عوض شد. در جریان حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی، این مدرسه هدف قرار گرفت . دیوارها فرو ریختند. کلاسها ویران شدند. و کودکان، زیر آوار ماندند. آن روز، ۱۶۸ نفر به شهادت رسیدند. ۱۲۳ نفرشان کودک بودند. کودکانی که هیچ گناهی نداشتند. کودکانی که فقط میخواستند درس بخوانند.
بعد از آن حادثه، مدرسه شجره طیبه، فقط یک مدرسه نبود. یک نماد شد. نماد مظلومیت کودکان. نماد جنایت علیه بشریت. نماد innocence از دست رفته. و به همین دلیل، وزارت میراث فرهنگی، این مدرسه را به عنوان یک «مکان-رویداد دفاع مقدس» در فهرست میراث ملی ایران به ثبت رساند .
این ثبت، فقط یک اقدام اداری نیست. یک پیام است. پیامی به همه جهان. پیامی که میگوید: «این مکان، فقط یک مدرسه نیست. یک سند تاریخی است. سندی از جنایت علیه کودکان. سندی که هرگز فراموش نمیشود.»
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم مدرسه شجره طیبه، فقط یک مدرسه نیست. یک تاریخ است. یک خاطره است. یک سند است. سندی از مظلومیت کودکان بیگناه. ما باید این مکان را حفظ کنیم. باید یاد آن کودکان را زنده نگه داریم. باید به جهان نشان دهیم که چه اتفاقی افتاد. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ مدرسهای به تاریخ نپیوندد. به این شکل. با این درد. با این غم.
انشای ۴: محمدمهدی، پسری که قرآن میخواند

مقدمه
در میان شهدای مدرسه میناب، اسمهای زیادی هست. اسمهایی که هر کدام، یک داستان دارند. یک زندگی. یک آرزو. محمدمهدی جنگیچی، یکی از این اسمهاست. پسری که از چهار سالگی با قرآن انس گرفت. در نه سالگی حافظ جزء سی قرآن شد. و در یازده سالگی، در مدرسه شجره طیبه، به شهادت رسید. در این انشا میخواهم درباره محمدمهدی بنویسم؛ از پسری که قرآن میخواند.
بدنه
محمدمهدی، پس از سالها انتظار، وارد زندگی خانواده شد. پدرش میگوید: «محمدمهدی پس از سالها انتظار وارد زندگی خانواده شد و از همان کودکی جایگاه ویژهای در خانواده داشت.» او پسری بود مؤدب، محجوب، مهربان و دوستداشتنی. پسری که حضورش در خانواده، برای پدر و مادرش اهمیت ویژهای داشت.
محمدمهدی از چهار سالگی برای یادگیری قرآن نزد خانم رستمی میرفت. و این مسیر را ادامه داد تا اینکه در حدود نه سالگی، حافظ جزء سی قرآن کریم شد . در کنار قرآن، زبان انگلیسی هم یاد میگرفت. و به فوتبال علاقه داشت.
شش ماه قبل از شهادتش، همراه پدرش به کربلا رفت. پدرش میگوید: «در نجف، محمدمهدی قرآن را برداشت و شروع به خواندن کرد. زائران عرب اطراف او جمع شدند و با شنیدن تلاوتش تشویقش کردند. صدای قرآن محمدمهدی باعث شده بود زائران اطراف او جمع شوند و از تلاوتش لذت ببرند.»
آن روز، پدرش برای محمدمهدی دو انگشتر خرید. یکی را در حرم حضرت ابوالفضل (ع) به دست کرد. و در حرم امام حسین (ع)، پدرش دوست داشت او را بلند کند و روی شانههایش بگذارد. اما نتوانست. شش ماه بعد، محمدمهدی شهید شد .
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم محمدمهدی، فقط یک اسم نیست. یک داستان است. داستان پسری که قرآن میخواند. که فوتبال بازی میکرد. که به کربلا رفت. و که در یازده سالگی، در مدرسه، به شهادت رسید. محمدمهدی رفت. اما صدای قرآنش ماند. در دل پدرش. در دل مادرش. در دل همه ما. و ما باید آن صدا را زنده نگه داریم. به یاد محمدمهدی. به یاد همه شهدای مدرسه میناب.
انشا درباره مولانا | مجموعه جدید و اختصاصی برای دانشآموزان اهل شعر
انشای ۵: میکائیل، کودکی که آرزو داشت
مقدمه
میکائیل میردورقی، یکی دیگر از شهدای مدرسه میناب است. کودکی که مثل همه کودکان دیگر، آرزو داشت. آرزوهایی کوچک. آرزوهایی بزرگ. آرزوهایی که در دلش جا گرفته بود. پدرش میگوید: «او همچون هزاران کودک دیگر، برای آیندهاش آرزوهایی داشت و حضور در کنار خانواده برایش ارزشمند بود.» در این انشا میخواهم درباره میکائیل بنویسم؛ از کودکی که آرزو داشت.
بدنه
میکائیل، کودکی بود مثل همه کودکان. بازی میکرد. میخندید. درس میخواند. و آرزو داشت. آرزوهایی که هر کودکی دارد. آرزوی دکتر شدن. آرزوی مهندس شدن. آرزوی خلبان شدن. آرزوی ساختن. آرزوی زندگی.
پدرش میگوید: «امروز خاطرات ساده زندگی و محبتهای کودکانه او، پس از شهادتش به یادگارهایی ماندگار تبدیل شدهاند؛ یادگارهایی که برای خانواده، هم نشانه عشق و صمیمیتاند و هم یادآور جای خالی او.»
میکائیل، در روز پدر، به پدرش تبریک گفت. یک جمله ساده. یک ابراز محبت کودکانه. پدرش میگوید: «این لحظه اکنون برای من معنایی عمیق و متفاوت دارد. گاهی یک تماس کوتاه، یک جمله ساده یا یک ابراز محبت کودکانه، پس از فقدان عزیزان به گرانبهاترین خاطره زندگی تبدیل میشود.»
میکائیل رفت. اما آرزوهایش ماند. خاطراتش ماند. محبتش ماند. و پدرش، با یاد او زندگی میکند. با خاطراتش. با آرزوهایش. با عشقش.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم میکائیل، فقط یک اسم نیست. یک کودک بود. با آرزوها. با خاطرات. با محبت. او رفت. اما آرزوهایش ماند. و ما باید آن آرزوها را ادامه دهیم. باید بسازیم. باید زندگی کنیم. به یاد میکائیل. به یاد همه کودکان مدرسه میناب. که آرزو داشتند. و آرزوهایشان ناتمام ماند.
انشای ۶: ۱۶۸ نفر، ۱۶۸ ستاره

مقدمه
عدد ۱۶۸، فقط یک عدد نیست. یک یادآوری است. یادآور ۱۶۸ نفری که در مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسیدند. ۱۶۸ نفری که هر کدام، یک اسم داشتند. یک چهره. یک زندگی. یک آرزو. در این انشا میخواهم درباره این ۱۶۸ نفر بنویسم؛ از ۱۶۸ ستارهای که در آسمان ایران درخشیدند.
بدنه
در حادثه مدرسه شجره طیبه میناب، ۱۶۸ نفر به شهادت رسیدند . در میان آنها، ۱۲۳ نفر کودک بودند. کودکانی که ۱۳ سال یا کمتر داشتند . کودکانی که در کلاس درس بودند. که در حال یادگیری بودند. که در حال بازی بودند. و ۳۴ بزرگسال. در میان بزرگسالان، ۲۶ نفر کارکنان مدرسه بودند. یکی از آنها باردار بود. و ۵ والدین. والدینی که هر کدام، دستکم یک فرزند خود را از دست دادند .
این اعداد، فقط آمار نیستند. پشت هر عدد، یک انسان است. یک کودک. یک معلم. یک والد. پشت هر عدد، یک خانواده است. یک درد. یک فقدان. پشت هر عدد، یک آرزو است. یک رویا. یک زندگی.
۱۶۸ نفر رفتند. اما ۱۶۸ ستاره ماندند. در آسمان ایران. در دلهای ما. در تاریخ این سرزمین. و ما باید آنها را به یاد داشته باشیم. نه فقط به عنوان عدد. به عنوان انسان. به عنوان کودک. به عنوان معلم. به عنوان والد. به عنوان کسانی که بودند. و رفتند. و هرگز فراموش نمیشوند.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم ۱۶۸، فقط یک عدد نیست. یک یادآوری است. یادآور ۱۶۸ ستاره. ۱۶۸ انسان. ۱۶۸ زندگی. ۱۶۸ آرزو. ما باید آنها را به یاد داشته باشیم. با اسم. با چهره. با خاطره. نه فقط به عنوان عدد. به عنوان کسانی که بودند. و رفتند. و ما باید راهشان را ادامه دهیم. به یاد آنها. به نام آنها. برای ایران.
انشای ۷: پدری که به دنبال فرزندش گشت
مقدمه
در حادثه مدرسه میناب، پدران و مادران زیادی، فرزندانشان را از دست دادند. پدرانی که صبح، فرزندانشان را به مدرسه فرستادند. و عصر، به دنبال آنها گشتند. در میان آوار. در میان خاک. در میان اشک. در این انشا میخواهم درباره پدرانی بنویسم که به دنبال فرزندانشان گشتند؛ از دردی که هیچ پدری نباید تجربه کند.
بدنه
پدر محمدمهدی جنگیچی میگوید: «آن روز، مانند بسیاری از خانوادهها، با شنیدن خبر حمله، شرایط جنگی را از طریق تلویزیون دنبال میکردم. کمی بعد از مدرسه با ما تماس گرفتند.»
او از یکی از دوستانش خواست که به مدرسه برود و محمدمهدی را بیاورد. دوستش در همان حوالی بود. حرکت کرد. اما بیشتر از سه دقیقه نگذشته بود که حادثه رخ داد. پدر میگوید: «وقتی خودم را به مدرسه رساندم، با آوار بسیار بزرگی مواجه شدم. مات و مبهوت مانده بودم و فقط به آوار نگاه میکردم و بچهها یکییکی اطراف ما جمع میشدند.»
پدر میکائیل میردورقی هم از روزهای دشوار پس از حادثه سخن گفت. از نگرانی و تلاش برای یافتن فرزندش . او میگوید: «آرزوهای کودکان بیگناه ناتمام ماند.»
این پدران، فقط پدر نیستند. آنها نماد درد هستند. نماد فقدان. نماد عشقی که هرگز تمام نمیشود. آنها به دنبال فرزندانشان گشتند. در میان آوار. در میان خاک. در میان اشک. و بعضیهایشان، هرگز فرزندانشان را پیدا نکردند. و بعضیهایشان، بعد از ماهها، پیکر فرزندانشان را پیدا کردند. و در آغوش گرفتند. برای آخرین بار.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم پدرانی که به دنبال فرزندانشان گشتند، نماد درد هستند. نماد فقدان. نماد عشقی که هرگز تمام نمیشود. ما باید به آنها احترام بگذاریم. باید درکشان کنیم. باید کنارشان باشیم. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ پدری به دنبال فرزندش نگردد. هیچ مادری داغدار نشود. هیچ کودکی در مدرسه به شهادت نرسد.
انشا درباره ازدواج | مجموعه جدید و اختصاصی برای دانشآموزان
انشای ۸: مدرسه، جای امن یا جای جنگ؟
مقدمه
مدرسه، برای کودکان، جای امن است. جایی که میروند تا یاد بگیرند. تا بازی کنند. تا دوست پیدا کنند. تا رشد کنند. مدرسه، خانه دوم کودکان است. اما در میناب، مدرسه، جای امن نبود. جای جنگ بود. جای موشک. جای آوار. در این انشا میخواهم درباره این سؤال بنویسم: مدرسه، جای امن است یا جای جنگ؟
بدنه
در همه جهان، مدرسه، جای امن است. در همه قوانین بینالمللی، مدرسه، مکان حفاظتشده است. حمله به مدرسه، جنایت جنگی است. نقض حقوق بشر است. نقض حقوق کودکان است. اما در میناب، این قوانین نقض شد. مدرسه شجره طیبه، هدف حمله قرار گرفت. و کودکان بیگناه، زیر آوار ماندند.
دیدهبان حقوق بشر اروپا-مدیترانه، این حمله را محکوم کرد و گفت: «عمداً حمله به مدرسه یا اجرای حملهای تصادفی یا نامتناسب که اصول تمایز و تناسب را رعایت نکند، یک نقض جدی محسوب شده و به سطح یک جنایت جنگی میرسد.»
سخنگوی قوه قضاییه ایران نیز گفت: «این کودکان نه از جنگ و موشک و گلوله اطلاعی داشتند و نه خواهان درگیری با کسی بودند؛ با این حال، امروز خانوادهها داغدار این کودکان هستند.»
مدرسه، باید جای امن باشد. نه جای جنگ. کودکان، باید در امنیت درس بخوانند. نه در ترس. نه در وحشت. نه زیر آوار. این، حق همه کودکان جهان است. حق همه کودکان ایران. حق کودکان میناب. که از آنها گرفته شد.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم مدرسه، باید جای امن باشد. برای همه کودکان. در همه جهان. اما در میناب، این حق از کودکان گرفته شد. و ما باید یاد بگیریم. باید بدانیم که مدرسه، جای جنگ نیست. و باید بسازیم. جهانی که در آن، هیچ مدرسهای هدف حمله قرار نگیرد. هیچ کودکی زیر آوار نماند. هیچ آرزویی ناتمام نماند.
انشای ۹: یادوارهای برای شهدای میناب
مقدمه
هر سال، در شهرهای مختلف ایران، یادوارههایی برای شهدا برگزار میشود. یادوارههایی برای یادآوری. برای گرامیداشت. برای اینکه فراموش نکنیم. شهدای مدرسه میناب هم یادواره دارند. یادوارههایی که در آنها، نام آنها برده میشود. خاطراتشان تعریف میشود. و اشکها ریخته میشود. در این انشا میخواهم درباره یادواره شهدای میناب بنویسم؛ از تلاشی برای زنده نگه داشتن یاد آنها.
بدنه
چهل و سومین یادواره شهدای مدرسه شهید پیروز بهبهان، با حضور پدر شهید میکائیل میردورقی، از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، برگزار شد . در این یادواره، پدر شهید میکائیل، از خاطرات فرزندش گفت. از روزهایی که با او بود. از لحظههایی که با او خندید. و از دردی که بعد از فقدان او، در دلش ماند.
همچنین، اولین کتاب با موضوع دانشآموزان شهید دبستان شجره طیبه میناب، در دزفول چاپ شد. کتاب کودک «مداد قرمز من کو؟» نوشته طاهره بساک، داستانی بر اساس واقعیت از حادثه تلخ تجاوز به مدرسه میناب است . این کتاب، برای کودکان و نوجوانان نوشته شده تا آنها با مظلومیت دانشآموزان میناب آشنا شوند.
این یادوارهها و کتابها، فقط برای یادآوری نیستند. برای آموزش هستند. برای اینکه نسل جدید بداند چه اتفاقی افتاد. برای اینکه بداند کودکان بیگناه، قربانی خشونت شدند. برای اینکه بداند مدرسه، باید جای امن باشد. و برای اینکه بداند، باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ کودکی در مدرسه به شهادت نرسد.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم یادواره شهدای میناب، فقط یک مراسم نیست. یک تلاش است. تلاشی برای زنده نگه داشتن یاد آنها. تلاشی برای آموزش نسل جدید. تلاشی برای ساختن آیندهای بهتر. ما باید در این یادوارهها شرکت کنیم. باید کتابها را بخوانیم. باید خاطرات را بشنویم. و باید بسازیم. به یاد شهدای میناب. به نام آنها. برای ایران.
انشا درباره بیماری آنفولانزا / مجموعه جدید و آموزشی برای دانشآموزان
انشای ۱۰: ما ادامهدهندگان راه شهدای میناب هستیم

مقدمه
شهدای مدرسه میناب رفتند. اما راهشان ناتمام نماند. ما هستیم. ما دانشآموزان ایران. ما ادامهدهندگان راه آنها هستیم. آنها میخواستند درس بخوانند. ما درس میخوانیم. آنها میخواستند بسازند. ما میسازیم. آنها میخواستند زندگی کنند. ما زندگی میکنیم. به نام آنها. به یاد آنها. در این انشا میخواهم درباره این مسئولیت بنویسم؛ از اینکه ما ادامهدهندگان راه شهدای میناب هستیم.
بدنه
شهدای میناب، کودکانی بودند مثل ما. با آرزوهایی مثل آرزوهای ما. با رویاهایی مثل رویاهای ما. آنها میخواستند دکتر شوند. مهندس شوند. معلم شوند. خلبان شوند. آنها میخواستند بسازند. زندگی کنند. عاشق شوند. و پیر شوند. اما نشد. آنها رفتند. و آرزوهایشان ناتمام ماند.
اما ما هستیم. ما میتوانیم آرزوهای آنها را ادامه دهیم. ما میتوانیم دکتر شویم. مهندس شویم. معلم شویم. خلبان شویم. ما میتوانیم بسازیم. زندگی کنیم. عاشق شویم. و برای آنها، برای خودمان، برای ایران، آیندهای بسازیم.
این، مسئولیت ماست. مسئولیت دانشآموزان ایران. مسئولیت نسل جدید. ما باید درس بخوانیم. باید تلاش کنیم. باید بسازیم. نه فقط برای خودمان. برای آنها. برای شهدای میناب. برای کودکانی که رفتند. و آرزوهایشان را با خودشان بردند.
و ما باید یاد آنها را زنده نگه داریم. باید نامشان را ببریم. باید خاطراتشان را تعریف کنیم. باید به نسلهای بعدی بگوییم که چه اتفاقی افتاد. تا فراموش نشود. تا تکرار نشود. تا هیچ کودک دیگری در مدرسه، به شهادت نرسد.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم ما ادامهدهندگان راه شهدای میناب هستیم. آنها رفتند. اما ما هستیم. و ما باید راهشان را ادامه دهیم. باید درس بخوانیم. باید بسازیم. باید زندگی کنیم. به نام آنها. به یاد آنها. برای ایران. برای آینده. برای کودکان فردا. که در مدرسه، در امنیت، درس بخوانند. و آرزوهایشان، ناتمام نماند.
سؤال ۱: حادثه مدرسه میناب چه بود و چه زمانی رخ داد؟
پاسخ: حملهای تروریستی به دبستان دخترانه «شجره طیبه» در میناب که در اسفند ۱۴۰۴ رخ داد و منجر به شهادت دهها دانشآموز، معلم و اولیا شد .
سؤال ۲: چند نفر در این حادثه به شهادت رسیدند و چه کسانی جزو شهدا بودند؟
پاسخ: بر اساس آمار نهایی، ۱۵۵ نفر به شهادت رسیدند که شامل دانشآموزان، معلمان و شماری از والدین بودند . پیکر برخی شهدا با آزمایش DNA شناسایی شد .
سؤال ۳: چه روایتی از کودکان شهید این حادثه در یادها مانده است؟
پاسخ: آخرین انشای یکی از دانشآموزان شهید با جمله «من ایران را دوست دارم. من جانم را فدای ایران میکنم» به یادگار مانده است . همچنین ماکان نصیری، دانشآموز هفتساله، از شهدای جاویدالاثر این حادثه است .










