دلنوشته برای کسی که همیشه آرزوهایش را به فردا موکول کرده است

در گوشیمان عکس شهرهایی هست که هنوز نرفتهایم. در کشو، دفتری مانده که برای نوشتن خریده بودیم و در ذهن، جملهای که قرار بود یک روز به کسی بگوییم. برای هرکدام هم زمانی تعیین کردهایم: وقتی کارها سبکتر شد، وقتی پول بیشتری داشتیم، وقتی خیالمان راحت بود. آن وقتِ مناسب گاهی آنقدر دور میشود که حتی یادمان میرود چه چیزی را برایش کنار گذاشته بودیم.
همه تأخیرها از بیمیلی نمیآیند. گاهی خرج زندگی، مراقبت از عزیزان یا خستگی، واقعاً فرصتی باقی نمیگذارد. با این حال، میان روزهای سخت هم ممکن است دلمان برای بخشی از خودمان تنگ شود؛ برای کسی که دوست داشت سفر برود، چیزی یاد بگیرد، نامهای بنویسد یا عصر را بیعجله تماشا کند.
این مجموعه روزانه شامل ۹۰ متن و دلنوشته اختصاصی برای آرزوهای عقبافتاده است؛ نوشتههایی درباره سفرهای نرفته، حرفهای نگفته، علاقههای فراموششده و زندگی کردن در زمان حال. میتوانید آنها را برای یادداشت شخصی، استوری، کپشن یا نامهای به خودتان انتخاب کنید؛ شاید یکی از این جملهها، نام همان خواستهای باشد که مدتها در گوشه دلتان مانده است.
فهرست مطالب
دلنوشتههای بلند برای کسی که زندگی را به فردا سپرده است
در این روایتها، «فردا» شکلهای مختلفی دارد: تعطیلاتی نامعلوم، پیامی در پیشنویس، جعبهای در کمد یا زمانی که قرار است همه کارها تمام شده باشد.
فردایی که تاریخ نداشت
همیشه میگفتم یک روز برای چیزهایی که دوست دارم وقت میگذارم. وقتی این ماه تمام شود، وقتی از این شلوغی بیرون بیایم، وقتی چند کار عقبافتاده را انجام بدهم. ماه تمام میشد و شلوغی تازهای از راه میرسید. من هم برای آن روز، شرط تازهای میگذاشتم؛ بیآنکه ببینم چقدر از زندگیام میان همین شرطها گذشته است.
یک عصر، دفتر قدیمیام را پیدا کردم. فهرستی در آن بود از کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم. خطم جوانتر بود، اما جملهها آشنا بودند. بیشترشان را هنوز میخواستم و برای بیشترشان هنوز میگفتم بعداً. دلم برای کسی گرفت که آن صفحه را نوشته بود؛ کسی که خیال میکرد روزهای بعد حتماً جا باز میکنند.
آن شب، دفتر را دوباره ته کشو نگذاشتم. بازش گذاشتم روی میز و کنار یکی از خواستهها، یک کار کوچک نوشتم که میتوانستم همین هفته انجام بدهم. هنوز نمیدانستم بقیه مسیر چطور پیش میرود. فقط دلم میخواست این بار، فردای من یک روز واقعی در تقویم داشته باشد.

چمدانی برای سفرهای نرفته
چمدان بالای کمد بود و هر بار که برای برداشتن چیزی نردبان میگذاشتم، نگاهم به آن میافتاد. برای سفر خریده بودمش؛ برای شهری که کوچههایش را از روی عکس میشناختم و دریایی که صدایش را فقط در فیلمها شنیده بودم. هنوز برچسب کوچکی به دستهاش آویزان بود.
هر بار قرار تازهای میگذاشتم، اتفاقی پیش میآمد. بعضی اتفاقها واقعاً مهم بودند و بعضی وقتها هم از تغییر برنامه روزمره میترسیدم. کمکم از سفر حرف نمیزدم، ولی عکسها را نگه میداشتم. انگار بخشی از من، هنوز کنار پنجره قطاری نشسته بود که در واقعیت سوارش نشده بودم.
یک روز، برای مسیر کوتاهی در نزدیکی شهر برنامه ریختم. آن سفر، جای همه جاهایی را که آرزویشان را داشتم نمیگرفت. با این حال، وقتی صبح از خانه بیرون زدم، حس کردم بالاخره یکی از تصویرهایم حرکت کرده است. چمدان بزرگ هنوز بالای کمد بود؛ من با یک کوله کوچک، اولین خاطره تازه را به خانه آوردم.
پیامی که همیشه در پیشنویس میماند
بارها نوشتم: «این روزها زیاد به یادت میافتم.» بعد پاکش کردم. یک بار جمله زیادی صمیمی بود، یک بار ساعت مناسب نبود و یک بار با خودم گفتم وقتی فرصت بیشتری داشتم، مفصل حرف میزنم. همان فرصت بیشتر، هر بار پشت روز دیگری پنهان میشد.
در این مدت، اتفاقهای کوچکی افتاد که دلم میخواست برایش تعریف کنم. یک آهنگ شنیدم، از خیابانی آشنا گذشتم و چیزی دیدم که به شوخی قدیمیمان شبیه بود. همه را در ذهنم برای او گفتم و در واقعیت، صفحه گفتوگو ساکت ماند. به آن مکالمه خیالی عادت کرده بودم.
امشب، اگر هنوز راهی برای یک گفتوگوی محترمانه باز باشد، همان جمله ساده را میفرستم. قرار نیست همه فاصلهها با یک پیام تمام شوند. دلم میخواهد دستکم این بار، صدای واقعیام به جایی بیرون از ذهنم برسد و یک احوالپرسی معمولی، منتظر جمله بینقص نماند.

جعبه رنگی که فراموشش کرده بودم
وقت مرتب کردن کمد، جعبه رنگ را پیدا کردم. زیر چند وسیله قدیمی مانده بود و روی بعضی مدادها هنوز اثر تراش تازه دیده میشد. یادم آمد چقدر برای خریدنش ذوق کرده بودم. قرار بود عصرها نقاشی کنم، حتی اگر هیچکس قرار نبود نقاشیها را ببیند.
بعد، کارهای مهمتر آمدند. هر بار که جعبه را کنار میزدم، میگفتم حالا وقت این چیزها نیست. آنقدر این جمله را تکرار کردم که دیگر وقتی کسی میپرسید چه چیزی را دوست داری، نقاشی از ذهنم رد نمیشد. علاقهام را جایی گذاشته بودم که خودم هم کمتر سراغش میرفتم.
آن روز، روی یک کاغذ معمولی چند خط کشیدم. دستم مثل قبل روان نبود و طرح، چیزی نبود که بخواهم نشانش بدهم. اما نیم ساعت کنار رنگها نشستم، بیآنکه لازم باشد نتیجهای به کسی تحویل بدهم. از آن نیم ساعت، دلم آرام شد؛ انگار دوستی قدیمی آمده بود و بیتکلف کنارم نشسته بود.
وقتی همه کارها تمام شد
برای استراحت، برای دیدن دوستم و حتی برای خواندن چند صفحه کتاب، منتظر تمام شدن کارها بودم. زندگیام فهرستی داشت که هر بار یک سطرش را خط میزدم، سطرهای تازهای به آخرش اضافه میشد. شبها خسته میخوابیدم و فکر میکردم فردا شاید فرصتی برای خودم بماند.
یک روز فهمیدم چیزهایی که دوست دارم، همیشه آخر این فهرست ایستادهاند. لازم نبود کسی آنها را کنار بزند؛ من هر بار با دست خودم جابهجایشان میکردم. حتی وقتی کمی وقت داشتم، از نشستن کنار کتاب احساس عجیبی میگرفتم؛ انگار باید اول ثابت میکردم همهچیز مرتب است.
حالا سعی میکنم بعضی عصرها، پیش از تمام شدن همه کارها، چند دقیقه برای خودم کنار بگذارم. گاهی چایم را گرم مینوشم، گاهی چند صفحه میخوانم و گاهی فقط ساکت مینشینم. کارها هنوز تمام نشدهاند. من هم کمکم دارم یاد میگیرم در میان همین روزهای ناتمام، جایی برای بودن داشته باشم.

نامهای مهربان به خودم
عزیزِ من، میدانم همه آرزوهایی که عقب انداختی، از سر بیخیالی نبود. بعضی روزها آنقدر درگیر نگه داشتن زندگی بودی که برای خواستههای خودت توان زیادی نماند. میدانم چند بار چیزی را کنار گذاشتی تا رسیدگی به آدمی که دوستش داشتی ممکن شود. دلم نمیخواهد امروز هم با یادآوری گذشته، تو را خستهتر کنم.
فقط میخواهم بپرسم از آن همه علاقه، کدام هنوز با شنیدن نامش چشمت روشن میشود؟ کدام سفر را هنوز در نقشه دنبال میکنی؟ کدام حرف را اگر فرصتش برسد، دوست داری آرام و صادقانه بگویی؟ شاید جواب بعضی سؤالها عوض شده باشد. شاید هم یکی از همان آرزوهای قدیمی، هنوز به تو نزدیک باشد.
لازم نیست امشب برای همهچیز تصمیم بگیری. یکی را انتخاب کن و ببین در اندازه روزهای فعلیات، چه جایی میتواند داشته باشد. اگر هم امروز فقط به استراحت نیاز داری، از خودت دریغش نکن. من دوست دارم در ادامه این راه، هم آرزوهایت را ببینی و هم کسی را که قرار است آنها را زندگی کند.
جملات درباره آرزوهایی که به فردا موکول میکنیم
این جملهها برای وقتیاند که یک «بعداً» قدیمی، دوباره از گوشه ذهنمان سر برمیآورد.
برای آرزوهایم روزی کنار گذاشته بودم که هیچوقت در تقویم پیدا نمیشد؛ روزی که همهچیز آماده باشد.
آنقدر گفتم بعداً که خواستههایم دیگر وسط حرف نمیآمدند؛ آرام نشسته بودند تا شاید خودم یادشان بیفتم.
هنوز همان دفتر را دارم و همان فهرست را؛ فقط هر سال، تاریخ تازهای بالای صفحه مینویسم.
به فردا قولهایی دادهام که امروز هم شنیدنشان دلم را میلرزاند؛ دلم میخواهد یکی را بالاخره زندگی کنم.
در میان برنامههای دقیق من، برای آنچه دوست داشتم فقط یک کلمه بود: بعداً.

روزی که قرار بود شروع کنم، هر بار یک روز جلو رفت؛ من به جابهجایی تاریخ عادت کرده بودم.
بعضی آرزوهایم هنوز منتظرند اسمشان را بدون خجالت بلند بگویم؛ سالهاست آنها را خواستهای اضافی حساب کردهام.
وقتی از آینده حرف میزنم، صدای خواستههای قدیمیام را میشنوم؛ همانهایی که هنوز برای امروز جا ندارند.
دلم میخواهد یک بار، وقتی میگویم این هفته، واقعاً منظورم همین هفت روز پیش رو باشد.
از خودم میپرسم اگر آن روز مناسب از راه نرسید، کدام بخش کوچک از آرزویم را میتوانم همین حالا نگه دارم؟
دلنوشته درباره سفرهای نرفته
برای شهرهایی که نامشان را دوست داریم، مسیرهایی که فقط در عکس دیدهایم و چمدانهایی که دیر باز میشوند.
از بعضی شهرها فقط عکس دارم؛ دلم میخواست در یکی از آن کوچهها گم شوم و بعد خاطرهای برای تعریف کردن داشته باشم.
هر بار کنار دریا در یک فیلم میایستم، یاد سفری میافتم که سالهاست برای تابستان بعد گذاشتهام.
چمدانم سبک مانده است و پوشه عکسهای سفر در گوشیام سنگینتر میشود.
برای سفرمان بارها مسیر کشیدیم؛ هنوز هم وقتی از آن شهر حرف میزنی، در دلم راه میافتم.
دلم یک صبح میخواهد که با منظرهای تازه بیدار شوم و برای چند دقیقه، لازم نباشد از حفظ بدانم پشت پنجره چیست.

هنوز به آن جای دور نرفتهام؛ امروز از خیابانی تازه رد شدم و خوشحال شدم که شهر نزدیکم هم چیزی برای نشان دادن داشت.
نام مقصد را خوب بلدم، ساعت حرکت را هم بارها دیدهام؛ کاش یک روز، خاطره راه را هم به این دانستهها اضافه کنم.
کفش پیادهرویام منتظر جادهای طولانی بود؛ امروز پوشیدمش و تا پارک رفتم، زیر درختی نشستم که قبلاً ندیده بودم.
هر بار میگویم بعد از این شلوغی سفر میکنم، چشمم به همان عکس قدیمی میافتد؛ شلوغی عوض شده، عکس هنوز همان است.
برای سفرهای نرفتهام دلتنگم؛ برای خاطرههایی که فقط اولشان را در خیال نوشتهام.
اگر دوست دارید سفر را با مکث و توجه بیشتری تجربه کنید، مطلب سفر آهسته چیست؟ نیز در روزانه به همین شیوه سفر میپردازد.
جملات درباره حرفهایی که برای بعد گذاشتیم
گاهی چیزی که به فردا سپردهایم یک مقصد نیست؛ یک تشکر، احوالپرسی، عذرخواهی یا ابراز محبت است.
میخواستم با حوصله بگویم چقدر دوستت دارم؛ آنقدر منتظر حوصله ماندم که به نگفتنش عادت کردم.
تشکری در دلم مانده که هر بار میگویم دفعه بعد؛ دلم میخواهد دفعه بعد، واقعاً صدایم را بشنوی.
پیامم چند بار نوشته شد و نرفت؛ امشب هنوز همان چند کلمه را در ذهنم برایت میخوانم.
برای گفتن یک «دلم برایت تنگ شده» دنبال موقعیتی باشکوه بودم؛ شاید یک عصر معمولی هم برای شنیدنش کافی بود.
وقتی پرسیدی چه خبر، از همهچیز گفتم جز حرفی که به خاطرش منتظر تماس تو بودم.
چند جمله را برای وقت خلوت نگه داشتم و هر روز، با همان جملهها در شلوغی زندگی کردم.
کاش همان روز، تشکرم را ساده میگفتم؛ حالا بیشتر از زیبایی جمله، دلم برای زمان گفتنش میگیرد.
هر شب گفتوگویمان را در ذهنم ادامه میدهم؛ سهم واقعیت از این همه حرف، هنوز یک احوالپرسی کوتاه است.
دلم میخواهد اگر راهی برای شنیده شدن هست، این بار حرفم را آرام بگویم و پشت حدسهای تو پنهانش نکنم.
بعضی علاقهها در دل من زندگی طولانی داشتهاند و هنوز هیچکس از بودنشان خبر ندارد.
متنهای بیشتری با این حالوهوا در مجموعه حرفهایی که هیچوقت گفته نشد آمده است؛ برای پیدا کردن جملهای نزدیکتر به احساس خودتان.
متن درباره علاقههای فراموششده
برای کتابهای نیمهخوانده، سازهای خاموش و کارهایی که دوستشان داشتیم، حتی وقتی قرار نبود از آنها نتیجهای بگیریم.
کتاب را با نشانه همان صفحه قدیمی باز کردم؛ انگار کسی در میان جملهها منتظر بود تا دوباره برگردم.
یک روز از من پرسیدند چه کاری را از روی علاقه انجام میدهم؛ سکوت کردم و به سالهایی فکر کردم که جوابش را راحت میدانستم.
سازم را از جعبه بیرون آوردم؛ اولین صدا ناموزون بود، اما از شنیدنش لبخند زدم.
زمانی نقاشی میکردم بیآنکه بپرسم به چه درد میخورد؛ دلم برای آن آسودگی ساده تنگ شده است.
علاقهام به نوشتن لابهلای کارهای ضروری گم شد؛ هنوز گاهی جملهای میآید که دلم میخواهد جایی ثبتش کنم.
گل کوچکی خریدم تا یادم بماند هنوز از رسیدگی به چیزی زنده لذت میبرم؛ این علاقه سالها منتظر یک گلدان بود.
مدتها بود آوازم را نشنیده بودم؛ امروز همراه آهنگی قدیمی خواندم و صدای خودم کمی غافلگیرم کرد.
هر بار وسایل قدیمیام را کنار میزدم، بخشی از سلیقه خودم را هم عقب میگذاشتم؛ امروز یکی را روی میز آوردم.
از میان آن همه کاری که بلد بودم، دلم برای کاری تنگ شده که با شوق انجام میدادم و کسی از من نخواسته بود.
دلم میخواهد دوباره بگویم این را دوست دارم؛ بیآنکه فوراً توضیح بدهم چه فایدهای دارد.
گاهی هم یک آرزوی قدیمی دیگر با خواسته امروزمان هماهنگ نیست. برای چنین حسی، مجموعه دلنوشته خداحافظی با رؤیاهای قدیمی حالوهوای نزدیکتری دارد.
جملات درباره زندگی کردن در زمان حال
زندگی امروز در لحظههای معمولی هم اتفاق میافتد؛ کنار چای، در گفتوگویی کوتاه و در دیدن چیزی که هر روز از کنارش رد میشویم.
چایم را این بار گرم نوشیدم؛ چند دقیقه روی میز ماندن کارها، فرصت یک عصر را از من نگرفت.
منتظر روزی آرامتر بودم تا غروب را ببینم؛ امروز از میان همین شلوغی، کنار پنجره ایستادم.
وقتی کنار تو نشستم، گوشی را برگرداندم؛ دلم میخواست از این دیدار، چهرهات را به خاطر بسپارم.
امروز هم یک روز از همان زندگیای است که برای آیندهاش اینهمه برنامه میریزم.
گاهی تمام چیزی که میخواهم، این است که هنگام خندیدن حواسم به همین خنده باشد.
از کنار درختی که هر روز میدیدم آرامتر گذشتم؛ تازه فهمیدم چند شاخهاش تا بالای دیوار رسیده است.
دلم میخواهد در خاطره این روزها، صدای چند گفتوگوی خوب هم باشد؛ نه فقط فهرست کارهایی که انجام دادهام.
باران امروز را تا آخر تماشا کردم؛ برای چند دقیقه، هیچ خبری از روزهای بعد نمیخواستم.
این عصر ساده را نگه میدارم؛ با خستگیاش، با چای تازهاش، با کسی که حال مرا پرسید.
امروز هنوز جا دارد برای یک صفحه کتاب، یک نگاه به آسمان یا همان استراحتی که مدتها از خودم دریغ کردهام.
متنهای احساسی درباره حسرت و گذشت زمان
این جملهها از گذشته یاد میکنند و در بعضی از آنها، روزنهای برای خواستههای هنوز زنده باقی میماند.
سالها گذشت و من هنوز برای زندگی دلخواهم، تصویر همان آدم جوانتر را در ذهن داشتم.
گاهی برای خودمِ آن سالها دلتنگ میشوم؛ برای شوقی که به عکس یک شهر داشت و فکر میکرد بهزودی راه میافتد.
سخت است دیدن تاریخی که برای شروع نوشته بودم و حالا از کنار آن، چند سال گذشته است.
از بعضی روزها چیزی جز عجله به یاد ندارم؛ دلم میخواست میانشان یک خاطره را با حوصله ساخته بودم.
فکر میکردم خواستههایم همانجا منتظر میمانند؛ بعضیها عوض شدند و بعضی را خودم دیگر مثل قبل نمیشناسم.
با دیدن عکس قدیمی، یادم آمد آن موقع قرار بود چه کارهایی بکنم؛ چند دقیقه نشستم و برای آرزوهای آن روزها دل سوزاندم.
همه فرصتهای گذشته برنمیگردند؛ هنوز میخواهم ببینم با فرصت کوچکی که پیش رویم هست، چه میتوانم کرد.
اگر آن سفر را سالها قبل رفته بودم، امروز خاطرهاش را داشتم؛ شاید سفر تازه، خاطرهای از آدم امروز من بسازد.
در میان حسرتهایم، هنوز علاقهای هست که با شنیدن نامش لبخند میزنم؛ شاید بد نباشد دوباره سراغش بروم.
نمیخواهم هر بار به گذشته فکر میکنم، فقط خودم را سرزنش کنم؛ آن روزها هم خستگیها و گرفتاریهای خودشان را داشتند.
جملات امیدبخش برای یک شروع کوچک
بعضی آغازها بیسروصدا هستند؛ یک قرار مشخص، چند دقیقه تمرین یا بیرون آوردن چیزی از کشو.
امروز برای آن کار قدیمی ده دقیقه وقت گذاشتم؛ کوتاه بود، اما بالاخره زمانی واقعی داشت.
دفتر را روی میز گذاشتم تا این بار برای پیدا کردن آرزویم، لازم نباشد تمام کمد را زیرورو کنم.
شروع تازهام همین بود که پرسیدم کلاس چه روزهایی برگزار میشود؛ سالها حتی سؤالش را هم عقب انداخته بودم.
برای دیدن دوستم تاریخ گذاشتیم؛ خوشحال شدم که این بار قرارمان فقط «یه وقت» نبود.
اگر امروز به جای یک ساعت، پنج دقیقه توان دارم، میخواهم همان پنج دقیقه را با مهربانی برای علاقهام نگه دارم.
هنوز برای سفر دور آماده نیستم؛ از جاهای نزدیک، یکی را برای یک روز خلوت انتخاب کردهام.
یک صفحه نوشتم و بد شد؛ دستکم امشب نوشتهای دارم که میتوانم فردا دوباره بخوانمش.
برای شروع، از وسایلی استفاده کردم که داشتم؛ شوقم مدتها منتظر خرید یک وسیله کامل مانده بود.
از کسی کمک خواستم تا اولین قدم را بهتر بشناسم؛ تنها ماندن با همه سؤالها، کار را برایم دورتر کرده بود.
همه چیز به اندازه تصورم پیش نرفت، ولی خوشحالم که امروز یک تجربه دارم تا دربارهاش فکر کنم.
متن کوتاه برای استوری آرزوهای عقبافتاده
جملههای کوتاه این بخش برای عکس سفر، کتاب، پنجره، دفتر خاطرات یا یک استوری ساده مناسباند.
برای آن فردای همیشگی، بالاخره یک تاریخ میخواهم.
دلم برای سفرهایی تنگ شده که فقط عکسشان را دارم.
امروز هم سهمی از زندگی من است.
این بار، کتاب را تا شب روی میز نگه میدارم.
چند آرزو دارم که هنوز با نامشان لبخند میزنم.
برای یک گفتوگوی ساده، اینهمه صبر کردهام.
دفتر قدیمیام هنوز صفحه سفید دارد.
یک عصر معمولی هم میتواند به خاطره تبدیل شود.
این هفته، یکی از «بعداً»هایم را کوچکتر میکنم.
دلم میخواهد سهمی از امروز را با شوق بگذرانم.
گاهی آرزو فقط میخواهد دوباره صدایش کنیم.
کوله کوچکم را برای یک مسیر نزدیک بستهام.
به خودم فرصت میدهم دوباره چیزی را دوست داشته باشم.
سؤالات متداول درباره دلنوشته آرزوهای عقبافتاده
برای آرزوهایی که همیشه به فردا موکول میکنیم چه بنویسیم؟
متنی را انتخاب کنید که به یک خواسته مشخص نزدیک باشد؛ مانند سفر، یادگیری یا گفتوگو. جمله «دلم میخواهد یک بار، وقتی میگویم این هفته، واقعاً منظورم همین هفت روز پیش رو باشد» نمونهای کوتاه از این حالوهواست.
چه متنی برای استوری سفرهای نرفته مناسب است؟
میتوانید بنویسید: «دلم برای سفرهایی تنگ شده که فقط عکسشان را دارم.» افزودن نام مقصد یا خاطرهای از برنامه سفر، جمله را شخصیتر میکند.
چگونه دلنوشتهای درباره علاقههای فراموششده بنویسیم؟
از یک جزئیات ملموس شروع کنید؛ کتاب نیمهخوانده، ساز در جعبه یا دفتر قدیمی. سپس بنویسید دیدن آن وسیله چه چیزی را از علاقه گذشتهتان به یاد میآورد.
آیا این متنها برای نامه به خودمان مناسباند؟
بله. دلنوشته «نامهای مهربان به خودم» برای همین لحن نوشته شده است. میتوانید نام علاقه، شرایط زندگی و قدم کوچکی را که در ذهن دارید به آن اضافه کنید.
برای زندگی در زمان حال چه جمله کوتاهی انتخاب کنیم؟
«امروز هم سهمی از زندگی من است» یا «یک عصر معمولی هم میتواند به خاطره تبدیل شود» برای استوری یا یادداشت کوتاه مناسباند.
چطور متن آرزوهای عقبافتاده را امیدوارانه تمام کنیم؟
در پایان، به چیزی مشخص و نزدیک اشاره کنید؛ یک قرار، چند دقیقه تمرین یا باز کردن دفتر. این پایان، حس ادامه داشتن را به روایت شما میدهد، بدون اینکه لازم باشد برای همه آرزوها وعده بدهید.
حرف آخر؛ برای یکی از آرزوهایمان جا باز کنیم
شاید همه سفرها ممکن نشوند و هر علاقهای هم به شکل قدیمیاش برنگردد. اما گاهی هنوز میشود کاری را از انتظار بیرون آورد: کتابی را باز کرد، برای دیداری زمان گذاشت یا دوباره کنار سازی نشست که مدتها خاموش بوده است. این لحظهها کوچکاند و میتوانند بخشی از روز واقعی ما باشند؛ با همان محدودیتها و مسئولیتهایی که داریم.
اگر قرار باشد از این مجموعه فقط یک جمله همراهتان بماند، امیدوارم به خواستهای نزدیک باشد که هنوز با یادش دلتان گرم میشود. میتوانید نامش را جایی بنویسید؛ شاید روی صفحه بعدی دفتر، کنار تاریخ همین روز.
دلم میخواهد وقتی سالها بعد از امروز حرف میزنم، یادم بیاید یکی از آرزوهایم را از کشو بیرون آوردم و مدتی با آن زندگی کردم.
برای مطالعه بیشتر درباره رابطه ما با زمان، معرفی و خلاصه کتاب چهار هزار هفته نیز در روزانه در دسترس است.








