متن درباره بی پولی ( جملات سنگین و تلخ درباره بی پولی و فقر )

مجموعه‌ای از جملات تلخ، سنگین و واقع‌گرایانه درباره بی‌پولی و فقر؛ متن‌هایی که رنج و ناچیزیِ پول در زندگی را به زبان ساده و بی‌پرده بیان می‌کنند. 🖤

متن درباره بی پولی ( جملات سنگین و تلخ درباره بی پولی و فقر )

بی‌پولی، وقتی بر زندگی سایه می‌افکند که انسان را از «بودن» به «زنده‌ماندن» وامیدارد. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از متن درباره بی‌پولی را گردآوری کرده‌ایم تا با این جملات، گوشه‌ای از رنج، تلخی و گاه طنزِ تلخِ این وضعیت را به تصویر بکشیم. باشد که این نوشته‌ها، آینه‌ای باشند برای آن دل‌هایی که در روزگارِ ناخوشِ اقتصاد، در جستجویِ راهی برایِ «گذر از این شبِ سخت» هستند.

فهرست موضوعات این مطلب

متن بی پولی و فقر

بهترینِ دورانِ عمرم را پایِ صفِ نانِ شب، پیر شدم؛ حالا که نان هم گران شده، ببینم با چه بهانه‌ای زنده بمانم؟

تویِ این بازار، هر روز یک چیز گرون‌تر می‌شه، به جز امید؛ امید که هر روز، ارزون‌تر و بی‌ارزش‌تر می‌شه.

نه پولی برایِ خریدِ یک لبخند دارم، نه توانی برایِ خریدنِ یک رویا؛ فقط مانده‌ام با دستانی خالی و چشمانی که روشناییِ فردا را نمی‌بینند.

صبح که بیدار می‌شوم، به جایِ برنامه‌ریزی برایِ زندگی، حساب می‌کنم که امروز از کدام آرزو بگذرم تا بتوانم نانِ شب را تهیه کنم.

روزگاری بود که جوانی‌مان را با خنده و آرزو سپری می‌کردیم؛ حالا که پیری رسیده، فقط حسرتِ روزهایی را داریم که حتی یک لیوان چای، برایمان تفریح بود.

سقفِ خانه‌هایمان، هر روز کوتاه‌تر می‌شود؛ نه از باد و باران، که از سنگینیِ اعداد و ارقامی که رویِ شانه‌هایِ خسته‌مان نشسته.

تویِ این روزگار، حتی گریه کردن هم گران شده؛ اشک‌هایم را نگه می‌دارم برایِ روزی که هزینه‌اش از جیبِ خالی‌ام، کم‌تر برود.

باران که می‌بارد، نه برایِ من شادی می‌آورد، نه طراوت؛ فقط یادم می‌آورد که یک روز، برایِ تماشایِ باران، وقت داشتیم؛ حالا نه باران را می‌بینیم، نه وقت را.

نسلِ ما، در میانِ اعداد و ارقام، گم شد؛ جوانی‌مان را پایِ صف‌هایِ طولانی و وعده‌هایِ پوچ، از دست دادیم و حالا، فقط مانده‌ایم با یک پیریِ بی‌نتیجه.

بعضی‌ها با پول، زندگی می‌خرند؛ ما با آرزو، مرگ را به تعویق می‌اندازیم؛ و هر روز، قیمتِ همین تعویق، بالاتر می‌رود.

هر چه جلوتر می‌رویم، عقب‌تر می‌افتیم؛ مثلِ آدمی که در باتلاق، هر چه تقلا می‌کند، غرق‌تر می‌شود.

بی‌پولی، یعنی دیگر نتوانی به چشمِ بچه‌هایت نگاه کنی؛ چون می‌دانی که نمی‌توانی حتی یک لبخندِ ساده را برایشان بخری.

از پسرک فقیر پرسیدند :

تا بحال دروغ گفته ای ؟ پسرک گفت :

دروغ هایم زمانی شروع شد که :

موضوع انشایم این بود:

تابستان را چگونه گذرانده اید ؟

اگر پول داشته باشی

انسان ها تو را خواهند شناخت

اما اگر پول نداشته باشی

تو انسان ها را خواهی شناخت

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا… آقا “دعا ” می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا “دعا ” می کند!

فقر مانند برده داری طبیعی نیست

ساخته دست بشر است

و با عملکرد انسان ها می توان بر آن غلبه

و آن را ریشه کن کرد

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

در خیابان مرد جوان بسیار فقیری را دیدم که عاشق بود

کلاهش قدیمی بود

کت او کهنه بود

آرنج ربای او پاره بود

کفش هایش سوراخ بود

و ستارگان در قلبش می درخشیدند

پول نقاش نیست

اما رنگ آدم ها را عوض می کند!!…

مطالب مشابه: متن درباره گرسنگی | جمله سنگین

متن بی پولی و فقر

عکس نوشته درباره بی پولی

اغلب، فقرا برای همدردی

و دستگیری از دیگران آمادگی بیشتری دارند

حدیث فقر را محرم نباشد

وگر باشد مگر زآدم نباشد

طبایع را نباشد آنچنان خوی

که هرگز رخش چون رستم نباشد

سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظ

نگه کردم چو جام جم نباشد

ای کاش امشب پدر

به پولی برسد

شکم گرسنه ی ماهم،

به آب و نونی برسد

بی پول رسید

ای خدا

جیبش خالی بود

بی کاری

بی پولی

گرسنگی

بد دردی است

دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد

چه آسان به خاک پس دادیمش

و همسایه اش زیارتش قبول ….

دیشب از سفر رسید

خط فقر دقیقا همین جاست. فاصله ای هم با ما ندارد. درست زیر پای ماست

زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن به فاصله یک مصوبه است!

به فاصله یک امضای ناقابل!

دنبال نرخ واقعی تورم و بیکاری نگردید چون خط فقر همین جاست!

درست در یک قدمی ما و ما عابری گذران، فقط گذر می کنیم و آمارها را نگاه می کنیم

اما واقعیت، در زیر همین پل شکل می گیرد. خط فقر همین جاست …

فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق

باز کند قفل را فقر مبارک کلید

مولانا

فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن

فقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن

از برای زاد راه اندر چراگاه صفا

پیش جانان جان بی‌جان خوان بی‌نان داشتن

ما در صف گدایان

خرمن خرمن گرسنگی و فقر

از

مزرع کرامت این عیسی صلیب ندیده

با داس هر هلال درودیم…

محمدرضا شفیعی کدکنی

یا باید روی پولات کنترل داشته باشی

یا بی پولی تا آخر عمر کنترلت می کنه!

از خودم بدم آمد ، وقتی که به پسرک گفتم :

کفش هایم را خوب رنگ کن

و او گفت : خاطرت جمع باشد مثل سرنوشتم برایت سیاه می کنم

عزیز دلم!

منتظر آن دمم که نگاهم کنی،

و ثانیه‌ها به احترام نگاهت بایستند لااقل

و سالِ دل تحویل شود

و مردمان بخندند

و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند

و ناجوانمرد از شرم بمیرد…

پاییزِ زندگیِ ما، با برگ‌هایِ خشکِ اسکناس‌هایِ خالی، شروع شد و حالا، زمستانِ پیری، با هیچ هیزمی، گرم نمی‌شود.

هر روز که می‌گذرد، یک پنجره از خانه‌یِ آرزوهایمان را می‌بندیم؛ تا جایی که حالا، فقط یک دریچه‌یِ کوچک برایِ نفس‌کشیدن باقی مانده است.

 در این هوایِ غبارآلودِ گرانی، دیگر نمی‌توان افق را دید؛ نه افقِ فردا را، نه افقِ رویاهایِ دیروز را.

جوانی‌مان را با نرخِ تورم، حساب کنید، می‌شود یک قرصِ نانِ خشک؛ و ما، با همان نانِ خشک، پیری را می‌گذرانیم.

فقر، یعنی با چشمانِ باز، تماشا کنی که چگونه همه‌چیز از دستت می‌رود؛ حتی آن چیزهایی که فکر می‌کردی هیچ‌وقت، قیمت ندارند.

تویِ این روزگار، عشق هم مثلِ بقیه‌چیز، گران شده؛ نه می‌توان عاشق بود، نه می‌توان نان خرید؛ فقط می‌ماند یک دلِ خالی و یک سفره‌یِ بی‌برکت.

باران که می‌بارد، اشک‌هایم را پنهان می‌کند؛ اما نمی‌تواند بویِ ناامیدی را که از لایِ درزهایِ خانه‌یِ خالی‌مان بیرون می‌زند، بشوید.

 قبلاً برایِ فردا برنامه می‌ریختیم؛ حالا حتی برایِ امروز هم، پولِ کافی نداریم؛ و فردا، فقط یک کلمه‌یِ بیمعنی‌ست در تقویمِ خالیِ زندگی‌مان.

 سقفِ خانه، دیگر نه از آجر، که از نگرانی‌هایِ روزمره ساخته شده؛ هر شب که می‌خوابیم، یک ترکِ تازه رویِ آن ظاهر می‌شود.

نه عزیز من

همه شبیه هم نیستند

برف برای خیلی‌ها

نه زیباست

و نه رمانتیک

تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم باز

نه زخمهای من خوب می‌شود نه زخمهای تو

به من گرسنگی بدهید

سخت و جان فرسا

اما برایم عشقی کوچک باقی بگذارید

صدایی که در پایان روز

با من سخن بگوید

دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند

و این تنهایی طولانی را بر هم زند

جمعی بودیم،

هوای غم میخوردیم

در فصل گرسنگی به سر می بردیم؛

چون سیر شدیم

ز هم دور گشتیم

ای کاش در آن گرسنگی میمُردیم

تنها رسالت من در جهان

دوست داشتن توست

ببخش اگر

به جنگ و گرسنگی و ترس

فکر کرده ام

مطالب مشابه: متن غمگین در مورد مشکلات زندگی | متن سنگین خسته ام

عکس نوشته درباره بی پولی

سفره ام از گرسنگی سبز است

نان به نرخ شما نخواهم خورد

متن بی پولی و عشق

ما هیچی نداریم

ولی اگه یه تکه نون هم داشته باشیم

با اونی میخوریم که باهامون گشنگی کشیده

عده کمی را دیده ام

که از گرسنگی بمیرند؛

صدها هزار نفر،

از پرخوری

شاها تا کی بود بهار گرسنه

خائن سیر و درستکار گرسنه‌؟

خرمگس و عنکبوت و پشه و زنبور

آن همه سیرند و نوبهار گرسنه

پسر : چقد طول میکشه

تا این فقر تموم شه؟

پدر : چهل روز پسرم

پسر : یعنی بعد چهل روز

پولدار میشیم بابا؟

پدر : نه پسرم نه

بهش عادت می کنیم

امروز وسط خیابانی شلوغ از بی‌تفاوتی

کودک فقری از سیری گرسنگی

بی‌حال بر زمین افتاد و

چین دیگری

بر پیشانی پیر شده من

زود لنگر انداخت

نگاه کن پیاده‌رو کنار آن میدان قشنگ

اون گوشه‌اش عکس یک ناله پیداست و

گوش کن به صدای پایین شهر

رنج آواز می‌خواند و فقر

چون دیوانه‌ای خندان

سوار شده بر اسب چوبی

تمام کوچه‌ها را یورتمه می‌تازد

در این بازارِ بی‌رونق، تنها چیزی که رونق دارد، ناامیدیست؛ و ما، مشتریانِ همیشگیِ این کالایِ بی‌ارزش.

هر روز که قیمتِ زندگی بالا می‌رود، یک تکه از وجودِ ما، برایِ همیشه، از بین می‌رود؛ تا جایی که دیگر نمی‌دانیم، ما هستیم که زندگی می‌کنیم، یا زندگی، ما را می‌بلعد.

بی‌پولی، یعنی نتوانی به چشمِ مادرت نگاه کنی و بگویی که خوبی؛ چون می‌دانی که نه خوبی، نه بدی، فقط یک روزِ دیگر از زندگیِ سخت، گذشته است.

پاییزِ ما، با برگ‌هایِ خشکِ اسکناس‌هایِ خالی، شروع شد؛ و حالا، با تمامِ برگ‌هایی که ریخته، باز هم، چیزی برایِ زمستان نداریم.

تویِ این روزگار، حتی مردن هم گران است؛ پس مانده‌ایم که با همین پولی که نداریم، زندگیِ ارزانی را بخریم؛ زندگی‌ای که هیچ‌کس، حتی خودمان، نمی‌خواهیم.

غبارِ گرانی، رویِ همه‌چیز نشسته؛ حتی رویِ لبخندهایِ کودکیِ که نمی‌فهمد چرا پدرش، دیگر نمی‌خندد.

قبلاً فقر، یعنی نداشتن؛ حالا فقر، یعنی داشتنِ همه‌چیز، اما نرسیدن به هیچ‌چیز؛ یعنی تماشایِ زندگی از پشتِ یک شیشه‌یِ مات.

پایانِ هر ماه، یک پایانِ دیگر برایِ رویاهایِ ماست؛ و شروعِ ماهِ بعد، فقط یک شروعِ تازه برایِ نگرانی‌هایِ تکراری.

 ما در این روزگار، با دستانِ خالی، بزرگ شدیم؛ و حالا، با همان دستانِ خالی، پیر می‌شویم؛ و هیچ‌کس، حتی خودمان، نمی‌داند که این دستان، چه روزی، پر خواهند شد..

با چه قیمتی می‌شود یک لبخندِ صادقانه خرید؟ این روزها، حتی لبخند هم، برایِ من، یک کالایِ لوکس شده است.

نه پولی برایِ فردا دارم، نه امیدی برایِ امروز؛ در این روزگار، تنها چیزی که بی‌نهایت است، نگرانی‌هایِ بی‌پایان است.

وقتی همه‌چیز گران می‌شود، تنها چیزی که ارزان‌تر از همیشه می‌شود، ارزشِ یک انسانِ بی‌پول است.

خانه‌ای که با هزار آرزو ساختم، حالا با یک نگاهِ خالی، در حالِ فروپاشی است؛ و من، تماشاچیِ این فروپاشی‌ام.

در این بازارِ بی‌رحم، هر روز یک کالا گران‌تر می‌شود؛ اما ارزشِ عرقِ جبینِ ما، هر روز، کمتر.

فقر، یعنی دیدنِ کودکی که آرزویِ یک اسباب‌بازی را دارد و ندانستنِ چگونه برآورده کردنِ آن؛ با دستانی که حتی برایِ نان هم، خالی‌اند.

 هر روز که از خواب برمی‌خیزم، با خودم فکر می‌کنم که امروز، از کدام آرزو باید بگذرم تا بتوانم یک روزِ دیگر را زنده بمانم.

این روزها، باران هم برایِ من، دیگر یک نعمت نیست؛ یادآوریِ سقفِ نمناکِ خانه‌ایست که نمی‌توانم تعمیرش کنم.

تویِ این روزگار، حتی قرض گرفتن هم، یک هنر شده؛ هنری که ما، استادِ آن شده‌ایم، اما هیچ‌وقت، از آن، سودی نبرده‌ایم.

وقتی سبدِ خریدت، از ارزشِ ماهیانه‌ات بیشتر می‌شود، می‌فهمی که دیگر، در این کشور، خریدارِ چیزهایِ ساده هم، گران شده‌ای.

جوانی‌مان را با آرزوهایِ بزرگ سپری کردیم؛ اما حالا، بزرگ‌ترین آرزویِ ما، تهیه‌یِ یک شامِ ساده برایِ خانواده‌مان است.

رویاهایِ ما، هر روز، کوچک‌تر می‌شوند؛ مثلِ خانه‌هایی که با دیوارهایِ کوتاه، از تورم، پنهان می‌شوند.

مطالب مشابه: جملات ادبی سنگین | جملات نیش دار و کوبنده

متن درباره گران شدن همه چیز

فقر، یعنی وقتی به آینه نگاه می‌کنی، نه خودت را می‌بینی، که همه‌یِ چیزهایی را می‌بینی که نمی‌توانی بخری.

در این روزگار، حتی غم هم، گران شده؛ دیگر نمی‌توانی به راحتی غصه بخوری، چون هزینه‌یِ غصه، از جیبِ خالی‌ات، برنمی‌آید.

متن درباره گران شدن همه چیز

هر روز که می‌گذرد، یک تکه از پوستِ استقامتِ ما، کنده می‌شود؛ تا جایی که دیگر، نه پوستی مانده، نه استقامتی.

در این هوایِ غبارآلود، هیچ چیز دیده نمی‌شود؛ نه آینده، نه راه، نه حتی ردِّ پایِ کسانی که قبلاً از این مسیر، عبور کرده‌اند.

قبلاً فقر، یعنی نداشتنِ یک چیز؛ حالا فقر، یعنی نداشتنِ همه‌چیز؛ یعنی از دست دادنِ تواناییِ خواستن، حتی یک آرزویِ کوچک.

پاییزِ زندگیِ ما، با برگ‌هایِ زردِ اسکناس‌هایِ خالی، شروع شد؛ و حالا، در دلِ زمستان، هیچ آتشی، نمی‌تواند ما را گرم کند.

تویِ این روزگار، حتی نفرت هم، به یک کالایِ لوکس تبدیل شده؛ کسی که نمی‌تواند نان بخرد، نمی‌تواند دشمنی کند؛ فقط می‌تواند سکوت کند.

شب که می‌شود، به جایِ ستاره‌ها، نگرانی‌ها را می‌شمارم؛ و هر شب، یک نگرانیِ تازه، به جمعِ آنها اضافه می‌شود.

قبلاً برایِ زندگی کردن، پول لازم بود؛ حالا برایِ نفس کشیدن هم، باید هزینه بدهی؛ و ما، دیگر، تواناییِ نفس کشیدن هم نداریم.

روی دیوارهایِ خانه، نه عکسِ خاطرات، که لیستِ قیمت‌ها را آویزان کرده‌ایم؛ تا هر روز، با دیدنِ آنها، بدانیم که چقدر فقیر شده‌ایم.

بعضی‌ها می‌گویند که پول، همه‌چیز نیست؛ اما وقتی هیچ‌چیز نداری، می‌فهمی که پول، برایِ خریدنِ حتی یک لبخند، لازم است.

باران که می‌بارد، من به جایِ شادی، به سقفِ نمناکِ خانه نگاه می‌کنم و می‌ترسم که مبادا این باران، آخرین بارانِ زندگیِ من باشد.

تویِ این روزگار، حتی آبرو هم، به نرخِ روز، فروخته می‌شود؛ و ما، بدونِ پول، مشتریِ هیچ‌چیز، حتی خودمان، نیستیم.

هر روز که قیمتِ زندگی بالا می‌رود، یک در از خانه‌یِ آرزوهایمان، بسته می‌شود؛ تا جایی که دیگر، هیچ دری، برایِ گشودن، باقی نمانده است.

فقر، یعنی با دستانی پر از زخمِ کار، و دلی پر از آرزوهایِ ناتمام، به استقبالِ فردایی بروی که هیچ‌چیز، جز یک روزِ دیگرِ خالی، برایت ندارد.

پاییزِ ما، با برگ‌هایِ ریخته، به ما می‌گوید که هیچ‌چیز، ماندگار نیست؛ اما ما، حتی برایِ یک بهارِ تازه، پولی نداریم.

 در این روزگار، تنها چیزی که از ما باقی می‌ماند، ردِّ پایِ ناامیدی‌ست؛ ردِّ پایی که هیچ‌کس، برایِ پیدا کردنش، به اندازه‌یِ کافی، پول ندارد.

پایانِ هر روز، یعنی یک آرزویِ دیگر، برایِ همیشه، به پایان رسیده است؛ و ما، با دستانی خالی‌تر از دیروز، به استقبالِ فردا می‌رویم.

در این روزگار، حتی نگاهِ فروشنده هم، با قیمتِ اجناس، بالا و پایین می‌شود.

بارانِ پاییزی، برایِ ما فقط یک هوایِ گرفته نیست؛ یعنی کفشِ بچّه‌ها، باز هم سوراخ می‌شود و پولِ تعمیرش را نداریم.

بعضی شب‌ها، با خودم فکر می‌کنم که نکند فقر، مسری است و هر چه بیشتر با فقرا نشستیم، بیشتر در آن غرق می‌شویم.

از پشتِ شیشه‌یِ مغازه‌ها، آرزوها را نگاه می‌کنم؛ آرزوهایی که هر روز، با یک برچسبِ قیمتِ جدید، از دسترسِ من، دورتر می‌شوند.

در این شهر، حتی زباله‌گردها هم، برایِ پیدا کردنِ یک بطریِ خالی، با هم رقابت می‌کنند.

می‌خواهم برایِ مادرم یک شاخه گل بخرم، اما وقتی قیمتش را می‌پرسم، می‌بینم که ارزشِ یک روزِ کارِ من است؛ پس دستم را خالی برمی‌گردانم.

وقتی همه‌چیز گران می‌شود، حتی کلمه‌یِ «نه» هم، برایِ گفتن به بچه‌ها، سنگین‌تر از همیشه می‌شود.

 حسابِ بانکیم را که نگاه می‌کنم، کمتر از عددِ سنم، پول دارد؛ اما تویِ خیابان، همه، از من، بزرگ‌تر به نظر می‌رسند.

قبلاً برایِ عید، لباسِ نو می‌خریدیم؛ حالا برایِ عید، فقط لباسِ تمیز را از کمد بیرون می‌آوریم و امیدواریم که کسی، متوجهِ کهنگیِ آن نشود.

پاییز، دیگر برایِ ما، فقط یک فصل نیست؛ یعنی شروعِ سرما، بدونِ پولِ خریدِ لباسِ گرم، یعنی شروعِ یک زمستانِ سختِ دیگر.

بعضی‌ها، برایِ تفریح، به کوه می‌روند؛ ما برایِ زنده ماندن، به همان کوه، برایِ چیدنِ هیزم می‌رویم.

در این گرد و غبارِ گرانی، نه راهِ نجاتی پیدا می‌شود، نه روزنه‌ای از امید؛ فقط یک تونلِ تاریکِ بی‌پایان.

همیشه فکر می‌کردیم که فقر یعنی گرسنگی؛ اما حالا می‌دانیم که فقر، یعنی تحقیر شدن پشتِ صفِ نان، یعنی به خاطرِ یک قرصِ نان، آبرویت را بفروشی.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یک روز، برایِ خریدِ یک بستنی برایِ بچه‌ام، مجبور باشم حساب و کتاب کنم و از خریدِ آن، منصرف شوم.

تویِ این روزگار، حتی خیال‌پردازی هم، گران شده؛ هر بار که می‌خواهم به فردا فکر کنم، صورتحسابِ آن، در ذهنم، جریمه‌ام می‌کند.

درِ خانه‌ای که باز می‌کنی، بویِ نگرانی، از لایِ درزهایش، به استقبالت می‌آید؛ بویی که هیچ عطری، نمی‌تواند آن را بپوشاند.

کاش می‌توانستم از همین ناامیدی، پول دربیاورم؛ چون اگر اینطور بود، من، میلیاردرِ این شهر بودم.

سقفِ خانه‌ام، با هر باران، یک نشتیِ تازه پیدا می‌کند؛ و من، با هر نشتی، یک امیدِ تازه را از دست می‌دهم.

مطالب مشابه: بیو دارک انگلیسی | متن سنگین و باکلاس

متن سنگین بی پولی

بعضی از ما، آنقدر فقیر شده‌ایم که برایِ خوشحال بودن، فقط به یک خبرِ خوب نیاز داریم؛ خبری که هرگز، از راه نمی‌رسد.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، نه پشیمانی دارم، نه حسرت؛ فقط یک سوال: چطور شد که ما، با این همه آرزو، به این روز افتادیم؟

مردم می‌گویند که پول، خوشبختی نمی‌آورد؛ اما همین مردم، وقتی پول ندارند، از همه چیز، بدبخت‌تر می‌شوند.

آرزوهایِ من، هر روز کوچک‌تر می‌شوند؛ مثلِ یک نقطه که کم‌کم، در میانِ تاریکی، ناپدید می‌شود.

در این بازارِ سرد، تنها چیزی که داغ است، دلِ کسانیست که از خریدِ یک لیوان چای، عاجز مانده‌اند.

با هر برگِ ریخته، یک امید از من می‌افتد؛ و درختِ زندگیِ من، هر روز، لخت‌تر از دیروز می‌شود.

گاهی می‌ترسم که نکند بچه‌هایم، بزرگ شوند و فقط پدرِ خسته‌یِ پشتِ صفِ نان را به یاد بیاورند؛ نه عشق را، نه محبت را.

خیابان‌ها، پر از مردمیست که با چشم‌هایِ خالی، به ویترینِ مغازه‌ها خیره شده‌اند؛ و من، یکی از آنها هستم.

ماه که می‌شود، به جایِ حقوق، فقط یک عددِ کم‌تر از خرجیِ ماهِ قبل را در جیبم پیدا می‌کنم.

در این روزگار، حتی یک «نه»یِ صادقانه هم، برایِ ما، یک کالایِ لوکس است؛ چون نمی‌توانیم به هیچ‌کس، نه بگوییم، مگر اینکه پول داشته باشیم.

بویِ نانِ تازه، از کوچه‌یِ همسایه می‌آید و من، با بویِ آن، شکمِ خالی‌ام را سیر می‌کنم.

صفِ نان که می‌بینم، دلم برایِ روزهایی تنگ می‌شود که نان، فقط یک خوراکِ ساده بود، نه یک آرزویِ بزرگ.

بعضی از ما، آنقدر فقیر شده‌ایم که حتی رویاهایمان را هم، اقساطی می‌خریم.

متن سنگین بی پولی

تویِ این شهر، هر چه نگاه می‌کنم، یک مغازه‌یِ تازه باز شده؛ اما هیچ‌کدام، برایِ جیبِ خالیِ ما، نیست.

کاش می‌توانستم با همین نگاهِ خالی، یک روزِ پر از امید را بخرم؛ اما امید، این روزها، از نان هم، گران‌تر شده است.

 در این گرد و غبارِ گرانی، حتی لبخند هم، مثلِ یک گنجِ نایاب شده که فقط پولدارها، می‌توانند آن را داشته باشند.

 وقتی بچه‌هایم از من می‌پرسند که چرا نمی‌توانیم مثلِ بقیه برویم مسافرت، فقط می‌توانم بهشان نگاه کنم و لبخندِ تلخی بزنم.

در این روزگار، حتی بهار هم، دیگر برایِ ما، یک شروعِ تازه نیست؛ فقط یادآوریِ بدهی‌هایِ سالِ قبل است.

با هر روز که می‌گذرد، یک رویا را از لیستِ زندگی‌ام، خط می‌زنم؛ تا جایی که لیست، کاملاً خالی شده است.

این روزها، بیشتر از آنکه به فردا فکر کنم، به امروز فکر می‌کنم؛ چون فردا، فقط یک کلمه‌یِ ترسناک است که هیچ‌کس، توانِ روبرو شدن با آن را ندارد.

باران، برایِ من، دیگر فقط آب نیست؛ اشکِ آسمان است برایِ روزگارِ سختِ ما.

بعضی از ما، آنقدر فقیر شده‌ایم که دیگر، حتی توانِ گریه کردن هم نداریم؛ چون اشک، هم، انرژی می‌خواهد و ما، انرژی‌مان را برایِ بقا، ذخیره کرده‌ایم.

با هر برگِ ریخته، یک امید از من می‌افتد و درختِ زندگیِ من، هر روز، لخت‌تر از دیروز می‌شود.

تویِ این روزگار، حتی قرض گرفتن هم، به یک شغلِ تمام‌وقت تبدیل شده است؛ شغلی که هیچ‌کس، برایِ آن، حقوق نمی‌دهد.

من و خانواده‌ام، مثلِ یک کشتیِ شکسته، در میانِ این طوفانِ گرانی، دست و پا می‌زنیم؛ اما هیچ‌کس، نه ناخدا دارد، نه نقشه.

بعضی از ما، برایِ یک روزِ ساده، باید یک ماه، برنامه‌ریزی کنیم؛ و باز هم، در آخرِ ماه، چیزی برایِ خوشحالی، باقی نمی‌ماند.

وقتی به حسابِ بانکیم نگاه می‌کنم، کمتر از عددِ سنم، پول دارد؛ اما تویِ خیابان، همه، از من، بزرگ‌تر به نظر می‌رسند.

 در این روزگار، حتی یک لبخندِ صادقانه هم، برایِ ما، یک کالایِ لوکس شده است؛ لبخندی که هیچ‌کس، نمی‌تواند آن را بخرد.

پاییزِ عمرِ ما، با برگ‌هایِ زردِ ناامیدی، آغاز شد و حالا که زمستانِ پیری رسیده، هنوز، دستمان، از یک مشتِ امید، خالی است.

بعضی از ما، آنقدر درگیرِ بقا هستیم که فراموش کرده‌ایم زندگی، یعنی چیزی فراتر از نفس کشیدن.

 پایانِ هر ماه، یعنی یک رویایِ دیگر، برایِ همیشه، به پایان رسیده است؛ و ما، با دستانی خالی‌تر از دیروز، به استقبالِ فردا می‌رویم.

سؤال ۱: بی‌پولی چه تأثیری بر روحیه و زندگی افراد می‌گذارد؟

پاسخ: بی‌پولی، اعتمادبه‌نفس را می‌گیرد، روابط را سرد می‌کند و انسان را در کوچک‌ترین انتخاب‌های زندگی به بن‌بست می‌کشاند.

سؤال ۲: یک جمله تلخ درباره فقر چیست؟

پاسخ: «فقر یعنی آرزوهایت را نه با عمل، که با قیمت‌شان بسنجی.»

سؤال ۳: چه متنی برای بیان رنجِ بی‌پولی در استوری مناسب است؟

پاسخ: «وقتی پول نباشد، حتی غم‌هایت هم ارزان‌ترند، اما گران‌تر تمام می‌شوند.»

سؤال ۴: این جملات برای چه فضایی مناسب‌اند؟

پاسخ: کپشن، دلنوشته، استوری و بیو.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.