بریدههایی از کتاب آرزوهای بزرگ اثر جاویدان چارلز دیکنز
بریدههایی از کتاب آرزوهای بزرگ را در روزانه قرار دادهایم. آرزوهای بزرگ، در ترجمه صحیح توقعات بزرگ یا انتظارات بزرگ رمانی است از چارلز دیکنز، نویسنده نامدار انگلیسی، که ابتدا به صورت داستان دنبالهدار از دسامبر ۱۸۶۰ تا اوت ۱۸۶۱ میلادی در هفتهنامه «سراسر سال» به چاپ رسید. اما در اکتبر ۱۸۶۱، انتشارات چپمن و هال رمان کامل را در سه جلد منتشر کرد.این کتاب در سال ۱۳۸۴ توسط دکتر هادی محب علیان ترجمه گردید.

خلاصه داستان این کتاب
پریپ هفت ساله، زندگی محقر و فروتنانهای را در کلبهای روستایی، با خواهری بدخلق و سختگیر و شوهر خواهرش «جو گارگِری» آهنگری پرتوان اما مهربان و نرمخو، میگذراند. او که روزی برای سر زدن به قبر مادر و پدرش به گورستان میرود، بهطور اتفاقی با یک زندانی فراری محکوم به اعمال شاقه به نام «آبل مگویچ» روبرو میشود. آن زندانی، داستانی ترسناک برای کودک سر و هم میکند تا او نانی برای رفع گرسنگی و سوهانی برای رهایی خویش از غل و زنجیری که به دست و پایش بستهاست، بیاورد. پیپ هم از روی ناچاری و هم از دلرحمی او را یاری میکند….
جملاتی از کتاب آرزوهای بزرگ
هرگز نبايد از اشكريختن احساس خجالت كنيم؛ زيرا اين اشكها مثل قطرههای باران هستند كه برگرد و غباری كه زمين برمیانگيزد و با آنها پردهای بر دلهای بیعاطفهی ما میكشد، باريده و باعث شفافيتش میشود.
با شرافت و صداقت زندگی كن تا بتونی با خيال راحت بميری.
يه كتاب خوب به من بده و يه روزنامهی خوب، منو جلوی يه آتيش خوب بنشون، اونوقت ديگه هيچی نمیخوام.
اينكه اين ترس چهقدر واهی است اهميت ندارد، خود اين ترس است كه مهم است.
هرچهقدر هم بد كرد و خطاهای زيادی مرتكب شد؛ ولی آدم خوش قلبی بود.

بهراستی نمیدانستم چرا اين لباس اميد را كه ديگر پوسيده و هزار تكه شده بود، همچنان حفظ میكردم؟ آيا تمام آدمهايی كه در وضعيتی مشابه من هستند، چنين عمل نمیكنند؟ آيا آنها اميد خود را بهيكباره قطع میكنند؟
از آن موقع به بعد، كه خيلی هم گذشته، بيشتر وقتها، خودم انديشدهام كه آدمهای كمی هستند كه میدانند بچهها در اثر ترس و وحشت بسيار رازدار میشوند. اينكه اين ترس چهقدر واهی است اهميت ندارد، خود اين ترس است كه مهم است. من از مرد جوانی كه میخواست دل و جگرم را بيرون بكشد در هراس بودم؛ از مردی كه زنجيرآهنی بهپا داشت و من با او حرف زده بودم میترسيدم و از خودم؛ يعنی كسی كه وعده داده بود خوراك و سوهان برای آن مرد ببرد، وحشت كرده بودم. هرگز هم اميدی نداشتم كه بتوانم با كمك خواهر مقتدرم كه در هرلحظه مرا نسبت به خودش بيزارتر میكرد، از دست اين ترسها نجات پيدا كنم.
اگه نمیتونی كلمهی مناسبی برای بيان وضعيت كنونيت پيدا كنی، بگو آدم خوبی هستی كه شجاعت و ترديد، جسارت و كمرويی و خيالبافی و عمل، بهنحو عجيبی در وجودت درهم آميخته.
سرم را كه بالا آوردم و تابلوی راهنما را ديدم، وجدان معذبم گويی متوجه هيولايی شده كه من را بهسوی كشتی زندانيان فرا میخواند.
چه فكرهای خندهداری ذهنم را درگير كرده بود؛ چون احساساتی كه برای بزرگسالان بسيار جدی مینمايد، ممكن است در ذهن يك بچه بسيار خندهدار باشد
ديگر دربارهی بهشتی كه در آخرت به مردم تهيدست وعده داده شده بود، موعظه نمیكرد.
امروز تماس دست لرزانت با دستم برايم چنان دلپذير و عظيم جلوه كرده كه میپندارم فرشتهای مرا با بالهايش لمس كرده است.
«اما اونطور كه يادم مياد، در آخرين خداحافظی گفتی خدا پشت و پناهت باشه و از سر گناهات بگذره! اگه اين جملهها رو اونموقع تونستی بگی، حالا هم بیهيچ درنگی به من بگو، بهخصوص حالا كه رنج و عذاب به من آموخته كه احساسها و عواطف درونی شما رو بهخوبی بفهمم و درواقع بدبختی و مصيبت، آموزگار بسيار مؤثری برای من بوده. من حالا شكسته و خميده شدم؛ ولی اميدوارم شكل بهتری پيدا كرده باشم. همونطور كه هميشه به من لطف داشته و به من خوبی كردی، حالا هم همونگونه باش و منو مطمئن كن كه بعد از اينم باهم دوست بمونيم.»
از روزی كه بدشناسی بهم رو آورد، باهام مهربونتر از روزهايی بودی كه روی قلهی بخت و اقبال بودم. اين برام خيلی باارزشه.
اگه نتونی خودتو از راه درست از جماعت مردم عامی بيرون بياری، مطمئن باش كه از راه كج هم نمیتونی؛ پس پيپ، ديگه چنين دروغهايی بههم نباف. با شرافت و صداقت زندگی كن تا بتونی با خيال راحت بميری.
مثل نابغهی سركشی بودم كه بهتنهايی روش خودم را برای زندگی پيدا میكردم.
آن روز برايم يك روز فراموشنشدنی بود؛ چون باعث تغييرات بزرگی در من شد؛ ولی اين تقدير برای همه يكسان است. بهطور مثال، يك روز ويژه را از زندگیتان كم كنيد تا ببينيد كه سرنوشت شما تا چه اندازه دچار تغيير میشود. با شما هستم كه خوانندهی اين كتاب هستيد، يك لحظه از خواندن بازايستيد و به چندين و چند واقعهای فكر كنيد كه همچون حلقههای يك زنجير بههم وصل شدهاند تا برایتان يك روز خاطرهانگيز را بهوجود آورند
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس (داستانی زیبا با موضوع زندگی)

. در اين زمان كوتاه نكتهی ديگری را هم كشف كرده بودم: آقای پامبلچوك در حين ادارهی مغازهی خويش، عادت داشت تا به آنطرف خيابان و به كيفساز خيره شود، كيفسازهم نشسته بود و درحين ادارهی مغازهی خود؛ مراقب كالسكهساز بود، او هم دستهايش را توی جيبش كرده بود و به تماشای نانوا مشغول بود، نانوا هم چشم از عطار برنمیداشت، عطار هم جلوی مغازهاش ايستاده بود و لحظهای داروفروش را از نظر دور نمیكرد و درحالیكه رويش بهطرف او بود، خميازه میكشيد. اما ساعتساز محل با ذرهبين روی چشمش مدام روی ميز كوچكی خم شده بود و چندتا از دهاتیها كه روپوش پوشيده بودند از پشت ويترين به او نگاه میكردند. او بهظاهر تنها كاسب محل بود كه به كار خودش سرگرم بود.
وقتی به دفتر وكالت میرم، كلبه رو به كلی فراموش میكنم و وقتی هم به خونه ميام، دفتر وكالت رو از ياد میبرم
اين نخستين تجربهی من از ديدن نيروی اعجاببرانگيز پول بود و ديدم كه چهگونه درون شاگرد خياط را درهم شكست و غرورش را درهم ريخت.
آن روز میرسد كه ديگران در زير نور آفتاب قدم زده و بهياد من بيفتند و خاطرهام احساسهای درونی آنها را قلقلك دهد.
آدمی با خود چيزی به جهان نياورده و چيزی هم با خود نمیبرد و همچون شبحی تنها از آنجا به اينجا و از اينجا به آنجا میگذرد و هرگز در يكی از آنها پايدار نمیماند
وقتی میپرسم امروز چه آدمی هستم؛ بهراستی نمیدونم. تو میگی خوشبختم؛ اما من اينو میدونم كه خودم برای ارتقا موقعيتم كاری نكردم و اين ثروته كه منو بالا كشيده
«همهی عمر از راه راست منحرف نشو!»
دفتر وكالت يه چيزه و زندگی خصوصی چيز ديگه. وقتی به دفتر وكالت میرم، كلبه رو به كلی فراموش میكنم و وقتی هم به خونه ميام، دفتر وكالت رو از ياد میبرم و اگه برای شما مقدوره و ناراحت نمیشيد، شما هم چنين باشيد، بسيار سپاسگزار خواهم بود. دلم نمیخواد تو محيط كاريم حرفی از اينجا بهميون بياد.
در آن روزها من به كلی از دنيا بريده بودم و از هيچ كدام از كسان بیشماری كه بر روی اين كرهی خاكی زندگی میكردند و هركدام روشی را در پيش گرفته و مانند من عمل میكردند، متابعت نمیكردم. مثل نابغهی سركشی بودم كه بهتنهايی روش خودم را برای زندگی پيدا میكردم.
شيّادها و شارلاتانهای عالم، با كسانی كه خودشان را گول میزنند، قابل مقايسه نيستند و من هم يكی از آدمهايی بودم كه داشتم با اين عذرها و دليلها خودم را گول میزدم؛ بهراستی كه عجيب است. اينكه آدم بر اثر سادگی سكهی تقلبی كسی ديگر را بردارد تا اندازهای معقول است؛ ولی اينكه دانسته و فهميده سكهی تقلبیای را كه خودش ساخته بهعنوان سكهای تمامعيار بهحساب آورد، خيلی شگفتانگيز است!
بايد يه آدم با سواد معمولی باشی تا بعدش بتونی به يه آدم غيرمعمولی باسواد تبديل بشی. شاهی كه با تاج پادشاهی برتخت پادشاهی نشسته، اگه موقعی كه يه شاهزاده بود، الفبا را ياد نمیگرفت، حالا نمیتونست بشينه و قانون وضع كنه!
معروف است كه عاشق كور است و نمیتواند درست ببيند
«آه، ای مرغ، زمانی كه جوجهی تازه پَردرآوردهای بودی، شايد هرگز به اينكه در آينده چه چيزی در انتظارته، فكر نمیكردی؛ هيچگاه گمان نمیبردی كه تقدير چنين برات رقم زده كه در زير اين سقف فقيرانه، برای تغيير ذائقهی كسی… آقا اين تمثيل را بر من ببخشيد.» اين را گفت و دوباره از جا بلند شد و گفت: «اجازه میفرماييد، آقا…؟»
به ستارگان نگاه كردم و انديشيدم چهقدر ترسناك بود اگر مردی موقعی كه بدنش درحال يخ زدن بود و مرگ به او نزديك میشد، به ستارگان نگاه میكرد و هيچ رحم و شفقتی در ميان آن همه نور درخشان نمیيافت.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک با داستانی زیبا

اين دوست واقعی ميگه، اگه نتونی خودتو از راه درست از جماعت مردم عامی بيرون بياری، مطمئن باش كه از راه كج هم نمیتونی؛ پس پيپ، ديگه چنين دروغهايی بههم نباف. با شرافت و صداقت زندگی كن تا بتونی با خيال راحت بميری.
حاكم و محكوم در نزد خداوند، كه بر همهی اعمال آدميان آگاه و از هر خطايی به دور است، برابر هستند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پیکر فرهاد نوشته عباس معروفی (داستانی زیبا و خواندنی)










