بریده‌هایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله / اثری درباره فلسفه شرق و فرزانگی

اکهارت تله نویسنده و روشن‌گر بزرگ بودایی است که آثار درخشان و مهمی درباره فلسفه شرق و فرزانگی دارد. یکی از بهترین کتاب‌های او نیوری حال نام دارد. ما نیز در این بخش از سایت ادبی روزانه بریده و جملات فلسفی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد.

بریده‌هایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله / اثری درباره فلسفه شرق و فرزانگی

این کتاب درباره چیست؟

کتاب نیروی حال نوشته‌ی اکهارت تله با زیرعنوان «رهنمونی برای روشن‌بینی معنوی» اثری در ستایش زیستن در لحظه‌ی حال است؛ اثری که هر جمله و هر کلمه‌اش به ما کمک می‌کند زندگی‌مان را از گذشته و آینده پس بگیریم و در لحظه‌ی کنونی به سر کنیم. تنها چیزی که ما در دست‌هایمان داریم، لحظه‌ی حال است؛ بااین‌حال کمتر به آن توجه می‌کنیم و مدام در بین گذشته و آینده در رفت‌وآمدیم. این کتاب معنوی در سراسر دنیا نجات‌بخش آدم‌های مختلف در شرایط مختلف بوده است و یکی از موفق‌ترین نمونه‌ها در بین آثار مشابه به شمار می‌آید.

اکهارت تله چه کسی است؟

اکهارت تُله یا تولی نویسنده و معلم معنوی آلمانی است. او پس از انتشار دو کتاب پرفروش نیروی حال و زمین نو به شهرت رسید.

در سال 2011 Watkins Review او را در فهرست «100 انسان زنده بانفوذ معنوی» در رتبهٔ اول قرار داد. در سال 2008 ستون‌نویس نیویورک‌تایمز او را محبوب‌ترین نویسنده کتاب‌های معنوی در ایالات متحده نامید.

بریده و جملاتی از این کتاب معنوی

ناتوانی در متوقف کردن افکار، بیماری وحشتناکی‌ست که از آن آگاه نیستیم و چون تقریباً همه از آن رنج می‌برند، روندی طبیعی تلقی می‌شود.

اگر شما خودتان را در بهشت هم بیابید، مدتی طول نخواهد کشید که ذهنتان خواهد گفت: «بله، اما!…»

زندگی رها از دردها، نگرانی‌ها و روانی رنجور ممکن است. برای این کار باید به نقش خود به عنوان خالق دردهایمان آگاه شویم؛ ذهن ما خود مسایل و مشکلاتمان را می‌آفریند، نه کسی دیگر و نه «جهان بیرون». این ذهن خود ماست با جریان بی‌وقفهٔ افکار؛ فکرهای گذشته و نگرانی‌های آینده

بریده و جملاتی از این کتاب معنوی

آنچه را که اغلب عشق می‌خوانیم، می‌تواند برای مدتی لذت‌بخش و هیجان‌انگیز باشد، اما وابستگی اعتیادآوری‌ست، شرایطِ نیازمندی شدیدی که می‌تواند با زدن یک تکمه به ضد خود تبدیل شود.

یکی دانستن خویش با ذهن، بزرگ‌ترین اشتباه ماست – باور ما بر این که ذهنمان هستیم – در حالی که به واقع موجوداتی بس بزرگ‌تر هستیم.

شکایت، همیشه نپذیرفتن آن چیزی‌ست که هست

تا هنگامی که احساس وجودتان را از یکی دانستن خویش با ذهن یا بهتر بگوییم از «من درونی» می‌گیرید، نمی‌توانید از درد رها شوید

بعدها گاهی مردم نزدم می‌آمدند و می‌گفتند: «جویای آن چیزی هستم که تو داری. می‌توانی آن را به من بدهی یا نشانم دهی که چگونه می‌توانم به آن برسم؟» به آن‌ها پاسخ می‌دادم: «همین حالا هم آن را دارید، ولی تنها به دلیل سر و صدای زیادی که ذهنتان به راه انداخته است، نمی‌توانید آن را حس کنید.» این پاسخ بعدها به کتابی تبدیل شد که اکنون در دست دارید.

فکر کردن بی‌اختیار، موجب نشت جدی نیروی حیات می‌شود.

احساس معمولاً نشان‌دهندهٔ الگوی فکری تقویت‌شده و نیرویافته‌ای‌ست که به دلیل حملهٔ شدید انرژی آن ابتدا نمی‌توان به اندازهٔ کافی حضور داشت و آن را دید. احساس می‌خواهد اختیار شما را در دست بگیرد و اگر به اندازهٔ کافی حضور نداشته باشید، معمولاً در این کار موفق می‌شود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر همیشه بر حق بودن اثر آرتو شوپنهاور فیلسوف بزرگ آلمان

مطلب مشابه: برشی از کتاب های فلسفی (80 جمله ارزشمند از 6 کتاب فلسفی خواندنی)

بریده و جملاتی از این کتاب معنوی

مرگ، برهنگی از تمامی آن پوشش‌هایی‌ست که شما نیستید!

دلیل آن که چرا روابط عاشقانهٔ رؤیایی، تجربه‌ای‌ست که در جهان با چنین شدتی خواهان دارد، این است که به ظاهر ما را از حالت ریشه‌ای و عمیقِ ترس، نیاز، کمبود و کامل نبودن رها می‌کند. این حالات بخشی از وضعیت انسان است که به روشن‌بینی نرسیده و گویی اسیر است. این حالت دارای بُعدی روانی و در عین حال بُعدی جسمی‌ست. شما در حیطهٔ جسم بی‌تردید کامل نیستید و هیچ گاه هم نخواهید بود. شما یا زن هستید یا مرد، یعنی این که نیمی از یک کل هستید. در این حیطه، نیاز به تمامیت، یکپارچگی یا بازگشت به یکی بودن، خود را به صورت جاذبهٔ مؤنث و مذکر، یعنی نیاز مرد به زن و نیاز زن به مرد نشان می‌دهد. این مقاومت‌ناپذیرترین اشتیاق برای یکی شدن با نیروی قطب مخالف است. ریشهٔ این نیاز بدنی، مقدس است؛ شوق پایان دادن به دوگانگی و بازگشت به حالت تمامیت و یکپارچگی. در حیطهٔ جسم، پیوند جسمی نزدیک‌ترین حالت به آن یکپارچگی‌ست. به همین دلیل این تجربه می‌تواند لذت‌بخش‌ترین تجربه‌ای باشد که حیطهٔ جسم به شما ارزانی می‌دارد.

چگونه می‌شود روند ایجاد زمان را متوقف کرد؟ با پی‌بردن عمیق به این نکتهٔ مهم که لحظهٔ حال تنها چیزی‌ست که دارید. «لحظهٔ حال» را کانون اصلی زندگی‌تان قرار دهید. همان گونه که پیش از این در زمان به سر می‌بردید و فقط برای لحظاتی کوتاه به «اکنون» می‌پرداختید

ذهن برای آن که مطمئن شود همچنان در جایگاه قدرت قرار دارد، پیوسته توسط گذشته و آینده به دنبال سرپوش گذاشتن بر لحظهٔ حال است. بنا بر این در حالی که زمان، نیروی حیات و امکان خلاق و نامتناهی «بودن» را که از «لحظهٔ حال» جدایی‌ناپذیر است می‌پوشاند، سرشت راستین شما توسط ذهن پنهان می‌گردد.

اجازه بدهید از شما بپرسم: «آیا می‌توانید هر گاه بخواهید از ذهنتان رها شوید؟ آیا تکمهٔ «خاموش» کردن ذهنتان را یافته‌اید؟» منظورت این است که کاملاً فکر کردن را متوقف کنم؟ خیر، نمی‌توانم، مگر برای یک یا دو لحظه. پس، این ذهن است که از شما استفاده می‌کند. شما ناآگاهانه هویت خویش را با ذهنتان یکی می‌کنید، به همین دلیل حتی نمی‌دانید که بردهٔ ذهنتان هستید. تقریباً بدون این که بدانید، به تسخیرش درآمده‌اید و از این رو آن موجودیت تسخیرکننده را خودتان می‌پندارید. آغاز آزادی، پی بردن به این نکته است که شما موجودیت تسخیرکننده، یعنی آن متفکر نیستید. آگاهی از این نکته شما را قادر به مشاهدهٔ موجودیت ذهن می‌کند. لحظه‌ای که شروع به مشاهدهٔ آن فکرکننده نمایید، سطح بالاتری از آگاهی فعال می‌شود. سپس پی‌می‌برید که حیطهٔ وسیعی از شعور در فراسوی فکر وجود دارد که فکر فقط بُعد کوچکی از آن است.

گذشته به شما هویت می‌بخشد و آینده وعدهٔ رستگاری و خشنودی می‌دهد. در هر صورت، هر دوی این‌ها اوهامی بیش نیستند.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بادام ( خلاصه کتاب با داستان الهام بخش و امیدوار کننده )

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم (خلاصه این کتاب فلسفی)

بریده و جملاتی از این کتاب معنوی

پذیرش رنج، سفر به سوی مرگ است. رویارویی با درد عمیق، اجازهٔ بودن به آن دادن و توجه را بر آن متمرکز کردن به معنای ورود آگاهانه به حیطهٔ مرگ است. هنگامی که این مرگ را بیازمایید، به بی‌مرگی پی می‌برید و دیگر چیزی نیست که از آن بهراسید. فقط «من درونی» می‌میرد. پرتوی از نور خورشید را تصور کنید که فراموش کرده بخشی جدایی‌ناپذیر از خورشید است. آن پرتو خود را با این باور که مجبور است برای ماندگاری بجنگد، می‌فریبد و هویتی غیر از خورشید برای خود می‌آفریند و به آن می‌آویزد. آیا مردن چنین توهمی، به گونه‌ای باورنکردنی آزادی‌بخش نیست؟

برای کسی که بخواهد در تاریکی باقی بماند، نور بسیار دردناک است.

آرامش درون شما به شرایط بیرونی بستگی ندارد. شما در «بودن» بی‌تغییر، بی‌زمان و بی‌مرگ به سر می‌برید و دیگر به شادی و خشنودی در جهان بیرون با نوسان دایمی شکل‌هایش وابسته نیستید. شما می‌توانید از رویدادهای بیرونی لذت ببرید، با آن‌ها بازی کنید و شکل‌های جدیدی بسازید و زیبایی همهٔ پدیده‌ها را قدر بدانید. اما هیچ نیازی به وابسته کردن خود به هیچ کدام از این‌ها ندارید.

به نظر می‌رسد بیش‌تر مردم پیش از آن که از مقاومت دست بردارند و بپذیرند – یعنی پیش از آن که ببخشند – نیاز دارند که رنج بسیاری را تحمل کنند. به محض انجام بخشایش، یکی از عظیم‌ترین معجزات روی می‌دهد: بیدار شدن آگاهی «بودن» از طریق آنچه که به ظاهر پلیدی‌ست، یعنی دگرگونی رنج به آرامش درونی.

مقاومت، ضعف و ترسی‌ست که وانمود به قوی بودن می‌کند

چشمانم را گشودم. نخستین پرتو سپیده‌دم از میان پرده‌ها گذر می‌کرد. بدون این که اندیشه‌ای از ذهنم بگذرد، احساس کردم می‌دانم در نور، چیزی نامتناهی‌تر از آنچه ما درک می‌کنیم وجود دارد. آن درخشندگی ملایمی که از پرده‌ها عبور می‌کرد، خودِ عشق بود. اشک به چشمانم آمد. از جا بلند شدم و در اتاق قدم زدم. اتاق را شناختم، با این حال می‌دانستم که پیش از این هرگز آن را به راستی ندیده بودم. همه چیز تازه و بکر می‌نمود، گویی همان لحظه موجودیت یافته بود. مداد، بطری خالی و اشیا را یک به یک برمی‌داشتم و از زیبایی و سرزندگی همهٔ آن‌ها غرق شگفتی می‌شدم.

بریده و جملاتی از این کتاب معنوی

بنا بر این انتظار را به عنوان یک حالت ذهنی، رها کنید. هر گاه متوجه می‌شوید که در حال ورود به حالت انتظار هستید، از آن بیرون بیایید و وارد لحظهٔ حال شوید. فقط باشید و از بودن لذت ببرید. اگر حضور داشته باشید، هیچ گاه نیازی ندارید که منتظر رویدادی شوید. پس بار دیگر که کسی گفت: «ببخشید که شما را منتظر گذاشتم.» بگویید: «اِشکالی ندارد، منتظر نبودم، فقط اینجا ایستاده بودم و از شادمانی وجودم لذت می‌بردم.»

برآورد شده است که بیش از پنجاه میلیون نفر در راه رسیدن به کمونیسم و برای تحقق «دنیایی بهتر» در روسیه، چین و کشورهای دیگر به قتل رسیده‌اند. این نمونهٔ وحشتناکی‌ست از آن که چگونه باور بهشتی در آینده می‌تواند جهنمی از زمان حال بسازد. آیا دیگر در این که زمان روانی یک بیماری جدی و خطرناک ذهنی‌ست، تردیدی باقی می‌ماند؟

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.