بریده‌هایی از کتاب صبح خاکستری اثر اوسامو دازای (رمان ژاپنی خواندنی)

ضمن معرفی، بریده‌هایی از کتاب صبح خاکستری را در روزانه بخوانید. کتاب صبح خاکستری حاوی یک رمان ژاپنی است که برای اولین‌بار اوسامو دازای را به نخبگان ادبی ژاپن پس از جنگ سوق داد. این نویسنده به‌دلیل استفادهٔ کنایه‌آمیز و مبتکرانهٔ خود از زبان، شهرت یافت. رمان «صبح خاکستری» روایتگر افکار و احساسات روزمرهٔ دختر نوجوانی است در ژاپنِ پس از جنگ.

بریده‌هایی از کتاب صبح خاکستری اثر اوسامو دازای (رمان ژاپنی خواندنی)

معرفی کتاب صبح خاکستری نوشته اوسامو دازای

نویسنده: اوسامو دازای (Osamu Dazai) 

سال انتشار اولیه: احتمالاً اواخر دهه ۱۹۳۰ تا اوایل ۱۹۴۰ (دازای در این دوره داستان‌های کوتاه بسیاری نوشت که بعداً جمع‌آوری شدند؛ این داستان خاص کمتر شناخته‌شده است و معمولاً در مجموعه‌های داستان کوتاه او قرار می‌گیرد). 

ژانر: داستان کوتاه روان‌شناختی، ادبیات اعتراضی-وجودی، ادبیات ژاپن پساجنگ (هرچند پیش از جنگ کامل نوشته شده).

خلاصه داستان (بدون اسپویلر مهم)

«صبح خاکستری» یکی از داستان‌های کوتاه کمتر شناخته‌شده اما بسیار تلخ و تأثیرگذار اوسامو دازای است. داستان از زبان اول شخص روایت می‌شود و راوی آن جوانی افسرده، بی‌اراده و گرفتار در چرخه اعتیاد، فقر و احساس پوچی عمیق است. عنوان «صبح خاکستری» دقیقاً همان حس سنگینی، بی‌رنگی و سردی صبح‌هایی را منتقل می‌کند که برای شخصیت اصلی هیچ امیدی در آن‌ها نیست؛ صبح‌هایی که به جای طلوع خورشید، فقط خاکستری بی‌پایان و خفقان‌آور را نشان می‌دهند.

دازای در این داستان کوتاه، مثل همیشه، خودش را عریان جلوی خواننده می‌گذارد: احساس گناه مزمن، خودویرانگری، ناتوانی در ارتباط واقعی با دیگران، و آن حس مداوم «من انسان بدی هستم» که در تمام آثارش تکرار می‌شود. داستان پر از تصاویر تاریک شهری، اتاق‌های کثیف، سیگارهای پی‌درپی، الکل، و دیالوگ‌های درونی پر از خودسرزنشی است.

چرا این کتاب مهم است؟

– یکی از خالص‌ترین نمونه‌های «ادبیات شرم» (شیمن‌شوسِتسو) دازای است؛ سبکی که در آن نویسنده زندگی واقعی و شکست‌های شخصی خودش را بدون هیچ پرده‌پوشی می‌نویسد.

– در مقایسه با آثار معروف‌ترش مثل «نه بیشتر انسانی» یا «خلع صلاح شدن»، این داستان کوتاه‌تر، فشرده‌تر و شاید حتی بی‌رحمانه‌تر در نشان دادن عمق ناامیدی است.

– تم‌های اصلی: اعتیاد (به الکل و مواد مخدر)، افسردگی بالینی، احساس بیگانگی کامل از جامعه، و ناتوانی در پیدا کردن حتی ذره‌ای معنا در زندگی.

توصیه نهایی

اگر «نه بیشتر انسانی» و «غروب خورشید» را خوانده‌اید و دلتان می‌خواهد دازایِ خام‌تر، بی‌پرواتر و حتی سیاه‌تر را ببینید، «صبح خاکستری» دقیقاً همان چیزی است که دنبالش هستید. فقط هشدار می‌دهم: این داستان مثل بقیه آثار دازای، ممکن است چند روز حالتان را خراب کند. ولی اگر با حس و حال او هم‌مسیر هستید، یکی از قشنگ‌ترین و دردناک‌ترین تجربه‌های ادبی زندگی‌تان خواهد بود.

دازای در این داستان به ما یادآوری می‌کند: گاهی صبح‌ها واقعاً خاکستری‌اند، و این خاکستری بودن، خودش یک جور حقیقت تلخ و بی‌رحمانه است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب پنج حلقه (درباره جنگ آوری و شجاعت سامورایی ها)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب قلعه مالویل اثر روبر مرل (رمان علمی تخیلی)

جملاتی از این کتاب

از اینکه به‌سرعت داشتم بزرگ می‌شدم و کاری هم از دستم برنمی‌آمد، احساس بدبختی می‌کردم.

احتمالاً فردا هم روزی مانند امروز خواهد بود. شادی هرگز به سراغم نخواهد آمد. می‌دانم. اما بهترین کار این است که با این باور بروم بخوابم که حتماً می‌آید؛ فردا حتماً می‌آید.

اگر به کوهی در دوردست اشاره می‌کردید و می‌گفتید که اگر بتوانی خودت را به آنجا برسانی، منظرهٔ بی‌نظیری در انتظارت است، آن‌گاه متوجه می‌شدم در آنچه می‌گویید حتی ذره‌ای هم دروغ نیست. اما خب، وقتی می‌گویید کمی بیشتر تحمل کن، اگر موفق شوی خودت را به نوک کوه برسانی، از پسش برآمده‌ای، درواقع، این واقعیت را نادیده می‌گیرید که درحال‌حاضر ما داریم از دل‌درد افتضاحی رنج می‌بریم. قطعاً یکی از شما اشتباه کرده که به ما اجازه داده این‌طور ادامه بدهیم. مقصر شما هستید.

در آرزوی همهٔ چیزهایی بودم که خیلی‌وقت پیش تمام شده بودند.

گاهی شادی یک شب دیرتر از راه می‌رسد.

چون همه‌جا ساکت بود، هرگونه حماقتی بیشتر به چشم می‌آمد

خیلی خوب بود اگر اصلاً به چیزی فکر نمی‌کردم.

گاهی شادی یک شب دیرتر از راه می‌رسد.

بعضی از ما در افسردگی‌ها و خشم‌های روزانه‌مان، به‌طور جبران‌ناپذیری مستعد انحراف بودیم، مستعد فاسدشدن.

خیلی خوب بود اگر اصلاً به چیزی فکر نمی‌کردم.

جملاتی از این کتاب

زیبایی اصیل همیشه بی‌معناست، عاری از فضیلت. یقیناً همین‌طور است.

اگر کتاب‌هایم را از من بگیرند، کاملاً نابود می‌شوم. تا این حد به چیزهایی که در کتاب‌ها نوشته شده‌اند، وابسته هستم. کتابی می‌خوانم و کاملاً شیفته‌اش می‌شوم: به آن اعتماد می‌کنم، شبیه‌اش می‌شوم، با آن همدردی می‌کنم و می‌کوشم به بخشی از زندگی‌ام تبدیلش کنم؛ سپس کتاب دیگری می‌خوانم و بلافاصله جذب آن یکی می‌شوم.

تا زمانی که تو صدساله‌ای، تا زمانی که من نودونه ساله‌ام، زیر سقف ستاره‌ها با هم قدم زدیم و سعی کردیم شعرهای فی‌البداهه بگوییم.

علت اینکه از عینک متنفرم این است که فکر می‌کنم بهترین ویژگی آدم‌ها، زیبایی چشمانشان است. حتی اگر بینی‌تان دیده نشود، یا دهانتان پنهان باشد، بر این باورم که چشم‌ها کافی‌اند – چشمانی که وقتی به کسی نگاه می‌کنند، الهام‌بخش زندگی زیباتری هستند.

همیشه صبح‌ها درحالی‌که روی تخت دراز کشیده‌ام، بسیار بدبین هستم.

بازهم شروع شد – اندیشیدن به بی‌هدفی زندگی روزمره‌ام، جاه‌طلبی بیشتری آرزو کردن، و افسوس‌خوردن برای تمام تضادهای درونم – بااینکه می‌دانم این‌ها فقط مزخرفات احساسی هستند.

اما اگر آن‌ها از زاویهٔ دید ما به موضوع فکر می‌کردند، می‌دیدند بااینکه همه‌چیز به‌طور وحشتناکی دردناک بوده، ما چطور برای تاب‌آوردن جنگیده‌ایم و حتی چطور با تمام توان تلاش کرده‌ایم که بادقت به آنچه که دنیا می‌گوید گوش دهیم.

می‌توانم آن‌قدر متظاهر باشم که گاهی کنار آمدن با آن دشوار می‌شود. شاید بگویم «افراط می‌کنم. بنابراین، به یک دروغ‌گوی کوچک اهریمنی بدل می‌شوم که تحت فرمان قواعد توازن است»؛ اما این هم خودش تظاهری دیگر است و بنابراین اصلاح‌ناپذیر.

گاهی شادی یک شب دیرتر از راه می‌رسد. همان‌طور که در رختخواب دراز کشیده بودم، این فکر به‌ذهنم رسید. آدم مدت‌ها منتظر شادی می‌ماند، تا اینکه بالاخره صبرش تمام می‌شود و باعجله خانه را ترک می‌کند. اما بعداً به گوشش می‌رسد که فردای آن روزی که تو خانه را ترک کردی، شادی فوق‌العاده‌ای از راه رسید. و حالا برای همه‌چیز خیلی دیر است. گاهی شادی یک شب دیرتر از راه می‌رسد. شادی…

آدم‌ها از سرخک می‌مُردند یا کور می‌شدند و نمی‌شد تنها به حال خودشان رهایشان کرد. بعضی از ما در افسردگی‌ها و خشم‌های روزانه‌مان، به‌طور جبران‌ناپذیری مستعد انحراف بودیم، مستعد فاسدشدن. بنابراین، زندگی‌هایمان برای همیشه با اختلال همراه می‌شد.

عینک خوبی‌هایی هم دارد که ممکن است دیگران ندانند. از اینکه عینکم را از روی صورتم بردارم و به دوردست چشم بدوزم، خوشم می‌آید؛ همه‌چیز محو و تار می‌شود، مثل رؤیا، یا مثل زوتروپ. فوق‌العاده است. هیچ‌چیز کثیفی را نمی‌توانم ببینم. فقط چیزهای بزرگ. فقط رنگ‌ها و نورهای تند و شفاف به دیدِ من راه می‌یابند. همچنین دوست دارم عینکم را بردارم و به آدم‌ها نگاه کنم؛ صورت‌های اطرافم همه‌شان مهربان و زیبا و خندان به نظر می‌رسند. به‌علاوهٔ اینکه وقتی عینک ندارم، حتی فکر جروبحث‌کردن با دیگران را هم نمی‌کنم، حتی احساس نمی‌کنم که باید به آن‌ها حرف‌های نیش‌دار و کنایه‌آمیز بزنم. تنها کاری که می‌کنم این است که بدون هیچ منظوری به آن‌ها زل می‌زنم.

هیچ‌کس در جهان رنج ما را درک نمی‌کرد. ممکن است وقتی که بزرگ شدیم، البته زودتر از موعد، به پشت‌سر نگاه کنیم و این رنج و تنهایی به‌نظرمان خنده‌دار بیاید ـ چیزی بسیارعادی ـ اما… اما چطور از ما انتظار می‌رفت تا زمان بزرگ‌شدنمان از عهدهٔ این دورهٔ بی‌پایان برآییم و آن را به‌پایان برسانیم؟ کسی نبود که راه‌ورسمش را به ما یاد بدهد. واقعاً نمی‌شد ما را این گونه ـ طوری‌که انگار سرخک داریم ـ به حال خود رها نکنند؟

احساسم نسبت به خانواده‌ام بسیار عجیب بود. اگر از دیگران دور می‌شدم، به‌مرور در ذهنم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند، تاجایی‌که کاملاً فراموششان می‌کردم. اما خاطراتم از افراد خانواده‌ام دائم عاشقانه‌تر می‌شدند و فقط زیبایی‌های آن‌ها را به یاد می‌آوردم.

صبح‌ها برایم غیرقابل‌تحمل هستند؛ چون ظاهراً همیشه با اندوه، به‌یاد گذشته‌های دور می‌افتم، به‌یاد آدم‌هایی که می‌شناختم، و حضورشان را به‌طور ترسناکی نزدیک به خودم احساس می‌کنم. درست مثل بوی ترشی که نمی‌توان از آن خلاص شد.

لحظهٔ حال برایم جالب است. اکنون، اکنون، اکنون – حتی هنگامی‌که تلاش می‌کنید دست روی لحظهٔ خاصی بگذارید، آن لحظه پر می‌کشد و به دوردست‌ها می‌رود و «اکنون» جدیدی از راه می‌رسد.

ظاهراً هیچ ردپایی از عزت‌نفس در کینکو وجود ندارد و به‌همین‌دلیل هم زنانگی‌اش بسیار قوی است.

ما از بهترین جایی که باید برویم، یا جاهای زیبایی که باید دوست داشته باشیم ببینیم، یا جاهای گوناگونی که، به‌عنوان یک انسان باعث رشدمان می‌شوند، تصور گنگی داریم. همهٔ ما در آرزوی یک زندگی خوب هستیم. امیدها و بلندپروازی‌های واقعی داریم. بی‌صبرانه در انتظار اعتقادی راسخ و خلل‌ناپذیریم که بتوانیم به آن تکیه کنیم. اما ابراز چنین چیزهایی در زندگی نوعی‌مان، به‌عنوان یک دختر، نیازمند تلاش قابل‌ملاحظه‌ای است.

دیگر وقتی برای جاروجنجال به‌راه‌انداختن دربارهٔ پایبندی به شخصیت حقیقی‌مان نداریم. شاید هوشمندانه‌ترین کار این باشد که در سکوت همان راهی را برویم که آدم‌های عادی می‌روند، بدون جلب‌توجه به خودمان.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بامداد خمار (رمان عاشقانه درباره عشق قدیمی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بابا گوریو اثر انوره دو بالزاک (رمان جذاب و خواندنی)

جملاتی از این کتاب

همین‌طور که بزرگ‌تر می‌شوم، بیشتروبیشتر می‌فهمم اخلاقیاتی که در مدرسه آموزش داده می‌شوند و سنت‌های اجتماعی، دو چیز کاملاً متفاوت هستند. آن‌هایی که بر حفظ اخلاقیات در مدرسه اصرار دارند، مُشتی احمق به نظر می‌رسند. مردم معتقدند آن‌ها غیرعادی‌اند. هرگز موفق نمی‌شوند و همواره تهی‌دست خواهند بود. بعید می‌دانم کسی باشد که دروغ نگوید. اگر هم باشد، حتماً همیشه بازنده است.

احساس می‌کنم چیزی بزرگ سرتاپایم را در خود گرفته و حالا می‌تواند آزادانه مرا به هر سو بکشاند. در آزادانه به هر سو کشیده‌شدن رضایتی نهفته است، و درست به همان اندازه تماشای به هر سو کشیده‌شدن حسی مجزا و غم‌انگیز است.

او نابیناست. اینکه آدم در سن خیلی‌کم بینایی‌اش را از دست بدهد، باید چیز وحشتناکی باشد. خیلی کنجکاوم بدانم، در شب ساکت و آرامی مثل امشب، او به‌تنهایی در اتاقش چه می‌کند. ما وقتی احساس تنهایی و ناامیدی می‌کنیم، می‌توانیم کتاب بخوانیم یا از پنجره به منظره‌ای چشم بدوزیم که همین ممکن است کمی حواسمان را پرت کند؛ اما شین هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌تواند انجام دهد. تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که در سکوت گوشه‌ای بنشیند. شین دوبرابر سخت‌تر از دیگران درس می‌خواند، در شنا و تنیس هم بسیار ماهر است، اما با این رنج یا تنهایی چطور کنار می‌آید؟

این‌طور نیست که فقط به اکنون اهمیت بدهیم. اگر به کوهی در دوردست اشاره می‌کردید و می‌گفتید که اگر بتوانی خودت را به آنجا برسانی، منظرهٔ بی‌نظیری در انتظارت است، آن‌گاه متوجه می‌شدم در آنچه می‌گویید حتی ذره‌ای هم دروغ نیست. اما خب، وقتی می‌گویید کمی بیشتر تحمل کن، اگر موفق شوی خودت را به نوک کوه برسانی، از پسش برآمده‌ای، درواقع، این واقعیت را نادیده می‌گیرید که درحال‌حاضر ما داریم از دل‌درد افتضاحی رنج می‌بریم. قطعاً یکی از شما اشتباه کرده که به ما اجازه داده این‌طور ادامه بدهیم. مقصر شما هستید.

هرگاه با آنچه «غریزه» نامیده می‌شود، مواجه می‌شوم، دلم می‌خواهد بزنم زیر گریه. وقتی براساس تجربیات گوناگون زندگی‌ام، شروع می‌کنم به درک اینکه غرایز ما چقدر وسیع‌اند و اینکه چقدر ما در برابر نیرویی که به جلو می‌راندمان، ضعیف هستیم، احساس می‌کنم ممکن است عقلم را از دست بدهم.

باتوجه به کم‌تجربگی‌ام، اگر کتاب‌هایم را از من بگیرند، کاملاً نابود می‌شوم. تا این حد به چیزهایی که در کتاب‌ها نوشته شده‌اند، وابسته هستم. کتابی می‌خوانم و کاملاً شیفته‌اش می‌شوم: به آن اعتماد می‌کنم، شبیه‌اش می‌شوم، با آن همدردی می‌کنم و می‌کوشم به بخشی از زندگی‌ام تبدیلش کنم؛

سپس کتاب دیگری می‌خوانم و بلافاصله جذب آن یکی می‌شوم. تنها استعداد واقعی من این است که فریب‌کارانه تجربهٔ یک نفر دیگر را بدزدم و آن را به‌گونه‌ای بازآفرینی کنم که انگار تجربهٔ خودم بوده. اما درواقع، این فریب‌کاری همان‌قدر که ناخوشایند است، جعلی و ساختگی هم هست. اگر هرروز شکستی از پس شکستی دیگر را از سر می‌گذراندم – شرمندگی مطلق – آن‌گاه شاید در نتیجهٔ آن، شبه‌احترامی کسب می‌کردم. اما نه، به‌نحوی غیرمنطقی حتی چنان شکست‌هایی را هم تحریف می‌کردم، به‌آرامی رویشان سرپوش می‌گذاشتم، طوری‌که به نظر می‌رسید پشت هریک، نظریه‌ای کاملاً قابل‌قبول وجود دارد. و هیچ ابایی هم نداشتم از اینکه برای انجام این کار، نمایشی مأیوس‌کننده به راه بیندازم.

واقعاً نمی‌دانم منِ حقیقی کدام است. وقتی دیگر کتابی برای خواندن وجود نداشته باشد یا اگر نتوانم الگوی دیگری برای تقلید پیدا کنم، آن‌گاه چه خواهم کرد؟ احتمالاً درمانده می‌شوم و با گریه‌وزاری فراوان، مأیوس خواهم شد. به‌هرحال، این افکار بیهوده که هرروز در قطار به مغزم هجوم می‌آوردند، به دردم نمی‌خوردند.

از پنجره ماه را می‌دیدم. همان‌طور که دولا شده بودم و لباس‌ها را چنگ می‌زدم، به ماه لبخند زدم. ماه وانمود می‌کرد مرا نمی‌بیند. درست در همان لحظه متقاعد شدم که جایی دیگر، دختر غمگین و رقت‌انگیز دیگری هم مشغول شست‌وشو بود و دقیقاً به همین ماه لبخند می‌زد. قطعاً داشت لبخند می‌زد. آنجا، درست همان‌جا؛ دختری رنج‌دیده که شب، دیروقت، کنار درِ پشتی خانه‌ای نوک کوه در روستایی دورافتاده، مشغول شست‌وشو بود. و آنجا در خیابان‌های پشتی پاریس، در راهروی یک آپارتمان بیغوله، دختری درست هم‌سن من یواشکی لباس‌هایش را می‌شست و دقیقاً به همین ماه لبخند می‌زد. کوچک‌ترین شکی نداشتم. در ذهنم، با رنگ‌های روشن و زنده، آن‌قدر واضح می‌دیدمش که انگار با تلسکوپ نگاهش می‌کردم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب سینوهه” اثر میکا والتاری (رمان مشهور قرن بیستم)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.