بریدههایی از کتاب تولد در لس آنجلس نوشته بهزاد دانشگر با داستانی جالب
ایران عزیزمان به راستی نویسندگان قابل توجه و بزرگی دارد که آثار درخشانی را به رشته تحریر درآوردهاند. یکی از این نویسندگان بهزاد دانشگر است. نویسنده اصفهانی که با رمان تولد در لس آنجلس به معروفیت رسید. ما در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریده و جملاتی از این رمان را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

خلاصه داستان رمان تولد در لس آنجلس
داستان محمد عرب داستان کسی است که جوانی اش در لس آنجلس و گشت وگذار در حال وهوای یکی از بزرگترین شهرهای آمریکا گذشته و حالا برای تکمیل کردن مجموعه خوشیهایش راهی ریو دوژانیروی برزیل میشود تا شرکت در کارناوال رقص و موسیقی برزیلی ها هم آلبوم خاطراتش را پر کند.
اما درست در همین لحظات حضور در برزیل و در سروصدای یکی از گروه های موسیقی، جرقهای ذهن محمد را تکان میدهد و تا به امروز مسیر زندگیاش را عوض میکند.
بهزاد دانشگر کیست؟
بهزاد دانشگر، نویسنده و پژوهشگر ایرانی در سال 1347 در اصفهان به دنیا آمد. او جزء نویسندگان گزیدهکار است و اعتقاد دارد که در فرآیند نوشتن یک کتاب، مهمترین مسأله این است که نویسنده با دغدغه واقعی به سراغ نوشتن اثر خود برود و تا پایان کتاب، به دنبال رسیدن به نتیجهای قابل قبول برای جمعبندی داستانش باشد.
او که تاکنون در ایران هم توانسته توجه منتقدین را به خود جلب کند و هم خوانندگان بسیاری را از آن خود کرده، در دهه پنجم زندگی هنوز فعال و پرکار است و وقت خود را به کارهای مختلفی اختصاص میدهد.
بهزاد دانشگر علاوهبر تدریس در حوزه ادبیات داستانی، به نوشتن در بخشهای مختلفی همچون داستان کوتاه و بلند، فیلمنامه و نمایشنامه، تاریخ، زندگینامه، فیلمنامه انیمیشن و… میپردازد.
بریده و جملاتی زیبا از رمان تولد در لس آنجلس
برخی از مردم ما در این سالها همین رفتارها را از غربیها تقلید میکنند و فکر میکنند این یعنی تمدن، یعنی پیشرفت و بهروزبودن. درحالی که نمیدانند آن چیزی که باعث پیشرفت غرب شده کار و تلاش و نظمشان است، نه بیبندوباری و ولنگاری. اگر قرار بود همهٔ زندگیشان دنبال خوشگذرانی باشند پس کی توانستند پیشرفت کنند؟ اما این حرفها را کسی قبول نمیکند.

بدیاش این است که برخی از مردم ما در این سالها همین رفتارها را از غربیها تقلید میکنند و فکر میکنند این یعنی تمدن، یعنی پیشرفت و بهروزبودن. درحالی که نمیدانند آن چیزی که باعث پیشرفت غرب شده کار و تلاش و نظمشان است، نه بیبندوباری و ولنگاری. اگر قرار بود همهٔ زندگیشان دنبال خوشگذرانی باشند پس کی توانستند پیشرفت کنند؟ اما این حرفها را کسی قبول نمیکند. تا میخواهی از این حرفها بزنی فوری نق میزنند که خودت رفتهای، خوشگذرانیهایت را کردهای و حالا که به ما رسیدهای دیندار شدهای؛
چیزی که باعث پیشرفت غرب شده کار و تلاش و نظمشان است، نه بیبندوباری و ولنگاری.
هیچ شهری هیچ مزیتی بر شهر دیگر ندارد، مگر آن شهری که شما بیشترین رشد را در آن داشته باشید.
آن شهر، شهر شیطان است. خود آمریکاییها هم میگویند آنجا «سینسیتی» (شهر گناه) است. تازه آمریکاییهای باکلاس هیچوقت لاسوگاس نمیروند. هیچوقت پایشان را در کازینو نمیگذارند. از خود آمریکاییها خانوادههایی را میشناسم که اگر به آنها بگویی برویم لاسوگاس، انگار به آنها توهین کردهای. میگویند که یعنی چه؟ لاسوگاس یک شهر احمقانه است. شهری است که برای احمقها طراحی شده. من در چنین شهری بروم؟
عربها یک ضربالمثل به این مضمون دارند که اگر به شما حقیقتی را بگویند و قبول نکنید، زمان به شما آن را ثابت میکند.
«خدایا امروز یک پسر آمد و پیشنهاد داد با هم دوست بشویم؛ ولی، من قبول نکردم چون تو گفته بودی نه. فقط حواست باشد، بهجایش توی همین دنیا یک شوهر خوبِ مؤمن به من بدهی که بتواند کمکم کند و ایمانم قویتر شود.»
گاهی در زندگی مردم، هویت و شخصیتشان بهشکلی جا میافتد که به این فکر هم نیفتند که میتوان این هویت را تغییر داد چه رسد به اینکه به فکرشان بیاید «باید» این هویت را تغییر دهند.
اولین جایی که توانستم، خاک ایران را بوسیدم. گفتم: «اینجا خاک ایران است.» حس خاصی به این خاک داشتم و متوجه شدم که ریشهٔ این حس کجاست؛ ریشهٔ عقیدتی است. کسانی روی این بخش از کرهٔ خاکی عقیدهای دارند و خداوند بهخاطر آن عقیده، آنها را انتخاب کرده و مسئولیتهایی به آنها داده است و اگر به آن عقیده پایبند باشند، خداوند پشتیبانشان است و این راه ادامه پیدا میکند. آن عقیده اینجا ریشه دارد و چیزی است که برگش به من رسیده؛ اما ریشهاش اینجاست
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
مطلب مشابه: جملات طلایی کتاب های ایرانی (50 جمله طلایی از شاهکار های ادبیات فارسی)

اصولاً توی غرب کسی مدرکمحور نیست. حتی میشود گفت کارمحور یا تجربهمحور هستند. تجربه برایشان مهم است. اینگونه نیست که کسی بگوید فلان مدرک را دارم، پس باید فلان کار را به من بدهید. حتی امروزه هرکسی هم که مدرک میگیرد باز به او میگویند کجا و چه تجربهای داری؟ اگر از مدرکی که گرفته تا زمانی که کار را شروع کرده بیشتر از چند سال بگذرد دیگر آن شخص استخدام نمیشود.
یکی از کارمندهایم به اسم «مهدی» که از اقواممان هم بود خیلی عاشق اینطور برنامهها بود. یکبار گفت: «من از کارهایی که شما میکنید بیزارم. این محدودیتها چیست؟ این چیزها را آخوندها به شما یاد دادهاند و خودشان کارهایی میکنند که من و تو خبر نداریم.» مهدی کلی بدوبیراه گفت و به سبک زندگی من ایراد گرفت. حرفهایش که تمام شد گفتم: «مهدیجان، مسلمانشدن من و تغییر مدل زندگیام حسنی دارد که دستکم نظر خاصی به زن تو ندارم. من میتوانستم نظر خاصی به زنت داشته باشم و یواشیواش با زنت رابطه پیدا کنم.» گفت: «چی؟» گفتم: «بله. یکی از حسنهایی که سبک زندگی من دارد این است که زن تو در امان است. در این شرکت میآید و میرود بدون اینکه کسی به او چنین نگاهی داشته باشد. حالا میگویی بد است؟» گفت: «نه.» دهانش را بست و رفت.
خدایا چه میشود من از یاران امام زمان (عج) باشم
بامزهاش این است که در ایران نیازی به تئاتر کمدی نداریم. مردم خودشان کارهای بامزه میکنند که دهانت از تعجب باز میماند؛
گفتم: «چطور تو مسلمان شدی؟» گفت: «من آن روزها تو را خیلی دوست داشتم. رفتارها و برخوردهایت را، مهربانی و وقارت را موقعی که حجاب داشتی. برای همین بعدها رفتم دربارهٔ اسلام تحقیق کردم، مسلمان شدم و با یک مرد مسلمان هم ازدواج کردم.»
«به نام خداوند بخشنده و مهربانی که هیچکدام از بندههایش را فراموش نمیکند و آغوشش برای همهٔ ما همیشه باز است. او در انتظار ماست که ما بهسوی او نگاهی داشته باشیم و او ما را در آغوش بگیرد.»
میگفتم: «به خدا اگر دست من بود، من عاشق این بودم که با شما بیایم و برویم همهجا کیف کنیم. تو اگر کاری کنی من از دست این قرآن راحت شوم، من از خدایم است. میآیم پیش شما، همهجا میرویم، همه کاری میکنیم، میرویم خوش بگذرانیم؛ ولی حرفهای این کتاب من را گریبانگیر خودش کرده است. یا به من ثابت کن این کتاب، حرفهای خدا نیست و تمامش الکی است یا اینکه اگر راست است و حرف خداست پس باید به آن توجه کنیم.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب دایی جان ناپلئون از ایرج پزشکزاد کتاب پرفروش و طنز ایرانی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پیرمرد و دریا شاهکار همینگوی که برنده جایزه نوبل ادبیات شد!

خیلیها در دنیا به اعتقاداتشان پایبندند: هندوها، مسیحیها، یهودیها، بودائیها و…؛ ولی، شما به چیزی عقیده داری که پارهٔ عظیمی از آن، حق است. این، روی همهچیز شما تأثیر میگذارد؛ حتی هوایی که تنفس میکنی و زمینی که رویش زندگی میکنی؛ یعنی صرف باورداشتن مهم نیست؛ بلکه مهم این است که به «حقیقت» باور داشته باشی.
برایشان توضیح میدادم: «اسلام مثل یک دایره است. هرکس وارد این دایره شود مسلمان است. هستهٔ دایره را که اهلبیت (ع) و قرآن هستند معرفی کنید، مخاطب خودش با حقیقت آشنا میشود. قرآن هم همین کار را میکند. خداوند میفرماید: ’نگویند ما ایمان آوردهایم، بگویید ما اسلام آوردهایم؛ چراکه از زمان اسلامآوردن تا زمان ایمانآوردن فاصلهای است.‘
اگر این بار بخواهم مهاجرت کنم به نجف اشرف میروم، در همسایگی امیرالمؤمنین (ع)؛ یعنی بعد از اینجا باید جایی بروم که سختتر باشد؛ چون انسان در سختیهای دنیوی است که رشد میکند. بعد هم جوار امیرالمؤمنین (ع) چیز دیگری است. هر روز میتوانید به حرم حضرت بروید و نماز خودتان را آنجا بخوانید
دربارهٔ آن، اینقدر صحبت میشود و افراد حاضرند جانشان را برای قرآن بدهند؛ همهٔ اینها بهخاطر این نیست که قرآن سبک تفکرات یک انسان است، این ماورای سبک فکر انسانهاست. سخن وحی است و متفاوت از کلام انسانها. قبل از این فرق بین کلام انسانی و وحی برایم روشن نبود.
آن آرامشی را که یک انسان در کنار خانوادهاش دارد، هیچوقت در کنار دوستان مختلف به دست نمیآید؛ یعنی اگر هم کسی بگوید من در این سبک زندگی آرامش دارم، فکر میکنم انصافاً حقیقت را نمیگوید؛ چون حقیقت این است که انسان وقتی پشتش گرم است و آرامش دارد که بداند حس مسئولیت وجود دارد؛ یعنی شخص مقابل شما نسبت به شما احساس مسئولیت دارد و شما هم نسبت به او تعهد و حس مسئولیت دارید.

یکبار که سجده رفتم، نتوانستم از سجده بلند شوم. اصلا نفهمیدم چقدر وقت در سجده بودم. همینطوری حدس میزنم شاید پانزده یا بیستدقیقه بود یا شاید هم یک ساعت. نمیدانم چقدر طول کشید؛ ولی انگار رویم نمیشد سرم را از سجده بالا بیاورم. میگفتم: «خدایا تو چطور بندهای مثل من را بخشیدهای و اجازه میدهی که من ستایشت کنم.» فطرت من تلنگر خورده بود و به من اجازه نمیداد سرم را از سجده بیرون بیاورم. هرلحظه که اراده میکردم سرم را از سجده بردارم، باز حسی من را آنجا نگه میداشت. بعدها شیرینی این لحظهها ارتباط تازهای بین من و خداوند به وجود آورد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عقاید یک دلقک هانیرش بل با روایتی تلخ و تراژیک
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زنده به گور صادق هدایت شاهکار ادبی او (درباره جوانی سرخورده و مطرود)










